تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مطالب تیر 1392
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز رفتم رو ترازو خودمو وزن کنم،تو این 13 روز که از ماه رمضان گذشته 1 کیلو زیاد شدم
بعد من هی استرس گرفتم نکنه تا آخر ماه 3 کیلو زیاد کنم.این اضافه وزن همش بخاطر افطار . نه اینکه زیاد بخورما،نه بخاطر شیرینیجات و شکر هستش که قبلا کم میخوردم اما الان یا حلوا داریم یا حلیم(که بنده با شکر فراوان میخورمش) یا زولبیا و بامیه یا شله زرد،خلاصه یه چیزی باید همراه غدای اصلی خورده بشه.
تصمیم دارم از امشب دیگه کمتر بخورم

وقتایی که نمیتونم روزه بگیرم مثل امروز جلو بابام خجالت میکشم غذا بخورم،یادمه دوستام اینجوری نبودم اما مامان از همون بچگی بخاطر داداشم میگفت که کسی نفهمه که روزه نیستی،الانشم جلو بابام اینجوریم و فقط 2 تا خرما خوردم و هی به خودم انرژی میفرستم که بهتر،شاید لاغر شدی
الانشم بنده هوس کیک کردم،بعد افطار میخوام درست کنم،فک کنم الان قشنگ اراده ام مشخص شده،کلن اراده ام تو حلقمTuzki Bunny Emoticon




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 31 تیر 1392
ستایش
طی این 1 سالی که خیاطی یاد گرفتم و کلی لباس و مانتو واسه خودم دوختم حتی یکبار هم نشد که قیچی اشتباهی لباسم رو ببره یا همچین کارهایی از روی بی دقتی، اما امروز این اتفاق افتاد اونم نه برای لباس خودم برای لباس دخترخاله کوچیکه،نمیدونم چی شد که یه تیکه زیر یقه رو قیچی کردم،کوچیکه و دیده نمیشه اما خیلی ناراحت شدم. حالا قرار شد بعداز تکمیل شدنش یه کلکی سوار کنیم که دیده نشه.
به این نتیجه رسیدم که واقعا خیاطی یاد دادن به دیگرون سخته،سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
---------------------------------------------------
خدایا امروز بخاطر نگاهی که بهم کردی ازت ممنون،فقط قربونت برم چیزایی بزرگی که میخوام و میدونم واسه تو چیزی نیست ،رو هم بی زحمت بده امروز خیلی بهم حال دادی،شکرت خدا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 تیر 1392
ستایش
هم اکنون ساعت 2 بعد نصفه شبه،با توجه به بی خوابی دیشب دارم از هوش میرم اما بازم بد خواب شدم و نمیتونم بخوابم

یکی بیاد به این مغز من حالی کنه وقتی اونقدر خستم که به زور چشام بازه دست از فعالیت اضافی برداره و یه خورده به خودشو و چشمام استراحت بده
به پیر به پیغمبر دارم از بی خوابی از هوش میرم،مغزم،عشقم دست از فکر کردن بردار بذار بخوابم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 تیر 1392
ستایش
امروز یکی از روزهای شلوغ بود،طبق معمول که وقتی بنده صبح باید زود پاشم و نمیدونم بر اساس کدوم قانون نانوشته باید یعنی بایدا بد بخوابم. از بعد سحر نفهمیدم چی شد و کی خوابیدم فقط میدونم دم به دیقه به ساعت نگاه کردم تا 9 شد و بلاخره از تخت پا شدم و رفتم کلاس خیاطی.ساعت 1 بود که اومدم و اندکی در حد یه ربع خوابدم و دوباره پاشدم.
در این حین هم هی دخترخاله کوچیکه واسه لباسی که داشت میدوخت زنگ میزد،رسما دیوونم کرد،اومده از من خیاطی یاد بگیره انوقت کاری رو که بهش میدم انجام نمیدم ،میگم چرا.میگه مامانم گفته غلطه،یعنی میخواستم سرمو بکوبم به دیوار از دستش.عصبانی شدم گفتم من دارم یاد میدم تو به حرف مامانت چیکار داری.مگه من لباسایی که واسه خودم میدوزم بد شده !!!!خلاصه بعد نیم مین اس داده لباس رو دوختم و پرو کردم اندازه است،حالا قراره فردا بیاد بقیه شو درست کنه،خدا به خیر بگذرونه،به ملت یاد میدی آخرشم از آدم طلبکارن
ساعت 3ونیم هم رفتم کلاس زبان،2 سطح بالاتر از این سطحی که الان میرم،آغا این کلاسش خیلی بالاتر از اون یکی بود،خوشمان امد،فقط باز همون مشکل هست که نمیتونم جمله بندی کنم و درجا جواب بدم.تمامه سئوالا رو کوتاه جواب میدادم،مثلا میگفت وقتی ناراحتی چیکار میکنی بنده فقط میگفتم movie and music در همین حد
استاد این کلاس یه آقای جوونیه،همونی که ما اول رفتیم کلاس مقدماتی اومد بهمون درس بده و ما 1 جلسه بیشتر نرفتیم.تماما هم انگلیسی میحرفه،حالا خوبه listening ام بد نیست و حرفاشو میفهمم وگرنه افسردگی میگرفتم.
زهرا از این کلاسم راضی نیست،بنده که نفهمیدم اینشون چه انتظاری از کلاس زبان داره
به سلامتی کرایه تاکسی هام گرون شد و بنده که بطور معمول آخر ماه کم میارم،دیگه رسما باید برم کاسه گدایی دستم بگیرم.چرا کسی به فکر ما بی پولا نیست ،من از کجا پول بیارم اینهمه کرایه بدم،امروز با زهرا حساب کردیم دیدم که برا هر کلاسی که جلسه ای 3500 هستش 5000 کرایه میدیم،یعنی هفته ای 10000 فقط واسه 2 جلسه کلاس زیان رفتن،آخه این رسمشه....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 تیر 1392
ستایش
تو فیس بوک میچرخیدم و دنبال اسم شخصی میگشتم ، تو بین افرادی یکدفعه اسن برادرم اومد و عکسشو دیدم.رفتم تو پیجش
غصه ام گرفت از این هم دوری ،دلم میخواست قربون صدقه برادرم برم که محرومم از دیدنش،چقدر دلم براش تنگ شده،چقدر دوسش داشتم ودارم اما اونقدر دور شدم که وقتی پیجشو دیدم تازه یادم افتاد چند روز پیش تولدش بود
میترسم از رابطه خواهر و برادری که کم کم داره تموم میشه و من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم.
براش درخواست دوستی فرستادم ،نمیدونم قبول میکنه یا نه. آخه اون از دست منم ناراحته
خدایا خودت میدونی چقدر دلم تنگشه و خودت میدونی چقدر دلم میخواد این دوری تموم شه ،تو رو به حق همین شبها دل پدر و مادرمو نرم کن تا به 6 سال دوری خاتمه بدن







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 تیر 1392
ستایش
نگفتم این دانشجوها الکی منو میبرن دانشگاه
امروز صبح ساعت 8و نیم پاشدم که برسم دانشگاه،اونجا که رفتم از مسئول آموزش درباره کار بچه ها پرسیدم.البته اونجا دو تا خانم مسئولن،یکیشون که من اکثر سئوالامو از اون میپرسم و بیشتر سرش میشه،با اون یکی که تا حالا برخورد نداشتم.امروز که رفتم اون خانومه که هیچی سرش نمیشد بود و بهم گفت نمیتونی نمره بچه ها رو تا امضای از محل کارآموزیشون نیارد،رد کنی.این یعنی اینکه هم من هم دانشجوها تا آخر مرداد علاف میشدن.منم گفتم بمونم دانشجو بیاد بعد برم از مدیر گروه بپرسم چیکار کنم
در حین منتظر بودنم اون خانم خوبه تو آموزش اومد و باهاش حرفیدم و جریان رو گفتم،اون بهم گفت امضا لازم نیست و میتونم نمره ها رو رد کنم،اینقدر که این خانم گل بودTuzki Bunny Emoticon
بعدشم من که خیالم راحت شد رفتم پیش مدیرگروه که سلامی عرض کنم.اینقدم من ازش میترسیدم که نگو،جلو خانواده 1 متر زبون دارما اما جلو بقیه آدما اینقدر خجالتیم بهم گفت برم پیشش بعد بهم درباره ترم بعد گفت و گفت حواسش بهم هست و منو یادش نرفته(گفته بودم که آشنای باباست)
بعدش میگه میخوام کلاسی بهت بدم که حداقل 25 درصدش دختر باشن که یه مشکل نخوری و راحت باشی،هی میخواستم بهش بگم بابا واسم مهم نیست همه کلاس پسر باشن اما کلماتی که خارج شد فقط این بود،ممنون از لطفتونانگار زبونمو موش خورده بود باید دید ترم بعد بهم چه واحدهایی میده فعلا که برنامش معلوم نبود.تازه بعد از این حرفا بهش درباره دانشجوها گفتم که ایشون هم گفتن مشکلی نیست نمره هارو رد کن.
حالا از این به بعدش بنده منتظر دانشجوها تا گزارشکارا رو بیارن
تا 11و نیم منتظر بودم تا بلاخره آوردن،در این حین خانم باحاله آموزش گفت:خانم مهندس اگه بخواین میتونید الان نمره هارو بهم بدین من تو سایت وارد کنم بعد پرینت بگیرم که امضا کنید
اینو که گفت بنده کلس ذوق فرمودن،چون در غیر این صورت باز تو این گرما یه روز دیگه باید میرفتم پرینت نمره هارو میدادم.خلاصه اینکه نمره هارو دادم و اومدم خونهsmiley waving a lol flag emoticon
------------------------------------
مژگان جونم ناراحت نباش ،خدا بزرگه،من مطمئنم بلاخره یه روزی یاد ما هم می افته،اگر چه الانشم یاد ما هست،فقط گذاشته به وقتش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 تیر 1392
ستایش
امروز قرار بود دانشجوها،گزارش های کار آموزی رو بیارن که براساس اون بهشون نمره بدم از اونجایی که خودم به تازگی این دوره دانشجویی رو پشت سر گذاشتم، از 10 روز قبل بهشون خبر دادم که خدای نکرده واسه امروز بهونه ای نیارن اما زهی خیال باطل
از 4 نفرشون،فقط یکیسون گزارش رو آورد که اونم گذاشته بود نگهبانی که قبل کلاس زبان رفتم گرفتم.از همه اینها گذشته 2 نفرشون میگن کارمون به مشکل خورده وآموزش گفته  استادتون باید بیاد با مدیر گروه صحبت کنه،حالا بنده فردا باید برم دنبال کاراشون از اینها گذشته باید زود پاشم و برم که تا ظهر برگردم به شهرم که روزه ام باطل نشه،این دانشجوها فقط واسه آدم دردسر درست میکنن،حالا میدونما برم اونجا هیچ خبری نیست و باید الکی اینهمه راه رو برم.
امروز موقع برگشت از کلاس زبان داخل یه ماشینی نشسته بودبم که بنده برای اولین بار نزدیک بود صحنه تصادف رو به چشم ببینم،یعنی در عرض 1 ثانیه فقط 1 کامیون رو دیدم که کج شد سمت ماشین ،اونم سمتی که من نشسته بود.یه لحظه هنگ کردم و نمیدونستم چیکار کنم،اگه تبحر راننده نبود الان بنده اینجا در حال نوشتن نبودم و احتمالا در جایی بس ناگفتی بودم.خدایا مرسی هوامو داشتی،میدونم اگه تصادف میشد تنها کسی که چیزیش میشد و در واقع نابود میشد من بودم  پس thanx alot my god




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 تیر 1392
ستایش
چند روز یه حرفایی داره آزارم میده و من جز شنیدنشون هیچکاری نمیتونم انجام بدم.نمیخواستم یه روزی برسه که اینجوری بشه.چند روز که بدجور دلم چیزایی رو که دوس دارم میخواد.ماهی 200 تومنی که بابا بهم میده،آخر ماه کم میارم و علاوه براین 200 تومن بعضی اوقات مجبور سود پولی که تو بانک دارم رو هم استفاده کنم که البته تمامش خرج کلاس زبان و هزینه رفت و آمدش میشه و  هیچی نمیمونه که بتونم باهاش چیزایی رو که میخوام بخرم. چند وقته که هر روز دارم این جمله رو با خودم تکرار میکنم که من قرار نیست به تمامه چیزایی که میخوام برسم.حتی لزوما چیزاهای کوچیک .راستش چند سالی هست که دیگه به هیچ چیزی نرسیدم.دقیقا بعداز دفاع پایانامه ارشدم.انگار زندگیم همونجا استاپ شده.خدایا کاش دستتو از دکمه استاپش بر میداشتی که زندگیم جلو بره یا حداقل اگه نمیخوای جلو بره میزدی دلیتش میکردی.
خدایا من دیگه خسته شدم اگه تو این ماه که ماه خودته نخوای بهم رحم کنی پس کی میخوای رحم کنی،هر روز که عمرم میگذره بیشتر میترسم.من از بهمن امسال میترسم.از روزی که وارد 30 سالگی بشم و باز زندگیم همینجور بی بار باشه و من همینجا باشم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1392
ستایش
کلی مطلب نوشته بودم که اشتباهی پاکش کردمدیگه حال ندارم دوباره بنویسمشون

-------------------------------------------------------------------------

بابا همچنان باهام حرف نمیزنه.از این وضع ناراحتم و تحملش واسم سخت
دعا کنید اوضاع روبراه شه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1392
ستایش
من از وقتی که فهمیدم تو گروه سوم بشیم بالا نمیریم،دیگه انگیزه واسه دیدن والیبال ندارم
دیروز کلی با هیجان دیدم و ذق کردم و هی میگفتم سوم میشیم میرم با سوم گروه دیگه بازی میکنیم اما نشد که نشد.بعد بازی متوجه شدم حذف شدیم
خو آخه چررررررررررررررررررررررررررررررا
اینهمه خوب بازی کردن ،کلی بهشون امید بسته بدم و کلی دعا کردم ببریم.الکی دعاهامو دیشب  خرج کردما




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 تیر 1392
ستایش
این چند روز همه چیز تکراری بوده.کلا هم که ماه رمضان شده و آدم بی حال.خوبه من کاری ندارم و این 2 روز رو خونه بودم وگرنه معلوم نبود باید با این گرما و تشنگی چیکار کنم. از الان هم واسه شنبه ماتم گرفتم که چه جوری صبح باید برم کلاس خیاطی و عصر هم کلاس زبان.تازه من و زهرا رفتیم صحبت کردیم که 2ترم کلاس زبان رو همزمان بریم.یعنی شنبه و 3شنبه باید 3 ساعت کلاس بشینم.

تو زبان قسمت صحبت کردنش خیلی مشکل دارم.تو فهمیدن و کتبی خوبم اما اصلا نمیتونم صحبت کنم.جمله بندی هام افتضاحه.یعنی میشود روزی ما هم انگلیسی یاد بگیریم.
آموزش خیاطی به دخترخاله همچنان ادامه داره.امروز اومد الگو دامن واسه مادرش کشید که البته بازم نصفه از بس این دختر تنبله،قراره فردا بیاد بقیه شو درست کنه.
دارم هر شب یه مقدار از کتابهای نظام مهندسی رو نگاه میکنم.فک کنم شهریور آزمونشه.امیدوارم این یکی رو دیگه قبول شم.
این 2 شب بنده تا سحر بیدارم و روزا میخوابم،با این وضع نمیدونم چه جوری 9 باید برم کلاس.کلا سیستمم عوض شده.دیروز ساعت نزدیک 12 ظهر دانشجوم زنگ زد ،این که زنگید من صدام در نمی اومد،اصن تو خواب جواب میدادم.اونم فهمیده و میگه استاد خوابیدین الان چه وقته خوابه سر ظهر
یعنی دانشجو به این پرویی ندیدم به جای اینکه بگه استاد ببخشید بیدارتون کردم ،میخندهمثل اینکه آموزش بهش گفته ما هر چی به ایشون(یعنی بنده)زنگ میزنیم جواب نمیده،واسه کاره پروژه.نگو که نمیخوان به من پروژه بدن و اینو دست به سر کردن.والا ما که ندیدم کسی بهمون زنگ بزنه.دانشجو هم فهمیده بود دروغ گفتن،میخواست مطمئن بشه.بنده که اصولا هیچ جا شانس نداریم،اگه بهم پروژه میدادن جای تعجب بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 تیر 1392
ستایش
از دیروز دارم فکر میکنم برم یه موبایل HTC بخرم.هی فکرم مشغوله.آخه دلم نمیاد ،این گوشیم سالمه تازه گوشی قبل اینم(اولین گوشیم) هم سالمه.ملت چطور دلشون میاد هی برن گوشی بخرن .بعد با این قدیمیا چیکار میکنن
-------------------------------------------------------------------
نمیدونم من و بابام میتونیم حرفایی که بهم زدیم رو فراموش کنیم.دلخورم زیاد.شاید زیادی به پدرم تکیه کرده بودم الان حس میکنم تنها شدم.دلم استقلال مالی میخواد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 18 تیر 1392
ستایش
دیروز بازم بچه شدم بازهم دعوا شد و بازهم آدم بده منم.
باز به این نتیجه رسیدم که نبودنم بهتر از بودنه. سخته که تمامه حرکاتتو پای حسادت به خواهر کوچکترت بنویسن و بگن واسه اونه تو اینجوری میکنی.
حالن بهم میخوره کسی اینجوری بهم توهین میکنه.من حسودم نه بخاطر شوهر داشتنش بخاطر اینکه پدر و مادرم همیشه اونو بیشتر از من دوست داشتم.دوست داشتن بچه شون حقشونه اما ........
حالم از خودمم بهم میخوره ،از این اخلاق گندم.از این که به قول بابام مثل بچه 7 ساله هستم و نمیتونم جلو زبونمو بگیرم.
دیشب پدرم گفت تو از اون 2تای دیگه بدتری.فکر نمیکردم از برادری که بی اجازشون رفته زن گرفته و بعد 6 سال هنوزم خونشون نمیاد بدترم.دیشب حرفایی گفت که  میدونستم ولی میخواستم انکار کنم.دیشب منم بد بودم بدتر از همیشه.دارم به این نتیجه میرسم که کاش نبودم که اینهمه مصیبت و بعد از تموم شدن دانشگاهم نداشتم.

آرامش حق منه که الان ازم سلب شده.
کاش اینهمه گناه نبود تا با تمامه وجودم مرگ رو میخواستم.
این انصاف نیست این دنیات جهنم باشه و اون دنیاتم جهنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 17 تیر 1392
ستایش
خواب زیاد میبینم که به هیچ چیز ربطی ندارن و گاهی خوابهایی که نمیفهمم چرا میبینمشون مثل امروز صبح،نمیدونم چی شده بود  فقط تنها بودم،میخواستم برم اما راهی نداشتم درمانده بود.یکی اونجا بود که درکم میکرد،بقیه هیچی نداشتن واسم اما اون ازم دفاع کرد و وقتی رفتم تو اتاق دنبالم اومد و من نمیدونم چی شد که تو آغوشش گریه کردم،همین موقع بیدار شدم و دلم همون آغوش میخواست.بعضی اوقات فکر میکنم هر چقدر هم من خودم بی نیاز از یه مرد حس کنم در نهایت یه جاهایی بهش نیاز دارم.دلم میخواست چشمامو ببندمو دوباره اون حسی که داشتم بیاد سراغم،حیف که خوابی بیش نبود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 16 تیر 1392
ستایش
از اونجایی که بنده خواستم زکات این خیاطی رو که یاد گرفتم ،بدم حاضر شدم به دخترخاله کوچیکه که تازه کنکور داده خیاطی یاد بدم.
دیروز 2 ساعت اومد اینجا 4تا دامن یادش دادم اما اینقدر این بشر تنبل که حد نداره،والا دست منو از پشت بسته.قرار بود امروز صبح بیاد که پیداش نشد.حالا تا کی ما باید به ایشون با این تنبلیش خیاطی یاد بدیم خدا میدونه
--------------------------------------------------------
بابا صبح پا شد والیبال رو ببینه منم هی با خودم جنگیدم پاشم یا نشم،آخرشم پا نشدم اما چه خوابیدنی همش خواب الیبال دیدم.خواب دیدم ست پنجم که همون لحظه بیدار شدم دیگه نشد نتیجه رو تو خواب ببینم.بیدار که شدم دیدم ست سوم هستش .پا شدم رفتم بیرون به بابا میگم چند چندن.بابا گفتن 2 و1 اونا جلوئن.منم که نمیخواستم از بیدار شدنم پشیمون بشم گفتم اگه قراره ببازن،من میرم بخوابم.بابا گفت میبریما.بنده قبول نکردم
1ساعت بعد بازم بیدار شدم صدای تلویزیون شنیدم که ست پنجم و آخراشا.بعدشم که تیم ما 16 ،14 برد
همون لحظه بابا اومده صدام میکنه میگه نگفتم ما میبریم.Tuzki Bunny Emoticon




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 15 تیر 1392
ستایش


( کل صفحات : 2 )    1   2