تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - حوصلم سر رفته
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
صبح که میشه حال ندارم از جام پا شم،اصن انگیزه ندارم پاشم و کاری انجام بدم،انقدر تو تخت میمونم که بلاخره کمردرد مجبورم میکنه پاشم.از یه ساعتی بیشتر بخوابم ها،کمر فوری اعلام خطر میکنه که پاشو،هر چی اینور . اونور میکنم فایده نداره و بلاخره با سلام و صلاوات پا میشم.بعد از بیدار شدنم فک میکنم چیکار کنم.گزینه ها که معلومه یا باید زبان بخونم یا باید کتاب بخونم یا فیلم ببینم.و از این گزینه ها من چند روزه حوصله هیچکدوم رو ندارم.بعدش میخوام سرم بذارم زمین و از این بیحالیم زار بزنم.تنها کاری که از صبح تا شب انجام میدم نت چرخیه.ماشالله ماشالله روزم اینقدر طولانی،اصن تموم نمیشه،هی ساعت نگاه میکنم که شب شه تا بخوابم.
من از این وضع زندگی خسته شدم،آخه آدم اینقدر بی انگیزه و بیکار و علاف.اصن دختر اینهمه بی حوصله

امروز از بی حوصلگی خواستم برم خونه خاله،زنگ زدم به آتی ،حالش خوب نبود و منم گفت حالا که خوب نیستی  امروز نمیام.عصر ساعت هفت خاله کوچیکه زنگید و مامان بهش گفت بیاد خونمون،اینقد من ذوق کردم که میخواد میاد،دل میخواست از این بیحالی در بیام.خاله کوچیکه و اون خاله  با دختراشون اومدن،کلی غیبت کردیم و حرف زدیم و من طبق معمول عذاب وجدان گرفتم که چرا غیبت کردم.اصن انگار نمیشه هیچکاریش کرد وقتی یکی غیبت میکنه،آدم دلش میخواد همینجور ادامه اش بده و خوش بگذرونه.
الان که خاله ها رفتن و من باز بی حال نشستم.
کاش یه کاری رو شروع میکردم این بیکاری داره اعصاب خورد کن میشه،دارم فک میکنم برم کلاس قلاب بافی.
از هیچ دانشگاهی هم تماس نگرفتن،دارم فک میکنم اگه پائیزم اینجور بیکار باشم میزنه به سرم و دیوونه میشم.
الان آتی زنگ زده میگه مامانم میگه ما فردا داریم میریم خونه آسیه تو هم بیا،خیلی خوشحال شدم که خاله هام اینقدر به فکرم هستن،قربونشون برم  که اینقد خوبن،اینقد که گفتم حوصلم سر میره،بنده خداها هر دو تا خالم هرجا میخوان برن منم میبرن،دیدید چه خاله های خوبی دارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 مرداد 1392
ستایش
پنجشنبه 24 مرداد 1392 08:55 ب.ظ
برویه کلاس ورزشی انقدرروحیت خوب می شه

تازه می تونی بری تو این اموزشگاها هم تدریس کنی، پولش کمه ولی سرت گرم می شه
ستایش کلاس رو قبلا میرفتم،ثهریور یه مسافرت در پیش دارم،گفتم اونو برم بعد دوباره برم باشگاه
آموزشگاه هم راستش تو شهر خودمون بدربخور نیست باید برم یه شهر دیگه،یه خورده تنبلی میکنم،همیشه اینجور رفت و آمدها واسم عذابه
پنجشنبه 24 مرداد 1392 05:07 ب.ظ
چه خاله های مهربونی داری
خدا حفظشون کنه ایشالا به زودی باهات تماس بگیرن و شاغل بشی
ستایش مرسی عزیزم
انشالله
پنجشنبه 24 مرداد 1392 03:21 ب.ظ
چرا باشگاه نمیری ورزش خیلی خوبه. ایروبیک، استخر، بدنسازی خیلی خوبه ها
ستایش میرفتم،ماه رمضون تعطیلش کردم
واسه شهریور 1 هفته نیستم،شاید بعد اون دوباره رفتم
چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:38 ب.ظ
خاله خیلی خوبه
خدا حفظشون کنه برات
من خاله ندارم
موافقم با بیکاری
ئاقعا عذاب دهندست
ایشالله به زودی بهت زنگ میزنن از دانشگاه
ستایش بیکاری واقعا داره زجرم میده
دعا کن بهم بزنگن اگه پائیزم بیکار باشم واقعا دیوونه میشم
چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:30 ب.ظ
برا امروز فامیل خاله ام ، یه شهر دیگه ، برا عروسی و شام دعوتمون کرده بودن خانواده ای . عروسی هم برا خانم ها بود هم آقایون مجزا . مادر گرامی و پدر گرامی نرفتن و ما هم موندیم تو خونه . واااااااااااااااااااااااااااااای خدا . کاش یه گلدون بزرگی بود ، میزدم میشکستم . من تو این خانواده ی افسرده مررررررررررررررررررررردم . یه عروسی هم دعوت می کنن ، حوصله ندارن . خاله ی من هم میبینه مامانم انقدر ناراحته و همش غصه ی داداشم و دست ناکار شدشو می خوره ، خونمون نمیاد که فکرم خراب میشه . کلا از صب تا شب تو خونه ...حوصله ی ارشد خوندن هم میپره. من فقط یه خاله دارم .
ستایش عزیزم،خونه ما هم وضع همینه واسه همین خاله هام همش میگن بیا بریم بیرون،دست بابا و مامانم باشه که از خونه جم نمیخورن،دیگه منم تصمیم گرفتم خودم برم و خوش بگذرونیم.
همینجور پیش برم افسردگی میگیرم
چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:25 ب.ظ
خدا بده از این خاله ها خوش به حالت دختر که این همه وقت اضافه داری بیا یه کم تقسیم کنیم تو بیا جای من بعد از ظهر ها برو سر کار من بگیرم بخوابم من ساعت 8.30 صبح به ناچار بلند میشم دیگه مجال واسه کمردرد نیست
ستایش خب منم موافقم بیا نصف کارتو بده بمن تا اینجوری بی حوصله نباشم :دی
تو این بیکاری قدر کارو بدون،برو خدا رو شکر کن وگرنه میشدی مثل منا
چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:05 ب.ظ
سلام دوست من خوبی؟من بهت سر زدم. دوست دارم باهات تبادل لینک کنم اگه دوست داشتی با من تبادل لینک کنی بیا یه سر به سایتم
ستایش خو اصن نمیدونم وبلاگت درباره چیه!!!فقط که لینک داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.