تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - بازم رفتیم دریا
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز که آبجی کوچیکه اومد رفتیم جنگل،یه جنگلی بود که بچه گیهامون خیلی اونجا رفته بودیم اما شاید 15 سالی میشد که نرفته بودیم و من کلا فراموشش کرده بودم.هی هم بابام اصرار داشت ما یادمون باشه که می اومدیم ،میگم بابا شاید بیشتر 15 ساله نیومدیم(حالا که فک میکنم زمان بیشتری بود اون موقع ابتدایی بودم یا شایدم مدرسه نمیرفتم).
امروز کلی یاد دوران کودکیم افتادیم،ما تو زمان بچگیمون خیلی بیرون میرفتیم،یعنی هر هفته جمعه ها بیرون بودیم،کلی جاهای دیدنی رو اون زمان میرفتیم ،یادمه هر وقت هم مهمون داشتیم بابام همه رو میبرد بیرون،اون زمان فقط بابای من ماشین داشت و همش  در گردش.کلی هم با بچه ها خوش میگذشت بچه هایی که الان بزرگ شدن همشون(به جز شخص شخیص بنده)چه پسر چه دختر مزدوج شدن و چه بسا بچه هم دارن.آخ که چه دورانی بود،الان که فک میکنم من بهترین بچگی رو داشتما.
اما دیگه بابا و مامان حوصله ندارن،مگه با غر زدنهای من بیرون بریم،امروز داماد میگفت چرا بیرون نمیرید،مثل اینکه مامانم بهش گفته بود از وقتی برادرم اون مدلی خانواده رو گذاشت و رفت دیگه حال و حوصله نداره.
داماد هی میگفت والا ملت پسر معتاد دارن  و کلی مشکل بازم تفریحشون سرجاشه.نباید اینجوری باشید شما.آخه خانواده داماد همیشه آخر هفته ها میرن بیرون تفریح،خواهر و داماد هم اهل گشت و گزارن در حد تیم ملی.این وسط پدر مادر بنده حتی حوصله مهمونی رو هم ندارن
ولی خب این یه حقیقتیه،رفتن بررادرم و تقریبا قطع ارتباط با خانواده پدری که بهترین خاطرات رو ازشون دارم،مزید بر علت شده.انگار که بعد از رفتن برادرم حوصله هم از خونه ما رفت،پدر و مادرم فقط خونه رو دوست دارن.
حالا بگذریم،اونجا که بودیم آبجی کوچیکه گفت بریم دریا،بابا فوری گفت فوتبال داره که اما خب توان مقابله با خانواده رو نداشت و ما بعدظهر رفتیم دریا.البته ایندفعه لباس بردیم.بازم خیلی خوب بود،اصن من موندم ما ها که امکانات داریم و دریا ور دلمونه چرا نمیرفتیم تو دریا.اونم به این خوبی،آدم حالش جا میاد
-------------------------------
واسه کلاس فردا زبان نخوندم،الانم اینقد خستم که حد نداره.هی خدا من کی بهونم اینو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 25 مرداد 1392
ستایش
جمعه 1 شهریور 1392 01:18 ب.ظ
آدمﻫﺎ را ﺑﺎﯾﺪ از روی ﻣﻨﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ وﺳﻂ دﻋﻮا ﺳﺮ آدم ﻣﯽﮔﺬارﻧﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ!

سلام وب زیبایی داری
خوش حال میشم به وبم سر بزنی
سه شنبه 29 مرداد 1392 01:13 ب.ظ
سلام
ایشالا رابطه برادرت با خانواده خوب بشه و همه دور هم جمع بشین
پدر و مادرها شاید به زبون شکایت کنن ولی توی دلشون عاشق بچه هاشون هستن
سه شنبه 29 مرداد 1392 11:01 ق.ظ
خوشششششششششششششش بحالت ستایش جونی
من سالهاست آرزومه برم جنگل اما تا حالا نرفتممممممممم
سه شنبه 29 مرداد 1392 10:04 ق.ظ
خواهر کوچیک و بزرگش نعمته .. ما که برخوردار نیستیم!
این کلاس زبان هم داستانیه !
ترم قبل من fall شدم:-s
برای اولین بار...
خواستم کنار بزارمش !
چون یه کم بی انصافی هم قاطی نمره شون بود!
سه شنبه 29 مرداد 1392 12:05 ق.ظ
نظرای منو تایید نمیکنی
دوشنبه 28 مرداد 1392 11:56 ب.ظ
نظرای منو تایید نمیکنی
دوشنبه 28 مرداد 1392 04:14 ب.ظ
دریا....یادمه قشنگترین شنام تو دریای چمخاله بود....تو اخرای اردیبهشت ...اب سرد بود و هر کسی تو اب نمیرفت.....

نمیشه پدر و مادرهارو سرزنش کرد
نمیشه ادم درک کنه اونا الان تو نبودن داداشت چقد روحیه اشون خراب شده
باید باهاشون کنار اومد!

بخون...زبان بخون....منم باید برم دنبالش!
دوشنبه 28 مرداد 1392 12:19 ق.ظ
برادرت کجا رفت ستایش جون؟
یکشنبه 27 مرداد 1392 05:11 ب.ظ
فکر کنم این جور موقع ها آدم ها احساس میکنن که بقیه سرزنششون میکنن به همین دلیل به گوشه ی تنهایی پناه میارن!!
یکشنبه 27 مرداد 1392 01:57 ب.ظ
برادرت کجااااس ستی جون؟
مامان منم اهل بیرون رفتن نیست متاسفانه
بابامم با دوستاش میره، منم که دلم نمیاد مامانمو تنها بذارم همش خونه ام
یکشنبه 27 مرداد 1392 12:33 ق.ظ
وای خوش بحالتون منم دریا میخوااااااااااام!جای منم آب بازی میکردی خو
پدرمادراهیچی تودلشون نگه نمیدارن از بچه هاشونگاهی فقط منتظرن....[
شنبه 26 مرداد 1392 11:34 ب.ظ
هی از دریا بگو دل منو آب کن:(
شنبه 26 مرداد 1392 11:05 ب.ظ
بسه بابا.گردش دونت درد نگرفت انقدر رفتی گردش؟
شنبه 26 مرداد 1392 10:29 ب.ظ
من هم برنامه ی خوابم خیلی نامنظمه و باعث میشه ، از درسم عقب بمونم .
همیشه سر کلاس ها خواب بودم!!
شنبه 26 مرداد 1392 06:27 ب.ظ
شنبه 26 مرداد 1392 05:02 ب.ظ
سلام ستایش جون . من خیلی بچه بدی هستم . کوتاهی منو ببخش عزیزم .
خوشششش به حالتون که لب دریا هستین ! دلم برای ارامش و صداش تنگ شده !
اگه رفتین ساحل یادی هم از ما کنین !
شنبه 26 مرداد 1392 01:11 ب.ظ
امیدوارم جمعتون جمع تر بشه عزیزم .. ددری هستیا ! و چه خوب که به قول خودت دریا و جنگل ور دلتونه وگرنه ستایش ددری چیکار می کرد
شنبه 26 مرداد 1392 10:05 ق.ظ
خوشا به حالت
برید بابرادرتون آشتی کنید
دیگه گذشته ها گذشته

ستایش من میخوام اما پدر و مادرم نمیخوان،چه کنیم دیگه
شنبه 26 مرداد 1392 12:36 ق.ظ
گردش تو روحیه ی آدم خیلی تاثبر داره .
ستایش جون ، از وقتی خواهر کوچیکه ازدواج کرده ، خیلی از تنهایی شکایت میکنی ها...
حق داری ...
ستایش رها جان چیزی که الان داره اذیتم میکنه بی خوابی
من 3 شب ددرست نتونستم بخوابم :((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.