تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مطالب آذر 1391
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یه دختری تو کلاس خیاطیمون هست، به نظر دختر خوبیه. خوشگلم هست. خلاصه با هم خوبیم. چند روز پیش رفتم کلاس نشستم دیدم با دوستش داره مرموز حرف میزنه. منظورشونم من بودم، دوستش میگفت کدوم و اون به من اشاره کرد و منم خودم و زدم به اون راه که اصلا متوجه نشدم راستش فکر کردم دارن پشت سرم میگن
وسطای کلاس بود که دختره  تو دفترش نوشته ملاکات واسه ازدواج چین، یه نگاه بهش کردم و اصلا دوزاریم نیوفتاد قضیه چیه، فک کردم میخواد همیجوری حرف بزنیم و راهنمائیش کنم. منم گفت زیادن اونم گفت بنویس منم نوشتم  باشعور با فرهنگ-خانواده دار- تحصیلات- پول   اونم گفت خیلیات اینان
خوب اون لحظه فقط اینا اومد تو ذهنم، حوصله فکر کردنم نداشتم. بعد دیدم شروع کرد به تیک زدن و بعد گفت با شعور که هست ولی مادر و پدرش مردن و درامد 700 داره و فقط تحصیلات نداره( و من هنوز دوزاریم نیوفتاده بود فک میکردم داره درباره خواستگار خودش میحرفه)  بعد گفت اگه تو بخوای میره دانشگاه
گفتم من!!!!!!!!!!!!!!
گفتم نگو اینجوری ، واسه خوانوادم خیلی مهمه تحصیلات. همون مسخره کردن اونسری مامانم اومد جلو چشمام.
خلاصه شروع کرد تعریف کردن که یه بار ببینش اگه خوشت اومد ما خانواده رو راضی میکنیم و از این حرفا. گفتم تازه با 700 تو تهران چه جوری میشه زندگی کرد گفت مغازه داره اگه تو بخوای میاد اینجا
شروع کرد به نصیحت کردن من که همه چی پول و تحصیل نیست و اینا ملاک خوشبختی نیست و از این حرفا ، حالا هر کاری میکردم رضایت نمیداد
بلاخره گفتم نگاه کرد به فرض من بیام ببینمش  چه فایده ای داره وقتی مطمئنم خانوادم مخالفن. خب چه کاریه این....
فکر کنم از دستمم ناراحت شد
خداجون نمیشه یه خواستگار بفرستی که 70 درصد ملاکامو داشته باشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 26 آذر 1391
ستایش
این روزا که میرم خیاطی تا ظهر، شبا عین جنازم. اینقد خسته میشم که نگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگو
امروز که کلاسم داشتم  دیگه بدتر.
صبح با اشتیاق فراوان پا شدم و رفتم خیاطی. یه دامن دیگه هم برش دادم و قرار شد بیام خونه کوک برنم. تو آموزشگاه بودم که آقایی بهم زنگ زد گفت که فردا برم یونی ر واسه مصاحبه. پشت سرش عمو هم زنگید و گفت آقای اشناشون تو همون دانشگاه بهش زنگ زده که من الان برم یونی ر. گفتم حالا نمیتونم و قرار شده فردا صبح برم. من که کارام  رو سپردم به خدا. بعد از کلاس خیاطی هم دیگه به کار و حرص خوردن فکر نمیکنم. یعنی سرم اساسی شلوغ شده
ساعت 11 هم رفتم کلاس
امان از دست این  بچه ها. یه گروه چند تا تحقیق آوردن فهمیدم که یکی واسشون انجام داده اما چیزی نگفتم. آخر کلاس دیدم دارم باهم صحبت میکنن و میگن چقد پولش شد و کی بهت بدیم و از این حرفا حتی نذاشتن من از کلاس برم یه نگاه بهشون کردم و گفتم حداقل این حرفا رو بذارین واسه بعد کلاس
بعدشم فهمیدم که کی انجام داده. البته برام مهم نبود تحقیق دادم که بتونم نمرشون رو زیاد کنم
کلاس بعدی هم که شروع شد بچه ها گفتن ما میخوایم این هفته امتحان بدیم و منم ازشون امتحان گرفتم
نمره ها همه خوب شدهمه 17 و نیم به بالا گرفتم، راستش دیگه نمیخواستم اینقد خوب باشه اما شد تازه کلاس بعدی همشون 18 به بالا گرفتن.
حالا نمیدونم با این بچه های مبانی چیکار کنم و چه جوری نمره بدم
خستمه
دیگه برم لا لا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 21 آذر 1391
ستایش
امروز اولین دامنم رو دوختم ، از دیروز تا حالا  دارم میدوزم.برای اولین بار داشتم از چرخ استفاده میکردم و زیاد بلد نبودم و سوزنش رو برعکس زده بودم و اسه همین هی نخ پاره میکرد، داشتم دیوونه میشدم
اعصابم خرد شده بود و نمیدونستم باید باهاش چیکار کنم. تا امروز بردیمش پیش فروشنده که گفت سوزن رو برعکس گذاشتم و بعد درست شد. حالا هم دامنم رو درست کردم اما یاد پشتش تمییز در نیومد و کج و کوله قیچی شده ولی فک کنم واسه دوخت اول خوبه. رفتم از چمدونم هر چی پارچه داشتم آوردم که درستشون کنم. بابا هم یه پیرهنی چهار خونه داشت داد بهم ، قراره باهاش برای هودم دامن 2 پیلی رو زانو با جیب درست کنم. از فردا باید اونو درست کنم. ایدفعه میخام تلاش کنم که تمییزتر بشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 20 آذر 1391
ستایش
چرا وقتی همه چیز عالیه و با تمام وجودت احساس خوشبختی و شادی میکنی یه دفعه یه عده آدم جفت  پا میان تو زندگیت که نمیدونی از کجا خوردی
یه دفعه او زندگی شاد دچار تزلزل میشه
مثل الان من، این چن وقت همه چیز عالیه شاید به جرات میگم بهترین دوران زندگیم
آرامشی رو که الان تو زندگیم دارم هیچوقت تو زندگیم نداشتم. نه حرص درس رو دارم نه به آینده فکر میکنم نه به گذشته
اما این وسط این چن روز هر روز یه کی باعث میشه یه خورده آرامشم کم بشه البته اونم فقط یه خورده
امروز باز با آبجی کوچیکه بحثم شد، سر سفره غذا. هی جلوی شوهر از غذای مامان بد میگفت انگار همش طلبکاره و یر همین بحثمون شد. طبق معمول هم بابا میگه هیچی نگو و از این حرفا
دیگه داره حالم ازش بهم میخوره نمیدونم فکر کرده کی هست که هر کاری میخاد انجام میده، امیدوارم زودتر عروسی بگیره که یه نفس راحت از دستش بکشم دیگه از بچه بازیهاش و بی فکر بودنش خسته شدم
بعد اونم دیگه حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم ، یعنی قشنگ میرن رو اعصاب آدم
هر به خودم مبگم ول کن، ارزش حرص خوردن نداره اما خب دیگه این روحیه حساس همیشه کار دستم داده و خواهد داد
در این مواقع بدجور احساس تنهایی میکنم. خواهرم ازم دور شده خیلی دور که دیگه همدیگه رو نمیشناسیم نمیدونم چی شد که به این وضع رسیدیم. کاش منم یکی رو داشتم که دیگه برام این چیزا مهم نبود. هی کاشششششششششششش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 آذر 1391
ستایش
دلم میخاست اونقدر قوی بودم که هیچ کس نتونه آرامش رو که نو زندگی الانم دارم ازم بگیره
هیچ چیز نتونه امید به آینده رو ازم بگیره و نا امیدم کنه. اما بعضی اوقات حس های بد به آدم هجوم میاره و یه انسان باعث اون میشه.
تمام 3 شنبه و 4 شنبه رو بخاطر اون اومدن کذایی ناراحت بودم از این حس که باید پسندیده بشم تو عذاب. ت. فکر اینکه چرا زن باید انتخاب بشه و حق انتخاب نداره . نمیتونم تو این قضیه با خودم کنار بیام و هر سری ناراحت میشم
و اما امروز تو فیس یکی از بچه ها عکس گذاشته و اون یکی بهش میگه دکتر. مثلا دوست صمیمم بود و فک میکردم اگه قرار به از ایران رفتن باشه بهم میگه همون لحظه آن بود و ازش پرسیدم و گفت داره اپلای میکنه
ناراحت شدم ، شاید حسودیه نمیدم هر چی هست حس خوبی نیست
خدایا حسادت و کینه رو ازم دور کن
خدایا امید رو هیچوقت ازم نگیر


لذت های کوچک امروز زندگی من:
درست سر ساعت قرار 8و نیم رسیدن به دانشگاه واسه مصاحبه
حس خوب بعد از مصاحبه با استاد دانشگاه
رسیدن به کلاس خیاطی بعد از مصاحبه که فکر میکردم نمیرسم
یاد گرفتن ماشین چرخ خیاطی
تعریف کردن یکی از بچه ها از من که قبلا  تو اتوبوس باهام بود و مامانش به مامان گفته بود
کباب ترش خوشمزه شام امشب

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 آذر 1391
ستایش
اومدن  و رفتن همین
از کلاس اومدم دیدم یه ماشین بیرون پارکه، دوزاریم افتاد که شوهره هم هست.رفتم داخل دیدم بله مرد و زن باهام اومدن. یه یه ساعتی نشستن و کمی حرف زدن و به اصطلاح بنده رو دیدن .
بابا اینا که گفتن خانواده بی غل و غشی هستن و در کل خوششون اومد اما من هیچ حسی بهشون نداشتم، فک کنم اونا همین حس و نسبت بهم داشتن
امروز دانشگاه خوب بود. کلاسا 2 هفته دیگه تموم میشه، دلم واسه بچه ها تنگ میشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 14 آذر 1391
ستایش
هر روز تمرینای یوگا رو انجام میدم، ورزش خوبیه نه  جا زیادی میخواد نه فعالیت زیادی میگن واسه تناسب اندام خوبه یه هم اتاقی داشتم مثل اینکه خیلی این تمرینا رو انجام میداد تیپش توپ بودا ،انصافا خوشتیپ بود. خدایا این حوصله را از ما نگیر که بتوانیم ادامش بدیم
کلاس خیاطی هم خوب پیش میره و من دوسش دارم. هنوز دامنا تموم نشده.فک کنم این هفته دیگه تموم شه و بعد باید واسه خودم دامن بدوزم
امروز خاله زنگیده به مامان میگه من کی فردا برمیگردم خونه و باید ببینمش و یکی هم با هم هست کلا مشکوک هیچی هم نمیگه، البته مشخص بود چه خبره اما این حرف نزدنش منم کشته. مامانم هیچی ازش نپرسید. پشت سر خاله دختر خاله زنگید و جریان و گفت.خلاصه قراره فردا خانومه بیاد ببینه منو میپسنده  باید مثل عروسک باشیم که بیان بپیسندن، آیا می پسندن آیا نمی پسندن. آخه یعنی چی این مدلی....
اونم تازه مامانه بیاد نه خود خواستگار. اینش دیگه نوبره.
اصلا حوصله ندارم فردا بیان. اصلا در این مواقع  چیکار باید کرد.بشینم با 3 ،4 تا خانوم چی صحبت کنم.
اینم یه مدل خواستگاریه دیگه . البته از نوع عهد بوقی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 آذر 1391
ستایش
هر چی دیروز ذوق مرگ و امیدوار بود امروز اصلا حال ندارم
دیروز ساعت 8 ونیم صبح کوبیدم رفتم دانشگاه واسه اون قراری که با دکتر داشتم، مسئول دفترش گفت مطمئنی که بهت گفته این ساعت بیا. بنده خدا تعجب کرده بود میگفت هیچوقت دکتر این ساعت نمییاد. تا ساعت 9 و ربع اونجا بودم که این اقاهه زنگ زد به دکتر. نگو دکتر کلاس دارن و تا 11 نمیان
حالا مونده بودم چیکار کنم که بازم اون آقاهه گفت بمون.ما نیز چاره ای نداشتیم جز ماندن. رفتم بیرون دانشگاه نمیدونستم کجا برم و این 2 ساعت رو چه جوری بگذرونیم ، سینما هم که بخاطر محرم تعطیل بود. راه افتادم رفتم و دم درش یکی از بچه های دبیرستان که اینجا درس میداد رو دیدم. بهم گفت بیکاری بیا با هم برم کارامو انجام بدم،منم از خدا خواسته باهاش رفتم. فتو داشتو میخواست عینکشو بده درست کنن. کل شهر رو پیدا رفتیم و کلی حرف زدیم و از بچه ها خبردار شدم. من از هیچکدوم از بچه های دبیرستان ریاد خبر ندارم.البته علاقمند هم نیستم بدونم. اصولا دوست دارم با اون موقع ها فاصله داشته باشم.
زمان گذشت تا ساعت 10 و نیم شد و دوست رفت سراغ کاررشو منم برگشتم دانشگاه.
تا 11و نیم منتظر دکتر بود
بلاخره دکتر تشریف آوردن. منم رفتم دفترش و کلی تحویلم گرفت و به مسئول آموزش گفت بره پیشش و بهش درباره من گفت که کارامو راه بندازه و پرونده کامل کنه.بعد بهم گفت چرا دکترا شرکت نکردی گفتم سخته اونم گفت شرکت میکردی هزینه اشم بورست میکردم
انقد ذوق کردم اینو گفت. آخرش موقع خداحافظی بهم گفت یادت نره بهم قول دکترا دادی
حالا منم تصمیم گرفتم واسه آزاد یه خورده بخونم تا ببینم چی میشه. یا قبول میشم یا نمیشم دیگه
تازه کلی رفتم تحقیق هم کردم و با همکلاسیم که اونم میخاد شرکت کنه چت کردم. میخوام یه دور بخونم برم شانسمو امتحان کنم
و اما امروز صب که بیدار شدم رفتم خیاطی یه نیمچه دامن دیگه دوختم بعد از اونجا مستقیم رفتم دانشگاه. نهارم کیک و شیر خوردم.
اول از این کلاس مبانی بچه ها همش غر زدن که سختگیرید اینجوری و اونجوری کلی با اینا حرف زدم بعد سر کلاس بعدی یه پسر بی شخصیت که فک کنم رئیس بسیجخ بهم میگه کاری نکنید که دیگه ترم دیگه  بهتون درس ندنقاطی کردما. خجالت نمیکشه . کلی هم باهاش دعوا کردم و گفتم تو منو تهدید میکنی واقعا که. خجالت نمیکشی
البته کلی عذرخواهی کرد و گفت منظوری نداشته ولی مگه این حرف بی منظورم میشه
خدایا بدی اینکارا همینه دیگه که هر کسی راحت میتونه آدم تهدید به بیکاری کنه. خیلی ناراحت شدم،البته سطح شعور اون بچه در همین حد بود دیگه
بعد کلاس هم رفتم سراغ مدیرگروه،اولین بار بود که دیدمش و ازش پرسیدم آخرین جلیه کی هست که گفت هفته آخر آذر
یعنی من تا 3 هفته دیگه تدریس دارم و بعدش معلوم نیست چی میشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 7 آذر 1391
ستایش
امروز عاشورا بود. هر وقت عاشورا میشه میگم یه عاشورای دیگه هم رفت مثل عید و ماه رمضان و روز تولدم
انگار این 4 تا من رو یاد گذر عمر میندازن که ای دل  غافل که این قافله عمر عجب میگذرد. منم که تصمصم گرفتم دیگه به گذر عمر فکر نکنم و به حال بیاندیشم.
دیروز یه دامن تنگ کوجمولو درستیده بودم اما کمرشو بلد نبودم و هر کاری میکردم یادم نمی اومد. امروزم روز فکر کردم و به تیجه رسیدم و تونستم درش بیارم. البته فک کنم درسته
حالا فردا برم برم پیش خانوم و ببینم درست یا نه...
البته فردا قراره دیرتر برم آخه فردا باید برم رئیس دانشگاه ملاقات کنم امیدوارم خوب پیش بره
بابا امروز همون آشناشو تو یونیه غیرانتفاعی رو دید و سفارش کرد آقاهه گفته حواسم بهش هست بذار حالا این ترم بیاد.
---
دارم زندگی نامه استیو جابز رو میخونم، واقعا جالبه. عجب شخصیتی داشته این موجود. کلا جالبه اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه همش فکر میکردم خیلی مهربون باشه اما مثل اینکه اینجوری نبود. ولی خب هر کی بود واقعا به پیشرفت الکترونیک کمک کرد
آدم اینجور چیزا رو میخونه تازه میفهمه الکترونیک چیه. اصلا تازه فهمیدم میگن الکترونیک تو ایران کاربرد نداره یعنی چی. وقتی میگن امریکا 100 سال ازمون جلوتره یعنی چی واقعا مخ این مهندساشون خوب کار میکنه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 5 آذر 1391
ستایش
تنهایی یعنی اینکه دلت بخواد شب بری دسته های عزاداری رو نگاه کنی اما کسی رو نداشته باشی
تصمیم گرفتم نذارم ناامیدی بهم غلبه کنه و باهاش میجنگم
اما خب بعضی اوقات این تنهایی عذاب آواره دیگه اگرچه تبدیل به عادت شده باشه






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 3 آذر 1391
ستایش
ساعت 8 و نیم به صدا در اومد و من دوباره با خودم در حال جنگ که آیه برم خیاطی یا بخابم و دوشنبه هفته بعد برم ، سهعت و خاموش کردم و گفتم میخوابم یه 5  دقیقه ای با تنبلی جنگیدم بلاخره طبق اون قانونی که واسه خودم گذاشتم(شعار همین حالا انجام بده) پا شدم و آماده شدم زفتم.
5 تا کار اموز اونجا بود و منم تنها کسی بودم که اولین بار میرفتم اونجا.
تئوریش که آسون بود یه دامن راسته و دامن تنگ رو بهم یاد داد نوبت به عملی رسید که بنده با اعتماد به نفس کامل بدون پارچه و نخ و سوزن رفته بودم اونجا و در نتیجه این عمل از یکی از بچه ها که اتفاقا همکلاسی ابتداییم از اب در اومد پارچه گرفتم و از یکی دیگه نخ و سوزن و از دیگری صابون خیاطی
بعد از قرض گرفتن از این و اون شروع به خیاطی کردم. از این دامن کوچولوها بود. منم که حدااکثر خیاطیم محکم کردن دکمه های مانتوهام بود  خیلی ترسیدم نکنه آبروریزی کنم. اما خب یه کوک زدن ساده بود که از پسش بر آمدیم.
تو راه خونه هم بابا رو دیدم و با هم اومدیم خونه
امروز عصر هم رفتم پارچه و نخ و سوزن گرفتم تازه بچه خوبی شدم رفتم وسائل سالاد و سبزی خوردن گرفتم
تازه ژله دو رنگ که توش انارهم هست، درست کردم
آبجب کوچیکه و شوهرش امشب اینجان
-- 
مامان رفته با رئیس دانشگاهی که توش درس میدم حرفیده ( دکتر از آشناهای مامانه) اونم گفته بگو دوشنبه ساعت 8 ونیم بیاد راهنمائیش کنم. حالا نمیدونم باید برم به رئیس دانشگاه چی بگم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 آذر 1391
ستایش