تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مهمان جدید
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیروز زن دائیم زنگ زد و گفت که داره با پسرش و عروس جدیدش(هنوز نامزدن)میان شمال. واقعا کنجکاو بودن زن پسردائیم رو ببینم.پسردائی 40 ساله است  زبون خوبی داره اما میگن معتاده ،کار درست حسابی هم نداره،جدیدا میگن تو بنگاه کار میکنه.در کل شرایطش واسه یه شوهر ایده ال بودن خوب نیست و این بیشتر همه رو کنجکاو کرده بود که ببینن کی زنش میشه.
دیروز که اومدن هم نزدیک از تعجب شاخ در بیاریم اینقدر که نامزدش خانم  دوست داشتنی بود.پیش هم خاله هام که می رفت در عرض چند دقیقه که میدیدشون همه عاشقش میشدن منم همینطور.اصلا فکرشو نمیکردم که همچین خانومی باشه.دخترخاله زن دائیه و حدود 40 ساله(فقط از لحاظ سنی بهم میان) 15 سال کارمنده و 206  یه خونه داره و علاوه بر اینها زمین و یه خونه دیگه هم داره.یه دختری که تا این سن مستقل بوده  بخاطر مادر مریضش ازدواج نکرده.وای که چقدر ازش خوشم اومد از اون دخترا که همه جای ایران مسافرات رفته بود چه با دوستاش چه با تور.فوق العاده هم مهربون و صمیمی بود.ودر برابر ، پسردائی هیچی نداره  با این سن زن دائی خرجشو میده.نامزدش شرط عروسی رو تو ترک سیگارش گذاشته(نمیدنم میدونه معتاده یانه).خلاصه اینکه این دو تا زمین تا آسمون باهم فرق دارن.همه فامیل امیدوارم حداقل این خانم بتونه پسردائی رو ادم کنه و درستش کنه.
داداش دیگه همین پسردائی با یه پزشک ازدواج کرده اونم از یه خانواده خوب  البته اون سیگارش رو ترک کرده و خانومش زندگیشو بدجور کنترل میکنه.خیلی جالبه که اینا این مدلی ازدواج میکنن و دخترای خوبی نصیبشون میشه.امیدوارم که این یکی هم مثل اون یکی عاقبت به خیر باشه.

خدایا در این شب آرزوها یه همدم خوب و یه کار خوب  نصیب ما نیز بگردان.یه کار خوب بده که بعد با پولش یه ماشین خوب بخرم عقده رو دلم نمونه


بعدا نوشت: چند وقته یه ریز دارم میخورم،نمیتونم خوردنمو کنترل کنم و همش احساس میکنم چاق میشم.من نمیخوام اینقدر بخورم اونم اینهمه چیزای پرکالری.اخه این چه عذابیه که من استعداد چاقی دارم  نمیتونم بدون نگرانی بخورم.من دلم یه پیتزای گنده میخواد دلم لازانیا و چیپس  ماست میخواد.تازه دلم نون خامه ای هم میخواد.من چرا این چند وقت نمیتنم جلو خوردنمو بگیرم. هر روز میگم از فردا دیگه اینهمه نمیخورم اما نمیدونم چرا نمیشه.خدایا شکمو بودنم دردسریه ها...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
ستایش
دوشنبه 13 خرداد 1392 08:09 ب.ظ
بهترین ها رو برات آرزو میکنم
یه همسر خوب که کنار هم آرامش داشته باشین و یه زندگی آروم
پول مهمه ها، ولی اینایی که حاجیت بهش اشاره کرد مهمتره
ستایش مرسی دوس جونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.