تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مطالب فروردین 1392
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز بلاخره واسه مصاحبه دانشگاه آزاد بهم زنگ زدن.گفتن شنبه ساعت 4 برم واسه مصاحبه.راستش بیشتر از من مامان خیالش راحت شد. اینقدر که این مدت رو مخم اسکی رفته واسه این مصاحبه ، هی میگفت برو دنبالش.حالا خیالش راحت شده اما خیال من ناراحته.آخرین باری که واسه یه دانشگاه رفتم مصاحبه قبولم نکردن. ممکنه شنبه هم قبولم نکنن انوقت مامان اینا ناراحت میشن اصلا جدا از ناراحتی، آبروم جلو خانواده میره. نمیدونم تو مصاحبش چی میپرسن نمیدونم چی میشه. باید بزارم زمان کار خودشو بکنه و ببینم چی میشه.
اما از 2 شنبه و کلاس ،از صبح کلاس داشتم،صبحش خیاطی عصرهم از 2ونیم تا 7 دانشگاه.خسته شدم در حد تیم ملی .دیگه هم از اون بچه خوشم نمیاد زیادی سر کلاس بچه بازی در میاره. اینقدر سر کلاس از دست دانشجوها حرص خوردم که اعصابم خرد شد،برای بعضی ها باید یه موضوع ساده رو چند بار توضیح میدادم .آخرش یکی از دخترا بهم گفت استاد چرا اینقدر حرص میخورین میخوان بفهمن میخوان نفهمن.راستم میگفتا من تلاشمو کردم دیگه باید بقیه شو خودشون تلاش کنن.
کلاس آزمایشگاه هم که قربونش برم وسیله هاش اصلا کار نمیکنه.یه سلفهایی تو آزمابشگاه هست که اصلا به چشمم نخورده  حالا اینا به کنار اصلا جواب نمیده.کلا من و کل دانشجوها سر کار بودیم.نمیدونم مشکل از چیه.از کدوم وسیله است که جواب نمیده. یه استاد دیگه دانشگاه بهم گفته وسائلی که واسه آزها لازمه رو بهش بگم و گزارشکارا رو هم براش ببرم.میگفت باهم همفکری کنیم تا جزوهای واحد واسه آزمایشگاه تهیه کنیم.البته گفت واسه ترم بعد.یعنی واقعا ترم بعد بهم واحد میدن.
خدایا ازت دور شدم خیلی خیلی زیاد. کاری کن با یادت آرامش بگیرم. خودت منو بخواه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 فروردین 1392
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 فروردین 1392
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 فروردین 1392
ستایش
با شروع شدن کلاسا بی حوصلگیم هم از بین رفت.
باز دوباره 9 و نیم رفتم کلاس خیاطی اونم تو هوای بسیار بسیار عالی بهار . فردا هم که قراره صبح برم دانشگاه
خوبه که حداقل چند ساعتی رو از خونه هر روز بیرون باشم، مخصوصا وقتی کاری انجام میدم.کاش همش همینجوری بود تو خونه بودن منو دیوونه میکنه...
بلاخره آرایشگاه هم رفتم و خوجل شدم
از دیشب دارم یه سریال کره ای میبینم. قبلنا خیلی میدیدم اما چند وقته فقط فیلم های هالیوود رو میدیدم. یهو به سرم زد این فیلم رومانتیک کره ای رو هم ببینم.کلا سریاله کره ای همش یه جوره، یه پسره پولدار عاشق یه دختر فقیر میشه و بقیه ماجرا...اینم مثل بقیه است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 17 فروردین 1392
ستایش
پریرزو من و دخترخاله برنامه ماسوله رو گذاشتیم و قرار شد خانواده رو راضی کنیم.
اول پدر رضایت نمیداد اما در مقابل مامان نتونست مقاومت کنه و برنامه ما اوکی شد.
صبح ساعت 9 راه افتادیم و ساعت 1 اونجا بودیم. من قبلا 1 بار رفته بودم راستش جذابیت اونچنانی برام نداشت.موقع برگشت رفتیم موزه میراث فرهنگی سراوان.اینم قبلا که رشت دانشجو بودم با دوستام رفته بودم اما این خیلی باحالتر از ماسوله بود.کلی به خانواده هم حال داد.بابا اینا که کلی یاد قدیما افتادن و کلی هم بهشون خوش گذشت
واقعا بعد از مدتها دیروز پیاده روی کردیم هم تو ماسوله هم تو موزه ، محوطه خیلی بزرگی بود.خدود 1 ساعتی پیاده داخل موزه بودیم. موقع برگشت دیگه هیشکی حال نداشت.همه خسته بودیم ولی می ارزید من که به این بیرون و طبیعت نیاز داشتم کلی از درختا و رودخونه و صدای آب انرژی گرفتم
ولی باز بی حوصلیگیم سر جاشه. یه سری کار دارم که هنوز انجامش ندادم و خدا میدونه کی قراره انجام بدم
از 3شنبه میخوام برم آرایشگاه که اونم گذاشتم آخرین لحظه یعنی شنبه برم.اگه 1شنبه کلاس نداشتم همین شنبه هم آرایشگاه نمیرفتم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 16 فروردین 1392
ستایش
چند روزه این سئوال تو ذهنمه آیا من زشتم.یعنی خود درگیری دارم باخودم. همین باعث شده اعتماد به نفسم بیاد پائین ،اونم در حد لالیگا.تا این حد که یکی از دلایلی که دوس ندارم دانشگاه برم بعد عید همین حسه.با دوستم که صحبت کردم بهم میگه دیوونه تو جز 10 درصد جامعه ای هم از لحاظ تحصیلات هم ظاهر
خوب من پوستم سبزه است و تو شمال اکثرا سفیدن. از وقتی یادمه از بچگی تا حالا بهم میگن سیاه. 3 سالی که تهران بودم از لحاظ اعتماد به نفس بالا بودم چون اونجا اکثرا رنگ پوست منو داشتن و به قول بچه ها گندمی رو به سفید بودم.اما چه کنم که اینجا بهم میگن سیاه و همچنین اکثرا سفید پسندن و فک کنم یکی از دلایل کم خواستگار داشتنم هم همینه.
همش دارم با خودم میجنگم که چه وضعشه تو اصلا نباید به این چیزا فک کنی امااااااااااااااااا نمیشه دیگه.
این قضیه داره زجرم میده. امروز جایی خوندم که من باید خودمو دوست داشته باشم تا اعتماد به نفسم بره بالا.در حالی که من مخصوصا از رفتار خودم بیزارم چه برسه به ظاهر
هر سری میگم از امروز دیگه اخلاقمو خوب میکنم ،نمیشه که نمیشه. مخصوصا که زیادی تحت فشارم واسه کار و زندگی و کلا همه چیز.انگار زندگیم استاپ شده و جلو نمیره
تصمیم دارم تا 1شنبه که باید برم یر کلاس حداقل یه خورده خودمو درست کنم. دختر به این خوشگلی والا
خدا بگم فک و فامیلامو چیکار کنه که از بچگی اینقد بهم گفتن سیاه که من الان اینجوری شدم.حتی یادمه یه بار  بچگی هامون یکی از فامیلامون جلو من گفت آبجی کوچیکه قشنگتر یا همه میگفتن خب تو سبزه کشمشی هستی هر کی اومد درباره ما یه نظری داد که الان ما شدیم این.
هی معضلات زندگیم یکی دوتا که نیست.
باید روزی 100 بار بنویسم که من زشت نیستم یا نه بگم من خوگشلم !!!! شاید درست شم و آدم شم.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 فروردین 1392
ستایش
دخترخاله درگیر یه رابطه عشقی شده،مونده یر دو راهی که چیکار کنه
از قضا عشقشم پسردائیمه.چند وقت پیشا یه چند بار باهم صحبت کردن که دخترخاله گفته دوسش نداره البته به دروغ.آخه اختلاف فرهنگی 2تا خانواده زیادن و بعید میدونیم که خاله به این وصلت رضایت بده
اما حالا با اومدن عید و اومدن پسردائی عشق دخترخاله مثل خاکستر دوباره شعله ور شده و به اصطلاح به غلط کردن افتاده
هنوز بین عقل و احساسش درگیره و نمیدونه چیکار کنه
از ما نیز راهنمائی خواست ، بهش گفتم بذار چند ماه بگذره و عاقلانه تصمیم بگیر
عشق هم چه بازیا که نداره امان از عشق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 فروردین 1392
ستایش
باور کردنش سخته که زمان با این سرعت داره میگذره . کلاسا که قبل عید تموم شد حساب کردم دیدم 1 ماه تعطیلم.باورم نمیشه 3 هفته ش گذشته و هفته دیگه دوباره کلاسا شروع میشه.
بماند که بنده تو تعطیلات مخمم تعطیله اما خب حس و حال هیچکاری نیست. چند وقته که خیاطی نکردم اصلا حال و حوصله ندارم دوباره خیاطی کنم. کلاسا  رو که دیگه نگو.واقعا بده آدم بره و معلوم نباشه ترم بعد هم بهت کلاس میدن یا شوتت میکنن بیرون. ادم میاد به این بچه هام وابسته میشه بعد میبینی که ای داد ترمم تموم شده. حس خوبی نیست.کاش یه کار دائمی داشتم.کاشششششششششششششش
امروز یه خورده درسی که هفته بعد باید بدم رو نگاه کردم یعنی 4 و5 ساعت کار کردنم نتیجش شد یه پاورپونت 16 صفحه ای که تو 20 دقیقه میشه توضیحش داد.
یعنی من کلاس 2 ساعته رو باید چیکارش کنم خدا میدونه.
خدا کنه بشه نرم افزار رو نصب کرد تا بچه ها خودشون کار کنن اینجوری هم اونا یاد میگیرن هم وقت کلاس میگذره
(از شانسم وقت کم میارم خودمو میشناسم دیگه)

--امروز تولد آبجی کوچیکه بود اصلا دست و دلم نمیرفت بهش تبریک بگم مامان بهم صب گفت که بهش اس بده اما ندادم .مثل اینکه زنگیده بود که چرا من بهش تبریک نگفتم ما نیز فرستادیم. واقعا احساساتم تو حلقم یه زمانی این آبجی کوچیکه رو خیلی دوس داشتم خدا بگم چیکارت کنه داماد که هر چی میکشم از دست توئه.

--دیروز عصری من و بابا رفتیم خونه بابابزرگ .برادر رو دیدم.چقدر دلم براش تنگ شده.چقدر دوسش دارم.کاش وضع اینجوری نبود.ای داد و بیداد از این کینه ها





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 11 فروردین 1392
ستایش
باز دوباره  امروز قاطی بودم.باز دوباره تو خونه با بابا دعواشم
یعنی 2 روز خونه بمونما عین این دیوونه ها میشم همش دنبال بهونم که به یه چیز گیر بدم بعد دعوا راه بندازم. بیچاره مامان و بابا ، دیگه فک کنم کم کم از بچه دار شدنشون پشیمون میشن
بعد دعوا گوشی رو برداشتم به زهرا اس دادم که بریم بیرون اونم گفت بریم. تصمیم گرفتیم بریم لب دریا. آماده شدم که برم در رو که باز کردم دیدم هوا ابری حالا خوبه یه دیقه پیش آفتاب بودا تا خواستیم بریم بیرون هوا سرد شد ما نیز در این هوا رفتیم لب دریا.بسی هوا سرد بود و ما هی به خود لرزیدیم اما تا 8 اونجا بودیم و هی حرف زدیم و خودمان را تخلیه کردیم.یعدشم رفتیم یه چایی کهنه جوش و سرد خریدیم و به زور خوردیمش و راه افتادیم.رسیدم خونه 8 و نیم بود
عیدی هامو شمردم 109 تومن بیشتر نیست من نمیفهمم چرا بعضی ها بهم عیدی نمیدن،آغا ما به کی بگیم که عیدی میخوایم چرا حق عیدی سالانه تونو رو نمیدین خب.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 8 فروردین 1392
ستایش
هر وقت که داماد اینجاست انگار غم دنیا میاد تو دلم تمامه غم و غصه و بدبختی های چند سال اخیر تو ذهنم رژه میرن. یعنی اینقدر من از این بشر بدم میاد که حد نداره یکبار به پدر گفتم من از این پسره متنفرررررررررررررررم. واقعا هم هستما..
خواهره خیلی بهش وابسته است اونم سواستفاده میکنه.یعنی کلا خواهرمونم از خانواده جدا کرده ها.فک کن خواهر تو عقد بنده کل عید فقط دیشب که مهمون داشتیم اومده اینجا. میان که همش تو اتاقن یعنی شعورشون تو حلقم.اه که چقدر ازش بیزارم. پارسال هم اتاقیام بهم میگفتن چون خواهرت کوچیکتره بهش حسودی میکنی اما این پسره ارزش حسادت نداره. یک انسان بی شعور و بی ادب که حالمو بهم میزنه. هنوز حرفایی رو که تو خونش تهران جلو بابا اینا زده یادم نرفته نمیدونم چطور بقیه اینقدر زود فراموش میکن
امروز هم سر همین قضیه و البته اومدن پری خانوم داغون بودم در حد تیم ملی. کلی آهنگ غمناک و گریه و البته دعوا با بابا اینا.دنبال یه بهونه که داد و بیداد راه بندازم . بیچارهها چی از دست من میکشن.
بعد شام هم لطف کردیم و رفتیم خونه عمه. فک کن تا 11 و نیم اونجا بودیم از بابا بعید بود تا این ساعت خونه یکی بشینه.تازه هم تشریف مبارک رو آوردم خونه و حالم خوب شده
خداییش نمیدونستم یه بیرون رفتن اینقدر رو دپرسیشنم تاثیر داره البته داماد هم رفته ها اینم دلیلشه :)
فردا میریم خانه خاله بزرگ و گرامی. کاش همیشه حالم خوب بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 فروردین 1392
ستایش
الان مهمون داریم.
خواهرم لباسی رو که براش دوختم نپوشیده.حیف اونهمه زحمت.حیف من که واسش لباس دوختم
خیلی ناراحت شدم. لعنت به این احساس . کاش اینهمه نسبت به چیزای کوچیک حساس نبودم.دلم میخواد لباس رو آتیش بزنم.
دلم دقیقا همین الان یکی رو میخواد که بهش بزنگم و دلداریم بده و آرومم کنه
اما هیچکس نیست،هیچکس...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 5 فروردین 1392
ستایش
امروز صبح عمو  کوچیکه زنگ زد به بابا که شب بیاین اونجا.طبق معمول بابا گفت نه....


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 3 فروردین 1392
ستایش