تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - یه روز خوب دیگه
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز خوب بود خدایا شکرت.
باز صبح بد خوابی اومد سراغم،کلا معضل خواب دارم یا شب دیرخوابم میبره یا صبح بعد نماز خوابم نمیبره یاکلا شب خوابم نمیبره یا کلا صبح تا شب خوابم،یعنی معضلی شده ها. نشد ما سرمونو رو بالش بذاریم و خوابم ببره و هشت ساعت بعد مثل ادم پا شیم.

امروزم بعد نماز خوابم نبرد،هی این پهلو اون پهلو کردم  دیدم نه خیر امروز از اون روزهاست که قراره نخوابم،خدائیش هیچوقتم نفهمیدم دلیل این مدل بیخابیم چیه...
تا 8 تو نت چرخیدم بعد یادم اومد تلویزیون برنامه ویتامین 3 داره،یکی از آرزوهام این بود یه روز صبح بلاخره این برنامه رو ببنم،اصلا معلوم نیست که از این پسره علی ضیا خوشم میادا ولی خدائیش اجراش باحاله،یادمه دو سال پیش مجری یکی از جشنهای دانشگاهمون بود،خیلی باحال اجرا کرده بود و کلی خنده بر لبان حضار نشونده بود،خلاصه پا شدم اونو ببینم،هی ما این برنامه رو نگاه کردیم هی دیدیم نوشته گلچین ویتامین 3،یعنی این برنامه تموم شده،خو چرا اینقد زود تموم شده،من تازه میخواستم بخاطر برنامه اش سحرخیز شم.
smiley waving a lol flag emoticon
حیف دیگه پس مجبورم به همون صبح خوابیهام ادامه بدم.ما بعد این برنامه اومدیم اندکی سر بر بالین بالش جان بگذاریم و چشمان نازنینمان استراحتی کنه،هنوز از مرحله خواب سبک به مرحله عمیق نرسیده بود که آتی زنگ زد و گفت آماده شو داریم میریم
Tuzki Bunny Emoticon.دیگه با این حال با بی خوابی پاشدم اماده شدم و رفتم ولی خیلییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت.Tuzki Bunny Emoticon
آی من قربون این بچه دخترخاله ام برم که اینقد شیرینه،هنوز دو سالش نشده و تازه داره زبون وا میکنه،اینقد شیرین حرف میزنه هی هم بهم میگفت آله.دختر بچه ها تو این سن خیلی بانمکن.آسیه هم سه نوع غذا واسه ما سه نفر درست کرده بود،(من و خاله و آتی)،همشونم خشمزه بود،کلا دخترای خاندان مادریم همه آشپزیشون خوبه،مدیونید فک کنید دارم از خودم تعریف میکنما.
شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه
عصر هم رفتیم بازار و پارک و کلی پیاده روی کردیم،دیگه از حال داشتم میرفتم.آتی گیر داده داره جهاز میخره،چنان با جدیت داره میخره که این آبجی ما که شهریور عروسیشه اینجور پیگیر جهزیه خریدن نیست.بعد شما فک کن من تو خونه مامان داره وسائل جهزیه آبجی کوچیکه رو مرتب میکنه ،از اونرو با آتی میرم بیرون دنبال جهاز خریدن،خو اصلنم به فکر من نیستن،خو آدم دلش جهاز میخواد،آدم دلش میخواد بره همه وسائلای خوشگل خوشگل رو بخره.مسئولین رسیدگی کنید لطفن.

غروب هم خسته و مانده آمدیم به دیار خودمان،پشت در بودم و هنوز داخل نیومده بودم که آبجی کوچیکه بهم زنگید گفت ما داریم فردا نهار میایم که نهار بریم بیرون.یعنی موندم من اینهمه چیز از خداا میخواما همین کوچمولوهاش رو واسم برآورده میکنه،هی این تفریح تموم نشده یه تفریح دیگه بهم میده،خدایا شکرت ها ولی چیزای دیگه هم هستا،حواست هست دیگه
---------------------------------------
بلاخره این رای گیری مجلسم تموم شد،4 روزه خونمون فقط همین پخشه و هی آدم یاد مدرسه موش ها می افتاد،خالم امروز میگفت امیدوارم نجفی رای بیاره،بیچاره بخاطر دو رای ناک اوت شد.همون کسایی که فک میکردیم رد میشن،رد شدن به جز آقای زنگنه،بعید بود بهش رای بدن اما مثل اینکه دادن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 مرداد 1392
ستایش
شنبه 26 مرداد 1392 10:06 ق.ظ
برو این خورده ریزای جهیزیتو بخر
بالاخره ممکنه یه ازدواج فوری فوتی درپیش باشه
ستایش خودمم هوس کردم اما الان دارن جهزیه خواهرمو میدن،والا با این وضع به بی پولی هم خوردن دیگه پول واسه من ندارن برم جهاز بخرم
پس در نتیجه حالا حالاها نباید شوهر کنم :دی
جمعه 25 مرداد 1392 06:07 ب.ظ
حواسش هست عزیزم!
ستایش فک کنم به بقیه بیشتر حواسش هست :)
جمعه 25 مرداد 1392 05:11 ب.ظ
پ نظر من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ستایش نظری نذاشته بودی که مژگان جون
شاید نیومده،آخه واسه منم هفته پیش اینجوری بود واسه هر کی نظر نیذاشتم نمیرسید
جمعه 25 مرداد 1392 03:15 ب.ظ
دیگه باید برات استین بالا بزنم اینجور نمیشه
ستایش آخجون بلاخره یکی میخواد واسم آستین بالا بزنه
خو زودتر دیگه،منتظرم :دی
جمعه 25 مرداد 1392 12:48 ب.ظ
همیشه به خوشی و گردش
ستایش مرسی بهار جان:*
جمعه 25 مرداد 1392 11:12 ق.ظ
شما چه قدر میرید بیرون ن ن ن خوب منم میخوام بی معرف ت
تو فعلا دعا کن شوهرش پیدا شه جهیزیه پیشکش
ستایش :دی
من کار ندارم و علافم و میرم بیرونم،حاضزم جامو عوض کنما :)
خو جهزیه باحاله،دعا میکنم دعام نمیگیره :دی
جمعه 25 مرداد 1392 02:50 ق.ظ
سلام، خیلی اتفاقی از سمت وبلاگ مهسا جون، کشیده شدم به سمت وبلاگ شما، با اجازتون این مطلبتونو خوندم، چقدر باحال می نویسین، لذت بردم در حد بچه های تیم ملی
ستایش مرسی عزیزم
لطف داری :)
جمعه 25 مرداد 1392 02:14 ق.ظ
ای بابا.ملتو فیلم کردن با اینکارا
ستایش اساسییییییییییییییی
جمعه 25 مرداد 1392 01:30 ق.ظ
همیشه به خوشی
ستایش قربونت عزیزم :*
جمعه 25 مرداد 1392 12:32 ق.ظ
وووووووووووووووووووووو بابا شما چقد میرین دَدَر!!!
منم دلم خواست
کلا فرایندِ جهیزیه خریدن خیلی شیرینو خندونه
ستایش همون دیگه خودم تعجب کردن اینقدر دارم میرم ددر،جای تعجب داره
خیلی جهزیه باحاله،فقط آدم دلش میخواد :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.