تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - اعصاب ندارما
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیگه عیدا مثل قدیم نیست،عید قدیم یعنی جمع شدن همه خونه پدربزرگ یعنی شلوغی اما حالا چی حالا حتی خواهر و برادرمم نیستن،هنوز مهمونی خونه پدربزرگ هست اما بدون ما،بابا رفت اونجا بدون اینکه چیزی بگه
همه خاله ها و دایی هم که دور هم جمع هستن اما ما باید از دختردائی که اینقدر اعصابم از دستش خورده،پذیرایی کنیم.از دیشب تا حالا کارد بزنی بهم خونم در نمیاد.عید نوروز خواهر همین دختردائیم اومده بود و ما خونه دائی دعوت بودیم،چه بلایی سر ما آورد بماند،اما چند روز بعد همین خانم زنگ زد به دائیم که حالشو بپرسه،خو آدم اعصابش خورد میشه دیگه،این یکی هم امروز اومده فقط فقط مهمونی رفتن ما رو بهم بزنن و 2 روز دیگه اینم زنگ میزنه به عموش.
اصن کلن اعصابم خورده ،اصن عیدا رو دوس ندارم،بیشتر یادم میاره که چقدر تنهام
پدر و مادر که هیچ جا دوست ندارن برن،هر کی ندونه خیال میکنه 70 سال سن داره اما با 56 سال سن،حوصله مهمونی رفتن و گردش رو ندارن،دیروز به بابام میگم شما منو اسیر خودتو کردید،من دوست دارم تو جمع باشم،دوس دارم برم تفریح نه از صبح تا شب تو خونه نه اینکه حتی عید نوروز هم خونه فک و فامیل نرفتن.واقعا از این وضع خسته شدم،دلم میخواد مستقل بودم،دلم میخواد پول داشتم که راه همو میکشیدم خودم میرفتم مسافرت بدون نیاز به خانواده.
شب هم آبجی کوچیکه و شوهرش میان،حوصله اونها رو هم ندارم.اصلا من حوصله خودمم ندارم همشم تقصیر این دختردائی نادونمه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 18 مرداد 1392
ستایش
یکشنبه 20 مرداد 1392 02:27 ب.ظ
چه ضد حالی زد این دختر دایی..نمیشد یه جوری دکش کرد؟
ستایش هرکاری کردیم نشد،آخرشم یه مهمونی باحال رو ازدست دادیم
جمعه 18 مرداد 1392 08:19 ب.ظ
مستقل هم که باشی میگی کاش خانوادم بودن.اوضاع همینه واگه بدتر نشه بهتر نمیشه.هیچکس دیگه حال وحوصله نداره
ستایش به همینم فک میکنم،امروز اتفاقا دختردائیمم میگفت که مردم مثل گذشته حال و حوصله ندارن
جمعه 18 مرداد 1392 06:50 ب.ظ
سلام سلام
عیدت مبارک دوس جونم
انشاالله به همه آرزوهات برسی یه کار توپ، یه عالمه پول، یه همراه خوب و یه دل خوش در کنار خانواده گلت
ستایش عید تو هم مبارک دوس جونم،نماز و روزت قبول
مرسییییییییییییییی چقد آرزوهایی خوب خوب،یعنی میشه به همشون برسم :*
جمعه 18 مرداد 1392 12:32 ب.ظ
الهی..فدات شم..غصه نخور....این روزام میگذره...شاید سخت ولی میگذره...
ایشالا سال دیگه عیدو یه جای خوبی
ستایش ایشالا ،خدا از دهنت بشنوه
جمعه 18 مرداد 1392 12:28 ب.ظ
عیدت مبارک نماز و روزه هات قبول خانومی
ستایش عید تو هم مبارک عزیزم:*
جمعه 18 مرداد 1392 12:24 ب.ظ
دختر دایی حتما می دونسته که مهمونین ؛ واقعا کار اشتباهی کرده .
ستایش دیگه چیکارش کنیم،مهمونه دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.