تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - باشگاه
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز بلاخره شاخ غول رو شکستیم و من و زهرا رفتیم باشگاه(البته فقط واسه پرسیدن شرایطش) خو همینم واسه ما تنبلایی که 1 ماهه میخوایم بریم و نمیشه کلیه.ساعت 9 و نیم از خواب ناز پا شدم و رفتم.باشگاه به خونه زهرا اینا نزدیکه اما من باید با تاکسی برم.رفتم دیدم زهرا منتظرمه.باهم رفتیم داخل و شرایطشو پرسیدیم.باشگاه خوبی بود یعنی تو ظاهر که خوب بود.گفت ماهی 15 تومن.کلی تعجب کردم آخه به نسبت بقیه شهرها خیلی کمتره.آبجی کوچیکه ماهی 30 و خورده ای میده.ما هم که خسیس کلی ذوق کردیم که فقط ماهی 15 تومنه البته گفت 8 تومنم پول بیمه میگیرن.حالا ما نخوایم بیمه شیم باید کی رو ببینیم.پول زوره این 8 تومنا.3 روز تو هفته روزای زوج، البته تا ماه رمضون،اصلا نمیدونم این باشگاها واسه ماه مبارک هم بازن یا نه.اومدم خونه فکر کردم دیدم شنبه هم نمیتونم برم آخه باید صبح برم کلاس خیاطی عصر هم 3 جا باید برم هم شرایط کلاس زبان رو بپرسم بعدش دانشگاه برم نمره ها رو بدم بعدشم برم کلینیک واسه کشیدن بخیه ها.که هر کدوم از اینا تو 3تا شهر مختلفه.هی بیچاره من اونروز چه بدوبدویی باید بکنم.
امروز درراستای دختر خوب شدن برنج رو درست کردم و آشپرخونه رو هم جارو کشیدم یعنی همین کارای کوچیکم واسه من خوبه البته هنوز اون غروره نمیزاره من کار کنم مثلا عمرا بگم من میرم چایی میارم یا من ظرفا رو میشورم ،این کارو هم وقتی کسی نیست انجام میدم.
-------------------------------------------------------
بعضی اوقات دچار حس های گنگ میشم نمیدونم خوشحالم ،ناراحتم،سرخوردم.اصلا یه وضعی
الانم نمیدونم چمه.شاید دارم احساس پوچی میکنم.یکی دقیقا بیاد بهم بگه من باید چیکار کنم یه جورایی دارم به درو دیوار میزنم که خودمو تو این جامعه سروپا نگه دارم.بعضی اوقاتم کم میارم خب آدمم دیگه اصلا آدم که هیچی از جنس زنم.یه زن با هزاران احساس متفاوت که خودمم نمیدونم چیه یه زن که تو زنگیش رسما نمیدونه داره چه غلطی میکنه.



 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 8 خرداد 1392
ستایش
سه شنبه 14 خرداد 1392 06:47 ب.ظ
بووووس
دوشنبه 13 خرداد 1392 11:34 ب.ظ
دوست دارم دوست جونم کجائی!! چیکار کردی باهام که اشک تو چشام جمع شد..
ستایش عزیزم چرا اشک؟!
چقدر خوشحالم که مطالبمو میخونی.حالا احساس میکنم که تک تک لحظه هامو باهات در میون میذارم و باهات درددل میکنم.خیلی خوبه که هستی
دوشنبه 13 خرداد 1392 07:51 ب.ظ
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه منم بنویسم
خوش به حالت که پیش خونوادتی. من اینجا خیلی تنهام. میدونی اینجا یه خانواده ایرانی تو همسایگیمون بودن که حداقل 7 8 سالی از ما بزرگترن و یه دختر 10 ساله هم داشتن. نمیدونم چرا ما ایرانی ها اینجوری هستیم و دلمون میخواد تو هر کاری که بهمون مربوط نیست دخالت کنیم. مرد خانواده خیلی راحت تو کوجکترین مسائل ما دخالت میکرد و آتیش میسوزوند. یه بار هم جلوی من به شوهری گفت اصلا زن ها رو نباید تحویل گرفت. مردا باید تنهایی تصمیم بگیرن.
زن خانواده هم فقط تو کار تمجید و تحسین از شوهرش بود به قول خودش اینجوری شوهرشو خر میکرد. خیلی تو زندگیمون دخالت کردن و بارها بخاطر اونا دعواهای بدی با هم کردیم. حالا چند روزی هست که نیستن. قراره دو ماه ایران باشن. نمیدونی چقدر خوشحالم که نیستن. نمیدونی چقدر عصبی شده بودم این اواخر از دخالت های مسخرشون.
نمیدونم چرا ولی یهو یه حسی بهم گفت اینا رو برات بنویسم
ستایش عزیزم
همه جا این آدمای بی شعور پیدا میشن.آخ الان دلم میخواست اونجا بودم بعد میزدم فک مرد رو پائین می آوردم.بی شخصیت چیکار به زندگی دوست من داره اونم تو غربت.
به دوری و این چیزا فکر نکن،اگه بهش فکر کنی بیشتر اذیتت کنه.دلم برات خیلی تنگ شده (بووووووووووووووووس)
چهارشنبه 8 خرداد 1392 09:00 ب.ظ
باشگاه عالیه
حتما برو
تو ماه رمضون هم که شهر ما بازه
برای کارخونه هم به عنوان یه دوست بهت میگم اصلا غرور نداشته باش
من خودم کار خونه واقعا حالمو خوب میکنه
شاید باورت نشه اما 80%کارهای خونه ما با منه
ایشالله که به زودی خبرای خوب بهمون بدی
ستایش مرسی عزیزم.دارم رو خودم کار میکنم غرورمو کم کنم :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.