تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مطالب خرداد 1392
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مرض خوردن گرفتم.انگار هر چی میخورم سیر نمیشم
دلم چیزایی خوشمزه میخواد.حالا از یه طرف دیگه هم نگرانم وزنم زیاد نشه.نیست استعدادم در این زمینه بسیار زیاد است.شانس که نداریم ملت استعداد درس دارن ما استعداد چاقی
میخواستم شام لازانیا درست کنمشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے که مامان خانوم گفتن آبگوشت دیشب مونده و باید همان خورده شودخب من آبگوشت دوس ندارم من لازانیا میخوام
شاید عصر رفتم فروشگاه چیزایی خوشمزه خریدم.ببینم چیا دارن
الان بنده نمونه واضح و کامل یه آدم شکم پرستم


ادامه نوشت: رفتم فروشگاه.هم وسائل لازانیا خریدم هم بستنی و چیبس.بستنیه رو خوردم و چیپسه داره هی بهم چشمک میزنه.آیا بخورمش ،آیا نخورمش
کلک چیپس رو هم کندم و خیال خودمو راحت کردم.گرفتار عجب مرضی شدیما




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 خرداد 1392
ستایش
رسما داره میهن بلاگ دیوونم میکنه.دقیقا یک هفته است که باز نشد و امروز باز شد.نمیدونم مشکل چیه.آخه بقیه که میهن بلاگ دارن میتونن آپ کنن اما من نه
کلی اتفاق افتاد که میخواستم اینجا بنویسم یعنی میخواستم حس اون لحظه ها مو بنویسم  اما نشد دیگه
روحانی رای آورد و ما کلی ذوق از خودمان در کردیم اما در این شهر فنقلمون کسی نیومد بیرون شادی کنه ، فک کنم بخاطر رطوبت زیادش بود مردم حال نداشتم
بعدشم که ما رفتیم جام جهانی.بازم هورررررررررررررررررررررررررررررا بازی ایران خوب نبود اما نتیجه مهم بود که کره رو بردیم و راهی برزیل شدیم.smiley waving a lol flag emoticon
1شنبه هم با زهرا رفتیم واسه کلاس زبان اسم نوشتیم و از اون ور رفتیم من 3 تا پارچه نخی خریدم واسه خودم.2 تا مانتویی و یه دامن شلواری.خیلی ناناسناین چن روز یکیشون رو دوختم.چهارخونه زرده.خوجل شده.دیروز پوشیدمش رفتم خونه خاله حاجی که هنوز نیومده به دخترخاله ها نشون دادم.همشون خوششون اومد.آتی قبل من عین این پارچه رو خریده بود واسه مانتو و من با پرویی رفتم واسه خودمم خریدم بهم میگه حق نداری وقتی من مانتومو میپوشم تو هم بپوشیش،البته کی گوش کنهhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif
کلا خیلی بی حوصلم.هورمونها هم که فعالیتشون زیاد شده،اعصاب ندارم.آقای همساده مون هم فوت کرد.آخی بنده خدا یههویی افتاد مرد ،بدون سابقه بیماری.خیلی دلم سوخت.درست همسایه بغله اتاق منه.البته تهران زندگی میکردن و فقط تعطیلات میومدن .اتفاقا هفته پیش هم اومدن  من کلی فکر کردم دیدم آخرین صحنه ای که ازش یادمه اینه که رو ایوونشون رو صندلی نشسته بود و کتاب میخوند.خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود.وصیت کرده بود اینجا دفنش کنن و آوردنش اینجا.الانم خونشون کلی شلوغه.

در راستای بی حوصلگیم جزوه خیاطی یکی از بچه ها رو گرفتم از روش بنویسم اما حال ندارم،همش میخوام بخوابمبعد هی ناله میکنم این چه زندگیه پاشو کاراتو بکن.پاشو کتاب بخون.اما دریغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ حرفم خریدار نداره.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 خرداد 1392
ستایش
امروز انتخابات برگزار شد.اصلا این سیاست فقط منو حرص میده .وقتی فکر میکنم قراره فردا نتایج اعلام بشه میترسم.میترسم اونی که نمیخوام رای بیاره.میترسم دیوار حماقت مردممون بلندتر از اون چیزی باشه که فکر میکردم.حالا باید منتظر بود تا فردا،یعنی چی میشه
به بابام گفتن اگه امسال  اونی که میخوام رای نیاره ،رای بیاره من دیگه انتخابات شرکت نمیکنم.چون میفهمم ما هر چقدر هم رای بدیم به پای این مردمی که طرز فکر بسته دارن نمیرسه.پس چه کاریه آدم رای بده.حالا ببینیم فردا چی میشه من که چشم آب نمیخوره82689_girl_in_dreams.gif
امروز ساعت 9و نیم پا شدم.هلک هلک پا شدم رفتم بیرون.Tuzki Bunny Emoticon
گفتم اول برم رای بدم بعد برم خونه خاله حاجی که دختراش داشتم آش پشت پا درست میکردن .رفتن همانا و 1 ساعت منتظر موندنم همان.یعنی دیگه اعصابم خرد شده بودا،کمرمم درد گرفته بود از بس سرپا بودم کلی هم گفتم برم بعدا بیام اما موندم.تازه کارت ملی رو هم ندادم و اونا هم میگفتن کارت ملی و من فقط محض اذیت کردن  گفتم شماره رو حفظم.smiley waving a lol flag emoticonبعدشم میگفتم تو اخبار گفته شماره رو حفظ باشی کارت لازم نیست.تازه کارتمم همرام بودا اما خب دیگه. مدیونید اگه فک کنید خواستم کلاس بزارم که حافظم خوبه
بعد ما قدم رنجه فرمودیم منزل خاله،مثلا کمک کنم.تنها کاری که کردم پیازا رو با آتی خرد کردم.بعدشم کلی آش خوردم.اصنم انگیزم از رفتن خوردن نبودا

تا 7 اونجا بودم و دخی خاله ها خواستن برن رای بدن در نتیجه منم اومدم خونهTuzki Bunny Emoticon
چند دیقه بعد آبجی کوچیکه و شوهرش اومدن چند دیقه بشینن و بعد دوباره برن خونه پدر شوهرش منم چون حوصلشونو نداشتم برق خاموش کردم و در اتاقمو بستم که مثلن خوابم.اونم که اصلا نفهمیدن.تازه کلی با دوسیم چت کردمو حالشو بردم بعداز رفتنشونم بابا اینا رفتن عروسی و باز طبق معمول تنها شدیم و آشی رو که دخترخاله دادبود رو تو تنهایی خوردیم
--------------------------------
دنبال آهنگ میگشتم که سکوت خونه رو بشکه چشمم خورد به یگانه.بعد سالها گذاشتمش و اصلا غمگین نشدم.http://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gifیادمه همش با این آهنگا گریه میکردم یه زمانی.خدایا شکرت که مثل قبل نیستم(خدایا نزنی فردا ناک اوتمون کنی و بعد بهم بخندیا زدم به تختهloveyouboyb)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 24 خرداد 1392
ستایش
آغا این خاله ما قرار بود 8 ونیم بره اما انگار بابای بنده قرار بود بره، 6 پاشده صبخانه خورده 6 ونیم میگه بریم منم که خواب  یعنی اعصاب مصابم قاتی پاتی شدا هر چی هم داد میزنم الان چه وقته رفتنه کو گوش شنوا بابا هم میگفت نیا، دادم بیشتر هوا میرفت یعنی با یه حالی من پا شدم که نگو.هنوزشم که هنوزم نفهمیدم اینا چرا اینقدر عجله داشتن.7 رفتیم خونه خاله.هنوز صبحونه نخورده بودن دخترخاله هام که تا مارو دیدن پا شدن یعنی یه حالی بودما اونجا هم یه بحث با بابام کردم
خداییش خیلی زور داشتا.اونجا هم شوهرخالم مجبورم کرد صبحونه بخورم اونم منی که عادت ندارم صبحونه بخورم .آغا تا 8 اونجا بودیم و بعد راه افتادیم.بعد کم کم اعصابم اومد سرجاش.یه یک ساعتی هم اونجا معطل شدیم تا زائرها راه بیوفتن.کل خاندانمون بودن.کلا رسمشونه یکی بره زیارت واسه بدرقه و پیشاز هممون میرم.تازه کلی هم حال میده.بلاخره خاله اینا رفتن و ما 10 اومدیم خانه
خواستم بخسبم که آتی پیامک داد که یه ماشین برات پیدا کردم 7 تومن میخوای.کلی ذق کردم اما مطمئن بودم پدر گرام رضایت نمیده و نداداصلا این بابام دوس نداره من پیشرفت کنم بازم باهام بحث کردیم اما فایده نداشت بابام میگه من نمیتونم خرج 2تا ماشین رو بدم تو که درآمد نداری یعنی فوش از این بدترمنم در اتاقمو بستم و رفتم قهر .اصن کسی دوسم نداره.نازکشم که ندارم.هی تنهایی گریه کردم هی به خودم فوش دادم که چرا من کار ندارم هی به این مملکت فوش دادم اما چه فایده زندگی من اینه.7 تومن رو دارم اما پول نگهداری رو ندارم واسه اینکه کار ندارم آخه این زندگیه.من تو 29 سالگی اینقد لنگ پول باشم،من پول میخوام خوچرا هیشکی به فکر ماها نیست دارم پیر میشم و به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم آخه این رسمشه خداااااااااااااا.آخر من آرزوهامو با خودم به گور میبرم من ماشین میخوام خوشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه ولی فک کنم باید برم در قابلمه رو بردارم مثه بچگیهامون با اون ماشین سواری کنم.هی داد من
رفتم خودم تنهایی نهار خوردم و منتظر بابا نشدم.باهاش قهرم تا اطلاع ثانوی
اصلنشم دیگه نمیخوام فردا برم رای بدم.واسه چی رای بدم اینا که هیچ کاری واسم نمیکنن من با این سن هنوز بیکارم خو چه کاریه برم انگشتم و جوهری کنم

کلا امروز روز من نبود خدا تا آخرشم به خیر کنه
بعدا نوشت: گاهی اوقات شدید دلم برای خودم میسوزد

-------------------------------------------
خاله کوچیکه الان واسمون برنج نذری آورد و بنده هم درجا نوش جان فرمودم،خیلی خوشمزه بود.
نمیدونم که چه جوریاس که من با این خاله راحت درددل میکنم یک دیقه که اومد اینجا شکایت بابا رو پیشش بردم و حداقل سبک شدم.همچین آدمیما بابامو راحت میفروشم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 خرداد 1392
ستایش
امروز عصر طبق روزهای زوج ، گشادی رو گذاشتیم کنار و رفتیم باشگاه ورجه وورجه کردیم خداییش اگه ماهیانه پول نداده بودما واسه این باشگاه رفتنم تنبلی میکردم اما مثل اینکه خسیسی بیشتر منو میسوزونه تا گشادی
بعدش قرار شد که بریم خونه خاله،نیست قراره فردا صبح بره مکه،گفتیم بریم ما رو ببینه فیض ببره و دعامون کنه شاید دعاهامو مستجاب شد و یه شوشو گیرمون اومد
و صد البته بعد از باشگاه همون تنبلی اجازه نمیداد که بیایم خونه و دوش بگیرم و بعد بریم و در نتیجه با همان حال بعد باشگاه راه افتادیم سمت منزل خاله.در این بین گفتم یه صفایی هم به خودم بدم و این ابروهارو که الان بیشتر شبیه پاچه بز بود درست کنم و چون در راستای تنبلی حوصله یه روز دیگه اومدن رو نداشتم قبل خونه خاله رفتم آرایشگا
و کلی خودم از خودم خوشم اومد بعد برداشتن ابروهام،اصن صورتم وا شد، خوبه 2 هفته پیش آرایشگاه بود  ملت ماه به ماه نمیرن چیزیشون نمیشه اما من 1 هفته نرما کلا میشم دختر دبیرستانی و بعد رفتم خونه خاله،بعداز منم بابا و مامان اومدن،بابا یه نیم ساعتی نشست و رفت و من و مامان تا تقریبا 9 اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه مامان رفت نماز بنده هم موندم خونه تا 11 چشمم به در بود که مامان خانوم کی میان(بابا رفته عروسی) اما پیداش نبود منم شامم خوردم و اومدم اینجا

مامان الان اومده ساعت 11 و نیم.هیچی ازش نپرسیدم تا حالا کجا بود.حتما واسه انتخابات بیرون بود چون هنوزم داره سرو صدای ملت میان(یکی از دوستای مامان کاندید شورای شهره)
هنوز حموم نرفتم اصن یادم رفت باید حموم برم، برم حموم   فردا هم کله سحر ساعت 8 باید پاشیم بریم بدرقه خاله،آخه چرا این شرکتای هواپیمایی به فکر مردم نیست.من چه جوری 8 پا شم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 22 خرداد 1392
ستایش
مامان واسه نهار داشت استامبلی( همون لوبیا پولوی بقیه شهرا) رو درست میکرد و از اونجایی که دنبال فتوکپی شناسنامه آبجی کوچیکه بود ،غذا دیر شد
مامان: میگم خوبه ایندفعه واسه تنوع مواد رو با برنج قاطی نکنیم و جدا بخوریم.
من فوری شاخکام شروع به جنبیدم کرد که این دلیل داره بله وقته اذان بود و مامان فکر پیچوندن غذا
من:نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
البته بعدش مهربون شدم و گفتم بقیه شو خودم درست میکنم.الان گذاشتم برنج دم بکشه. آخه کی لوبیا پلو رو جدا جدا  میخوره ،خو اسمش روشه پولوش با لوبیاس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 22 خرداد 1392
ستایش
امروز صبح قشنگ که میگن با کتک پا شدم به عینه دیدم.با چنان مکافاتی پا شدم که داشت اشکم در می امد تمامه بدبختیام اومد جلو چشمام هی چرا چرا کردم و به زور بلند شدم.حالا خوبه ساعت 9 و نیم پا شدم اگه زودتر بود که فک کنم به خودکشی و اینجورچیزام میرسید.خلاصه با هر بدبختی بود راه افتادم اول رفتم دانشگاه سما اما دماغ سوخته شدیم ،بهم گفتن برو اوایل تیر بیا.حتی نذاشتن یه درخواست بنویسم.از اونجا رفتم یه دانشگاه غیرانتفاعی اینا برخوردشون خوب بود اما تجربه ثابت کرده به هیچ نوع برخوردی اعتباری نیست.یه فرم اونجا پر کردم و اومدم خونه.رسیدم ساعت 12 و نیم بود این قدر خسته بودم که تا اومدم ولو شدم.
بعدظهر مامان گفت میتونی 2 تا کیک درست کنی من واسه تولد امام حسین ببرم مسجد که منم کشته مرده آشپزی قبول کردم و 2 تا کیک درستیدم که خوف شد.بعدشم طبق قانون نانوشته خونمون که هر وقت فوتبال داشته باشه من باید ماکارونی درست کنم برای اینکه بابا نره نون بگیره امشب نیز همین قانون حکمفرما بود و ماکارونی هم درستیدیم.
الان داره چشمون در میاد این ماکارونی رو بخوریم اما مامان هنوز تشریف نیاوردن.
فوتبالم که ایران 4 تا به لبنان زد  ، واسه انتخابات هم که عارف انصراف داد(دلم سوخت واسش،یه جورایی قربانی شد)
این بود اخبار امروز


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 21 خرداد 1392
ستایش
دیروز که به همکلاسیم زنگیدم بهم گفت اونم میره با رئیس دانشگاه صحبت میکنه ولی تو قبلش برو درخواست بده بنده هم گفتم حتما فردا میرم.یعنی این فردا میرم از شنبه شروع شده .هر روز صبح نمیتونم از خواب بیدار شم هی میگم فردا.دیگه امروز تصمیم داشتم برم که بیدار شدم دیدم ساعت 10 هه ما نیز بی خیال شدیم و گفتیم دیگه دیروقته بی خیال فردا میرم.آخه من ای تنبلیمو کجای دلم بذارم
خدایا این تنبلی را از ما دور بفرما که به کارامون برسیم.
اصلا صبحا انگیزه ندارم از خواب پا شم.بیکاری هم معضلیه ها.آخرش میرم معتاد میشم بعد میشم انگل جا، هیشکی هم به فکر ما جوونا نیست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 20 خرداد 1392
ستایش
من تو این 2 ترم گذشته خیلی جاها واسه تدریس درخواست دادم.اما نمیدونم چرا بهم واحد زیاد نمیدن.ترم اول 6 ساعت.ترم دومم 7 ساعت.بماند که هنوز پول همینا رو هم بهم ندادن
فردا باید برم یه 2 جای دیگه هم درخواست بدم.الان زنگ زدم به یکی از هم کلاسیهای دبیرستانم که اونم مثل من تدریس میکنه با این تفاوت که کلی واحد داره.تازه بهم میگفت میخواد ترم بعد ساعتاشو کم کنه و نره و انوقت منو باش دربه در دنباله دانشگاهم
حالا دلیلشو والووووووووو ما نفهمیدیم چراااااااااا به اون  واحد میدن به من نمیدن حالا من تو یه دانشگاه دولتی تو تهران ارشد گرفتم اون تو یه شهرستان اونم آزاد.واقعا چرا بهم واحد نمیدن،دارم به ظاهرم شک میکنم اصلا از این نیروها ندارم آدما رو جذب کنم.اینجوری پیش بره ها افسردگی میگیرم
هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی




نوع مطلب :
برچسب ها : من و سردرگمی هام،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 خرداد 1392
ستایش
چند روزه میهن بلاگ قاط زده بود هر کاری میکردم باز نمیشد.تمامه حرفام قلمبه میشد رو دلم میخواستم ببنویسم نمیشد.دقیقا مثل همینی که میگن  آدم از هر چی منع بشه بیشتر میخوادش.حال و روز چند روز من بود.
هفته پیش بود که عمه اینا همرا پدربزرگ و مادربزرگ گرام اومدن خونمون.فک کنم بیشتر از یکسال بود که اینجووری نیومده بود.کلا رفت و امدهامون کم شده و اینجوری یکدفعه اومدن جای تعجب داشت. همون روز مامان رفت آشپزی کنه منم گفتم خونه جارو کنم.جاروبرقی رو آوردم هی اینو روشو نگاه میکنم هی اونورشو نگاه میکنم ،هی میگم خدایا پس سیم برقش کو.هی بالا زدم پائین زدن ،نه خیر پیداش نبود(الان فکر کنم دیگه کامل معلومه من چقدر تو خونه کار میکنم)،دست آخر یه نگاه عاقل اندر سفی به بابا کردم و میگم پس سیم این کوووووووووووووووووووووووووووووووووووو.....
چهره بابام اونموقع دیدنی بود و نمیتونست جلو خندشو بگیره،میگه یعنی تو هیچوقت با این کار نکردی .پس فردا بری خونه شوهرت میخوای چیکار کنی و همچنان به خنده اش ادامه داد و من در هی حرفای بابا بازم دنبال سیم میگردم در این حین بلاخره موفق به روئیت سیم برق شدم.یعنی فقط میخواست آبرو بیره نمیتونست خودشو زودتر نشون بده که من دیگه نپرسم.
حال من در حال جارو کردن و چقدر هم سخت بود.قبلنا فک میکردم از ظرف شستن خوشم نمیاد حالا فهمیدم چقدر ظرف شستن خوبه.والا جارو چیه آخه.اصلا انگار این جاروهه باهام مشکل داشت با یه مکافاتی جارو زدما.شانس آوردم مامان تو آشپزخونه بود و بابا بیرون و منو در حال جارو زدن ندیدن وگرنه سوژه مجدد خنده اشون میشدم.
مهمونی خوبی بود.عمه ام پارسال پسرش زن گرفت.یادمه به دخترعمه ام میگفتم این عروستون اصلا با آدم صمیمی نیست و یه جوریه اونم میگفت تو هیچوقت زیاد باهاش نبودی واسه همین اینجوری فک میکنی ، وقتی عروسشون اونشب اومد دیدم حق با دختر عمه ام دختر خیلی خوبیه.کلا ما 3تا کل مهمونی رو تو اتاق من بودیم و رو تخت ولو در حال تماشای عکسا  فیلم های جشن عقد ابجی کوچیکه.فقط تو سفره انداختن و جمع کردن کمک کردم بقیه کارا رو مامان میکرد و میوه و شیرینی و چایی می آورد تازه واسه ما 3تا هم می اورد تو اتاقم.همچین دختر هستما من....
------------------------------------------
هفته پیش مناظره کاندیدا باحال بود نمیخوام از انتخابات بنویسم اما امسال تصمیم دارم رای بدم.بین 2 نفر شک دارم ببینم تا آخرین لحظه چی میشه،فقط امیدوارم اون یه نفری که نمیخوام رئیس جمهور بشه،رای نیاره وگرنه بدجور ضدحال میشه و سرخورده میشم.



--------------------------------------------------
یکهو بنده هوس حلوا کردم و از اونجایی که عادت دارم تو هر کیک و شیرینی روغنشو کم کنم ایندفعه هم اونکارو کردم.بعد میتونید تصور کنید که چه جور شد،یه جورایی خشک شد.ما نیز برداشتیم به شکل مستطیل برشش دادیم.حالا خوجل شده مزه اش هم هی،بدک نشد.




نوع مطلب :
برچسب ها : من و مهمونی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 خرداد 1392
ستایش
1 ساعت دیروز  ورزش کردم تمام تن و بدنم درد میکنه.حالا خوبه تا هفته دیگه باشگاه تعطیله وگرنه استخونام نابود میشدن.
امشب بلاخره خانواده رو راضی کردم بریم خونه عمو مهمونی،اصلا این بابا و مامانم حال مهمونی رفتن ندارن باید به زور مجبورشون کرد.عمو اینا 3 هفته پیش اومدن اینجا و از اون وخت هی اصرار میکنن ما بریم اما هر سری خانواده یه بهونه میارن.هر دیدی بلاخره یه بازدیدی داره دیگه.نمیشه که ما نریم اونجا...

بدجور دلم میخواد برم خرید اما واقعا این ماه بی پول شدم و روم نمیشه دوباره پول بگیرم.تا آخره ما 90 تومن بیشتر ندارم که اونم فکر کنم هزینه کرایه تاکسی هام میشه تازه اگه بخوان پول کلاس زبان رو این ماه بگیرن باید 70 هم بدم اونجا. بعد میگن شوهر پولدار داشتن بده.خب حداقل اینه که دیگه آدم فکر بی پولی رو نمیکنه.ما هم هنوز پول ترم پیش کلاسا رو بهمون ندادن حالا این ترم پیشکش نمیگن آدم خرج داره.حالا آخر ماه هم باید برم تهران پیشه دوستان.خدایا یه پول گنده به ما عنایت بفرما که ما از این بی پولی ننالیم.
---------------------------------------
بعدا نوشت: مهمونی خوب بود ،بعد مدتها خونه 2 تا از عموها رفتیم.فکر کنم خونه یکیشون 3،4 سالی میشد که نرفته بودیم.بنده خدا زن عمو مریضه و  یکهو بخاطر بیماریش 35 کیلو کم شده یعنی زن عموی تپلی ما شده مانکن واسه خودش.اگه مریض نبود میگفتم اینجوری خوب شده اما حیف که بخاطر بیماریش اینجوری شده
باز ما رانندگی کردیم و کلی حال فرمودیم.بابا کمتر غر میزنه اما حواسش به فرمونه و هر چند وقت یه بار فرمونو میچرخونه..یه جا میگفت داشتی میزدی به ماشین و اگه اینکارو نکرده بودم زده بودی بهش به نظر خودم که نزدیک نبودم بزنم بهش.خدایا یه ماشین به ما عطا بفرما( بلند بگین آمین)
هم اکنون که از مهمانی نزول اجلال فرمودیم به منزل یه عدد ایمیل از دوست گراممون دریافت کردیم بدین مضموم که ما آخر ماه برنامه خودمان را تغییر داده  در تهران به سر نمیبریم پس شما نیز برنامه خود را تغییر داده و به تهران نیائید و ما با این خبر کلی وا رفتیم.کلی برنامه ریزی فرموده بودیم و حتی برنامه مسافرت با خانواده به قزوین را نیز چیده بودیم و میخواستیم وسائلات گور به گور شده خودمان را که یکسالی است نزد دوستان است بلاخره به منزل برگردانیم که تمامه برنامه ها بهم ریخت و کلی حالمان را گرفت. آخه چررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 14 خرداد 1392
ستایش
امروز بلاخره سعادت نصیب ما شد و ما رفتیم باشگاه ،البته نه به همین راحتی صبح ساعت 9و نیم با زور پا شدم و هلک هلک رفتیم باشگاه اونم با ذوق که میریم ورزش میکنیم اما گفتن که سانس صبحش تعطیله بخاطر پیاده روی ،دوس داشتین عصر بیان.یعنی چهره من و زهرا دیدنی بودا یهو وا رفتیم.ما که 1 ماه داریم واسه باشگاه امروز و فردا میکنیم این حرف دیگه نابودمون کرد زهرا میگه مثل اینکه قسمت نیست ما بریم باشگاه ولی تصمیم گرفتیم که عصر هر جور شده بریم و این طلسم را بشکنیم در نتیجه ساعت 3 و نیم دوباره رفتیم اونم تو این گرما .وای که کلی حال کردم 1 ساعت تمام ورزش کردیم یعنی دیگه داشتم از حال میرفتم.بعد از مدتها ورزش کرده بودم کلی خسته شدم.موقع برگشت اصلا نا نداشتم تا خونه بیام.تا اومدم یه دوش گرفتم و خوابیدم تا حالا
باز خوبه بلاخره طلسم باشگاه شکسته شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 خرداد 1392
ستایش
برای اولین بار خواستم کتاب صوتی رو امتحان کنم.خیلی وقته که تو نت کتابای صوتی رو میبینم اما از دانلود کردنشون پشیمون میشدم و میرفتم متنش رو دانلود میکردم.بلاخره ایندفعه تصمیم گرفتم این مدلی کتاب خواندن رو هم امتحان کنم.در نتیجه از دیروز نشستم  کتاب شوهر آهو خانم رو دانلود کردم.حدود 1 ساعتش رو گوش دادم به نظرم خیلی جالب اومد اونم واسه آدمی مثل من که چشم هاش دیگه مثل سابق نیست و باید واسه مطالعه عینک بزنه.منم که از عینک بیزار درنتیجه کلی الان  ذوق زده ایم که چرا اینکار رو قبلا تجربه نکرده بودیم.حس خوبیه دراز میکشی و چشمات رو میبندی یکی واست داستان میگه و آدم همزمان با راوی فقط صحنه رو تجسم میکنه.
تصمیم گرفتم بازم از این کارا کنم و چندتا کتاب دیگه هم دانلود کنم

------------------------------------------
چند دقیقه پیش با یکی از دوستای ارشدم با پیامک حرفیدم و حداقل از حال هم خبردار شدیم.آخرین پیامکش این بود که تو دختر خوبی بودی واسم دعا کن.هر کس بهم این حرف میزنه من عذاب جدان میگیرم چون اصلا خوب نیستم کاش واقعا همینجوری که دوستم میگفت خوب بودم
----------------------------------------
امروز تو کلاس خیاطی ناخواسته،نمیدونم چرا اینقدر بلند گفتم من دوس دارم با یه دکتر ازدواج کنم یهو کل 10،15 نفر کلاس برگشتن نگام کردن و بهم خندیدن.خب به خورده عقیده مان را بلند اعلام کردیم اونم از رو جو زدگی
نیست میرم دندونپزشکی ،دکترا رو که میبینم دلم میخواد شوهرمم اینجوری باشه هم پولدار باشه هم شان اجتماعیش بالا باشه.ما که رفتیم مهندس شدیم آخر و عاقبتمون شده این،خب حق دارم دیگه.خب ما میخواهیم شوهرمون پولدار باشن بعد ما یه ماشین باحال داشته باشیم(مزدا3 سورمه ای خوبه ها).آرزو که بر جوانان عیب نیست(آیکن من در هپروت)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 خرداد 1392
ستایش
نمیدونم چرا این شنبه ها اینقدر روز پرکاریه،انگار تمامه کارام میمونم واسه این روز
امروز صبح طبق همه شنبه ها رفتم کلاس پیشرفته خیاطی. بعدظهرش ساعت 1 ونیم راه افتادم رفت نمره دانشجوها رو دادم.کارمند آموزش تعجب کرد و گفت خانوم مهندس به این زودی نمره ها رو دادین حالا نمیدونه من تا امروز خودمم کنترل کردم که نرم نمره ها رو ندم.واقعا چرا من اینقدر عجولم
بعدش هلک هلک رفتم سفیر ،شرایط کلاسا رو بپرسم اونم ساعت 2 و نیم که در نتیجه بسته بود و دست از پا درازتر راه افتادم سمت کلینیک که بخیه هامو بکشم.ساعت 4 رسیدم کلینک همون منشی خوبه گفت دکتر 5 و نیم میاد برو بعد بیا منم رفتم پیش آبجی کوچیکه و اونو بزور بیدار کردم مثل اینکه شبش کشیک بده و تازه ساعت 3 خوابیده بود که منم 4  بیدارش کردم.همچین آدم مردم آزاری هستما
حالا ما پا شدیم رفتیم کلینیک دکتره نیومده بود هنوز، منم گفتم منتظر بمونم که پرستاره صدام کرد،فکر کردم دکتر اومده اما نگو یک پرستار دیگه میخواد بخیه ها رو بکشه منم دیگه روم نشد بگم میخوام دکتر بخیه رو بکشه در نتیجه همون خانومه کارشو انجام داد اما از وقتی اومدم خونه هی نگاه میکنم میگم نکنه بد کشیده باشه چرا نذاشتم دکتر بیاد و از این حرفا.
به سفیر زنگیدم حانوم منشی فرم رو به جام پر کرد که من بعد برم امضاش کنم.کلاساش آخر خرداد شروع میشه تازه تعیین سطح هم نداره میگن چون تا حالا کلاس نرفتی باید از اول بیای کلاسا رو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 11 خرداد 1392
ستایش
بعداز چندین سال امروز رانندگی کردم البته یه مسیر کم تردد.این رانندگی بازهم  بهم ثابت کرد که چقدر عاشق رانندگی هستم و ازش لذت میبرم اما حیف که نه بابا حاضره ماشین بهم بده نه اینکه با این وضع اقتصادی من دیگه میتونم ماشین بخرم.خدایا من ماشین میخوام پس کی میتونم به این آرزوم برسم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 10 خرداد 1392
ستایش


( کل صفحات : 2 )    1   2