تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مطالب مرداد 1391
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چند دقیقه پیش عید رو اعلام کردن وسط فیلم بود و منم فوران احساسات، اشک تو چشمام جمع شد. دلیلشو که نفهمیدم والا بعضی از روزا مثل امروز دنبال یه بهونه واسه گریه کردن میگردم دیگه. همچین آدم حساسیم من
عید اعلام شد و باباجان عزیز یه چک پول پنجاهی به عنوان عیدی بهمان دادنو ما را بسی شاد فرمودن، نیست من اصلا پول دوس ندارم واسه همین
دیشب که آبجی کوچیکه و شوهر گرامش اومدن اینجا، نمیدونم چرا میان اینجا حس هتل بودن بهشون دس میده میرن تو اتاق و فقط موقع غذا میان و غذاشون رو سرو میکنن، یعنی رو  اعصابم این دوتا حسابی دارن راه میرنا آخه این چه بچه بازیه ای که اینا دارن، انگار ما لولو خورخوره ایم، والا....
تازه عصری هم باهاش دعوام شد، پاشده ساعا 3 اومده اتاق و من بیدار شدم منم که یکی بیدارم کنی یعنی میشم مثل یخ چیزا، نیست روح زود برگیرده با کالبدم یعنی خوابم شده مصیبت . اونم قهر کرد . اصلا نفهمیدم کی رفتن. الانم زنگ زده عید تبریک گفت، نگفت یه خواهریم من دارم
به خدا از خواهر و برادر شانس نیاوردن. همشون ازدواج میکنن فک میکنن با شاهزاده ای چیزی ازدواج کردن. پدر و مادر بنده که اعتقاد دارن بعدا متوجه میشن. خدا میدونه این بعدا کی میرسه. البته مطمئنن واسشون اهمیت ندارن خواهری هم هست. دیگه همینه دیگه. زندگی ما هم اینجوریه. چن وقت اعصاب درست حسابی ندارم. نمیدونم چمه نمیدون واسه کار یا چیز دیگخ. خر چی هست زود از کوره در میرم. خدایا آخر و عاقبت منو به خیر کن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 مرداد 1391
ستایش
امروز که با دوستم چت میکردم بسیار بسیار ناراحت بود و غصه داشت. آهنگ بارون امید رو گذاشته بود و فک کنم گریه میکرد. ناراحت شدم واسه اون واسه خودم و برای گذشته خوبی که نداشتیم.
نمیدونم چرا بعضی ها تو زندگی باید همش بجنگن. من تا حالا نجنگیدم و فک میکنم حالا نوبت منه. نمیدونم چرا هی تو زندگیم نمیشه
-
با دوست جونی(سپی) حرف زدم. نامرد عقد کرده و به من چیزی نگفته. گفت خصوصی بوده و از این حرفا ، کلی هم عذرخواهی کرد. مهم خوشبختیشه. ایشالا که خوشبخت بشه ،دنبال کاراشون هستن که واسه دکترا شوهر گرامش برن آمریکا . واسه کارای ویزا قبرس هم رفته بودن که فعلا جوابشونو ندادن. یه دوست جون دیگه مونم رفتنی شد
یاد این شعر می افتم که   همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بیکس شدن در باورم نیست.
دیگه دوست مجردم کم پیدا میشه والا همشون نی نی هم دارن. چقدر دلم واسه دوستام تو تهران تنگ شده دلم واسه پسرش تنگ شده. تهران که رفتم ، دیدن دوستام جز اولین کارامه.  خالم که معتقده من انسان بی عرضه ای هستم در حالی که دوستان همه شوهر دارن بنده مجردم.  خب پسرا نمیخوان خوشبخت شن من چکاره بیدم  یه داداش داشتیم که تو داره کارشناسی بم میگفت تو چیکار میکنی هر کی باهات دوس(منظورم دخترانا) میشده فوری یکی و پیدا میکنه و مزدوج میشه اون موقع ها در جواب میگفتم ملت دوست  طرف رو میبینن که چقدر خانومه واسه همین میرن سراغ دوستام. سپی جز آخرین دوستای کارشناسیم که یه خورده پرسه نامزدیش طولانی شد وگرنه اونم همون چن سال پیش از دست رفته بود

- ماه رمضان هم کم کم در حال تموم شدنه. این ماه رو دست دارم. باور کردن اینکه چقدر زود 1 ماه گذشت و عنقریب عید فطر با تمامه دردسرهاش( تا بگن عیده آدم دیوونه میشه* )فرا میرسه و من هنوز همونیم که بودم و قراره تغییر در زندگیم بدم البته با ترس. ترس تهران رفتن و پیدا نکردن کار اما چاره ای نیست ناگزیر باید ریسک کرد. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 مرداد 1391
ستایش
الان داغونم. اعصابم خرده. آخه این چه مملکته ای . خدایا دیگه بریدم. آدم ارشد بگیره اونم از دانشگاهای تهران اونوقت بیکار باشه. تازه امروز از یه دانشگاه مزخرف بهم زنگ زدن میگن 1 واحد آزمایشگاه رو بیا درس بده اونم تازه دانشگاهی که خیر سرش رئیسش فامیلمونه. یعنی من دردمو به کی بگم. کجا برم ، اصلا باید چیکار کنم. دیگه از این وضع خسته شدم. گفتم از تهران نمونم و برگردم رشت . اینجا هر چی باشه شهر خودمه  وضعم بهتره. اما بدتر شده. بعد 6 ماه بیکاری  دیگه اعصابم خرده. با مامان بحثم شد میگه تو دنبال کار نمیگردی میگه دامادتو نگاه کن همش تهران داره دنبال کار میگرده. آخه مادر واسه من مگه اینجا کار هست که من برم. اصلا کجا برم. امیدم به همین تدریس بود که با این وضع فک نکنم برم. برم ماهی 12، 13 تومن بذارن کف دستم که دیگه گدام قبول نمیکنه. تازه اون داماد محترم تهران خونه داره.من باید چیکار کنم اگه برگردم تهران جایی ندارم بمونم باید خونه کرایه کنم تونم با این وضع کرایه خونه ها . اگرم کار پیدا کنم خرج ماهیانمو نمیتونم بدم. مامان بازنشته بنده میگه من پولشو میدم . آخه من درس خوندم که بازم خانوادم خرجم بدن. 
دلم میخواد برم جنوب . اما بابا نمیذاره. اگه پسر بودم حداقل میتونستم برم بیرن از اینجا دنبال کار. دختر بودنم شده محدودیت واسه من. آخه یکی نیست بگه آخه چرا رفتی یه رشته مردونه خوندی که حالا به این روز بیوفتی. درسته که فرقی نمیکرد و هر چی میخوندم بازم بیکار میموندم اما حداقل دلم نمیسوخت و اینهمه زجر واسه درس خوندن نمیکشیدم
یاد پایانامم و درس های دانشگاه می افتم اعصابم خرد میشه. یاد پروزه هایی که چقدر واسشون حرص خوردم . واقعا چرا جامعه ما اینجوریه.چرا من باید بیکار باشم ، چرا باید اعصاب واسه کار پیدا نکردن خرد باشه. اون موقع که تو انتخاب رشتم برق رو زدم فک میکردم بازار کار داره، فک میکردم بالاترین رشته است اما حالا بعد 8 سال به این نتیجه رسیدم که خریت کردم
خدایا بسه دیگه. نمیخوای یه نگاه به منم بندازی ، اینقد ریزم که منو نمیبینی. میخوای همش خرد شدنم و ببینی، تا حالا کافی نبوده که واسه کار هم باید داغونیمو ببینی 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 21 مرداد 1391
ستایش
هر سال شب 21 ماه رمضان، مامان آش درس میکنه. تا سالهای نه چندان دور(3 ، 4 سال پیش) همش افطاری هم میدادیم. اما الان که دیگه تابستون شده نه مامان نه هیچکدوم از فامیل حوصله افطاری دادن رو ندارن. قبلنا اصلا تو این ماه روز خالی نداشتیم یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم. دیگه چه میشه کرده زمونه همینه آدما هر چقدر که سنشون بالاتر میره روابطشون هم کمتر میشه.
امروز که فک کنم ساعت 4 از خواب ناز بیدار شدم :) بعدشم تکواندو دیدم . بعدش بابا گفت بریم نذری ها رو بدیم که بنده هم آب و هوام عوض شه. نیس همش تو خونه نشستم بابام خواست ما رو به زور بیرون ببیره. خلاصه را افتادیم . آشه عمه ها رو دادیم که دیدیم ای دل غافل اون ظرف آش هایی که ته بودن له شدن. یعنی اعصاب هر دوتامون خرد شد این بدان معنی بود که باید برمیگشتیم خونه . دوباره آش برا بابابزرگ اینا میبردیم. برگشتیم و دوباره رفتیم. آخی دلم براشون تنگ شده بود خیلی دوسشون دارم. خدا حفظشون کنه. حداقل یه اجباری هم شد که بعد 1 ماه ببینموشون، نوه خوب به من میگما
بعد که برگشتیم باید واسه خاندان مادری آش میبردیم که خوشبختانه دو خاله ها یه جا بودن و دخی خاله و دختر دایی مامان بردیم و خسته و مونده ساعت 8 برگشتیم خونه. یعنی دیگه حال نداشتم.  انصافا هم اش خوشمزه ای شده بود. دست مامان درد کنه. ها تازه موقع افطار تکواندو  هم بازی داشت و یعنی استرسی داشتما که بازم برد و رفت فینال. حالا ساعت 2 شب بازی داره تا ببینیم خدا چی میخواد امیدوارم طلا بگیره. 
اینم از امروز یه انسان معمولی

خداجونم  کمک کن و تنهام نذار. دیشب یه دنیا تنهایی رو  بغل کردم و خوابیدم. اصلا غصه داشتم اما نمیدونستم واسه چی . خدا تو تنهام نذار. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1391
ستایش
دلم میخواد امشب با خدا خلوت کنم اما با شیوه خودم. نمیدونم چرا دوس ندارم یه سری دعا عربی بخونم و بدون اینکه بفهمم از کنارش رد شم. به نظر من ارزش این دعاها اینه که آدم فارسی شو بدونه حداقل بفهمه چی میگه.
البته فعلا که همون دعای فارسی رو هم نخوندم. 
تو این شب عزیز تو المپیک 2 تا طلا و 2 تا نقره دیگه هم آوردیم و ما نیز کلی  میهن دوستیمون فوران کرد و ذوق مرگ شدیم. البته یه کشتی گیر رو داوره بازوندش. چقدر دلم براش سوخت احتمالا طلا میگرفت. داور نامرد خدا جوابتو بده
امروز که آبجی کوچیکه زنگید میگفت شنبه امتحان داره و میگفت دعا کنیم که امتحانش بیوفته 4 شنبه تا شب احیا رو بیاد خونه. ما نیز خیلی وقته چشممون به جمالش روشن نشده. مخصوصا اینکه هر وقت میاد با شوهرکش میاد که ما دل خوشی ازاو نداریم ، دوسش ندارم. حالا که فرصتی که شوهرک تهرانه و خودش تنها بیاد. خدایا این امتحانشو بندار 4 شنبه که آبجی کوچیکه هم بیاد خونه. چن وقتی میشه که 4 نفری با هم نبودیم و بعداز عقدش همش یه مزاحم باهاشه
البته خداجون نه اینکه بچه بدی باشما، خب غریبه است دیگه. البته با هم خوش باشن واسم منم کافیه. دیگه مهم نیست من و اون باهم چه جوری هستیم.
امروز خاله هم نذری آش درست کرده بود و داد. بسی خوشمزه بود ، افطار نوش جانش کردیم. خدا ازش قبول کنه
خدایا تو رو به همین شبت قسم میدم، تو رو به تمام بنده های خوبت که دارن صدات میکنن قسمت میدم، منو به چیزایی که میخوام برسونی. 
خدایا دلم میخواد روحیه بهم بده که  بتونم به هر کسی که میتونم کمک کنم . خدایا ظرفیتم ببر بالا که حرف مردم که برام اهمیت نداشته باشه و فقط تو باشی و من. فقط تو برام مهم باشی ، دنیای من باشی.
خدای عزیزم دوستامو به تمام آرزوهای قشنگشون برسون. 
خدایا میدونم که بنده خوبی نیستم اما تو که خدای خوبی هستی تو رو به حق تمامه خوبیهات  به بابا و مامانم همیشه سلامتی بده که سایه شون همش بالا سرم باشه، میدونی چقدر دوستشون دارم. میدونی که چقدر ناراحتم که بخاطر بیکاریم اونا ناراحتن. دلم میخواد برم سر کار و اونا دیگه غصه منو نخورن. شاید بتونم زحمتاشون رو روزی جبران کنم
خدایا مخلصتیم.دوست دارم هورتاااااااااااااااااااااااااااااااااااا






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 18 مرداد 1391
ستایش
این چند روز با دیدن مسابقات المپیک مشغولم. تا حالا 2 تا طلا و یک نقره و یک برنزه. خوبه نتایجشون.این استرسی که موقع پخش مسابقات  دارما، تو موقع کنکورام نداشتم. خیلی هیجان انگیز. تا پایان بازیهاشون قلبم همونجور تند تند میزنه. بازم خوبه یه هیجانی تو زندگیم هست.
امروز ختم قرانی که آسیه بهم داده بود و گروهی بود بعد 1 سال تموم شد. یادمه اون موقع که میخواستم شروع کنمش با خودم فکر میکردم تو این یه سال چقدر اتفاق واسم می افته، به درسم فکر میکردم و به تموم شدنش. الان اون 1 سال گذشته و 6 ماهه درسم تموم شده، شاید دلم میخواست سال بهتری داشتم وبه چیزایی که میخواستم میرسیدم.
اما بازم خدایا شکرت بخاطر تمام چیزایی که دارم
راستی خدا دیدی واسه اولین بار ازت نخواستم یه چیز بهم بدی امروز خواستم یه چیز ازم بگیری. 
خدای عزیزم  حسد و چشم هم چشمی و کینه رو ازم بگیر
الهی به امید تو. مخلصتیما. هوامونو داشته باش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 17 مرداد 1391
ستایش
دبشب واسه افطار یه ماکارونی خوشمزه درست کردم. زیادی خوردم الانم 24 ساعته که حالت تهوه دارم. حالم بده. این حالت داره اعصابمو خرد میکنه. نمیدونم چرا خوب نمیشه.
هر روزم مثل روزای دیگه است و چیزی واسه نوشتن ندارم. فقط میخورم و میخوابم. هیچ اتفاقی هم نمی افته. روال عادی زندگی در جریانه. 
نه کاری نه باری نه هیجانی. اینه آخه شد زندگی
 داره از اینهمه پوچ بودن زندگیم حالم بهم میخوره. الان دارم با یکی از دوستام که رفته سر  کار میچتم. ماهی 900 بش میدم و داره هی غر میزنه که کمه. واقعا کمه. نمیدونم. کاش منم میرفتم سر کار. دلم کار میخووووووووووووووووووووووواد
خدایا من کار میخوام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 13 مرداد 1391
ستایش
نمیدونم چرا بعضی اوقات دوست دارم یه جور دیگه بودم. این برنامه ماه عسل خیلی روم تاثیر داره. به نظرم جالبه و کلی دربارش فکر میکنم. دیروز که دوتا آدم و با دوتا تفکر مختلف آورده بود هر دوتا معلول بودن یکی شاکی و ناراضی و نا امید یکی دیگه که قبلا همه چیز داشته  تصادف میکنه و فلج میشه اما خوشحال و راضی، خیلی هم راضی.
حالا تنها دوستش خداست و همه دوستیهاشو کنار گذاشته و با قران مانوس شده یعنی به معنای واقعی عاشق بودا. دیدی  آدما عاشق میشن هیچکس جز معشوقشون نمیخوان و فقط و فقط اون براشون مهمه، اینم اینجوری بود. داشتم فکر میکردم اگه من اینجوری بودم مثله اولیه میشدم . راستش خجالت کشیدم با اینکه هم چی دارم اما بسیار ناشکرم. خوبه این برنامه ها باشن تا آدمایی مثل من بفهمن هنوزم همه چی دارن و با دو تا مشکل نباید زمین و زمان رو بهم بدوزن.
اینو که دیدم دلم میخواست مثل اون پسر دومیه باشم.دوست دارم عاشق خدا باشم. نیست من ادم جو گیریم این دوره ها رو پشت سر گذاشتم و میدونم که لذت واقعی یعنی همین. آدم عاشق خدا باشه اونوقته که دیگه این دنیا آدم رو اذیت نمیکنه. 
خدا جونم، قربونت برم کمکم کن دیگه ، این دست منم بگیر 
حالا از اون برنامه که بگذریم برنامه امروزشون 3 تا انسان مختلف رو از 3 تا نسل آورده بودن از یکیشون خوشم اومد اومدم درباره ش سرچ کردم. وبلاگشو پیدا کردم. حرفایی قشنگی زده و خوشم اومد از اون آدماست که این کلاسای زندگی و از این حرفا میذاره و کلی هم پول از این کلاساش درمیاره. حرف قشنگ ، قشنگه دیگه . یکسری آدمهام قدرت سخنوری دارن و ازشم استفاده میکنن البته مطمئنا مطالعه زیادی  هم دارن. هنوز نمیدونم اینجور آدمها خوبن یا بد. ولی آدم باید از هر کسی هر چی که میتونه یاد بگیره ما نیز از این آقا چیزایی یاد گرفتیم. یه انسان موفق
ایشالا همه موفق باشن. ما نیز یه روزی بتوانیم موفق شویم. 
حداقل به یه کار دست پیدا کنم این کار شده واسه من یه روئیای دست نیافتنی . خوبه آدم ارشد برق از تهران بگیره و خونه نشین باشه. والا از بی عرضگی خودمه میدونم. نمیخوام سختی بکشم. همچین آدمیم دیگه
خدایا تو این شب های عزیز منو و همه کساییکه دوستشون دارم به هم آرزوهای قشنگشون برسون


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 9 مرداد 1391
ستایش
دیروز رفتیم پیش آبجی کوچیکه. کلی  وسیله میخواست واسه سحری و افطاری و میگفت حوصله نداره. مامان کلی غذا درست کرد واسه افطارم آش درست کرد و رفتیم پیشش.
اونجا باهم رفت یه مانتو فروشی که جدیدا نزدیک خونه مون باز کردن اونم ساعت 8 که من اصلا حال نداشتم. اتاق پروش خیلی شلوغ بود و کلی معطل شدیم همونجا سر گیجه گرفتمو نشستم.جنبه روز گرفتنم نداریم
بعدشم که شام خوردیم و امدیم خونه. پرسپولیسم بازی داشت که باخت. اصلا به اینا نمیشه دل بست اینهمه خرج کردن بازیکن مثلا خوب آوردن اما عرضه ندارن. واقعا که....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 4 مرداد 1391
ستایش