تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - باز آزمونی دیگر
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیروز بازم یه آزمون دیگه رو دادم
اینقدر سخت بود که تقریبا 80 درصدشو شانسی زدم.منم که خوش شانس...
5 شنبه ساعت 2 دخترخاله بلیط گرفت و ما عازم سفر شدیم. بین راه هم هی خوردیم از پس دخترخاله چیز میز آوورده بود.منم بین راه برای سلی زیتون و کلوچه و بادوم سوخته خریدم.تازه یه تیکه لواشک 4 تومنی هم واسه خودمون خریدم که خونه سلی جا گذاشتیمش. :(
ساعت 9 و نیم رسیدم به تهران. تا برسیم خونه سلی شد 10. منم که عادت نداشتم تو ماشین چیزی بخورم حالم واقعا بد شده بود دل درد گرفتم که البته تا صبح خوب شد.
سلی ماکارونی درستیده بود اونم 700 گرم که کلیش زیاد اومد. فک کنم ما رو غولی چیزی تصور کرده بود. میگفت آخه تو قبلا زیاد میخوردی. گفتم میخوردم اما نه اینقدر.بعد غذا هم که چیپس و پفک و شیرینی خوردیم و هی حرف زدیم. ماها بودم همو ندیده بود و از هر دری حرفیدم. دخترخاله تعجب کرده بود که ما اینقدر باهم دردل میکنیم و راحتیم. خودش که میگفت با صمیمیترین دوستاشم این مدلی نیست.
ما که بودیم. خلاصه اگه اجبار فردا آزمون دادن نبود تا صبح حرف میزدم ولی مجبور شدم 1 و نیم برم بخوابم که اصلا خوابم نبرد و شاید 2 ساعت خوابیدم.صب 6 پاشدم دیدم هوا روشنه و نماز بنده هم قضا شده. همونو خوندم و چایی رو روشن کردم که سلی پا شد و صبحانه رو آمده کرد و ما ساعت 7 راهی محل آزمون شدیم.با بی آر تی رفتیم و خیلی خوب رسیدم .کسایی که واسه آزمون اومده بودن اکثرا قراردادیهای خود سازمان بودن و البته بنده هیچ امیدی واسه قبولی در این آزمون ندارم.از اولشم نداشتم.تازه اینقدم سخت داده بودن...
ساعت 12هم راه افتادیم اومدیم خونه.خسته و داغون به پدر گرامی زنگیدم بیاد دنبالمون که گفتن روز هستش ماشین هست خودتون بیاین دیگه فوتبال داره
اینقدر ناراحت شدم که نگو.الانشم ناراحتم.
وقتی رسیدم اصلا ماشین نبود فقط نمیدونم چرا تو روز ماه و ستاره در اومده بود. خلاصه خودم اومدم و از اون وقت اومدم تو اتاق و باهاشون حرف نزدم.
ذره ای اهمیت به آدم نمیدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 اسفند 1391
ستایش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.