تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - خجالت
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یه خصلت که دارم خجالتی بودنمه اونم نه تو خانواده و فامیل در برخورد با دیگران و تو اجتماع،همش نو برخوردا کم میارم واقعا روم نمیشه با افراد جدید حرف بزنم و استرس میگیرم شدید.استرسی که تو کنکور نداشتم اما تو برخورد با آدمها دارم.اونم نه فقط حضوری،تلفنی هم هست.دقیقا برعکس آبجی کوچیکه،رو داره در حد تیم ملی ،نمیدونم چطور 2 تا آدمی که تو یه شرایط بزرگ شدن یکی مثل اون میشه یکی هم مثل من.عموم همش بهم میگه تو مظلومی،هر وقت هم میگه آبجی کوچیکه داد و بیداد که نه خیرم این 1 متر زبون داره ولی انصافا عموم من و بهتر شناخته میدونه مظلوم بودن یعنی تو اجتماع مظلومم.حتی وقتی همین عمو از مکه بر گشته بود و من تهران بودم روم نمیشد بهش زنگ بزنم(در حالت معمول اینجوری نیستما رودررو مخصوصا با این عمو خیلی راحتم)،بهشم زنگ نزدم.بعد که منو دید گله کرد که چرا زنگ نزدم و منم همینجور بهونه که کار داشتم و نشد اما عموم بهم گفت نه مشکل تو اینه خجالت کشیدی.یعنی اینجور که عموم منو شناخته بابا و مامانم نمیشناسنم.
خلاصه اینارو گفتم که بگم سر قضیه دنبال کار رفتن اساسی مشکل دارم.همش میترسم باهام بد برخورد ،البته اکثرا هم بد برخورد میکنن،خدا نکنه یه عده پشت میز نشین بشن و ادم بهشون نیاز داشته باشه،دیگه اعصاب آدم رو خورد میکنن،حالا منم که خجالتی و فوق العاده حساس.به جای جواب دادن اشکم در میاد،خلاصه مکافاتی دارم با این اخلاقم.
1هفته پیش که از سایت یه دانشگاه غیرانتفاعی ایمیل یکی از اساتید رو که به اسم استاد دوره کارشناسیم بود پیدا کردم و بهش ایمیل کردم و درخواست تدریس دام،فک نمیکردم جواب بده ،امروز جواب داد که اونم مثل من چند ساعت تدریس داره و کاره ای تو اون دانشگاه مدنظر نیست ولی شماره یه آقایی رو داد و گفت بهش زنگ بزنم بعدشم نوشته بود خودشم سفارشمو میکنه.
من از وقتی این ایمیل رو گرفتم دارم با خودم کلنجار میرم که زنگ بزنم یا نه،اصلا زنگ بزنم چی باید بگم.آخرشم منصرف شدم گفتم بعد ماه رمضون میرم حضوری دانشگاه و صحبت میکنم.ولی بدجور اعصابم از دست اینکارام خرده،اینکه عرضه ندارم با یکی حتی تلفنی صحبت کنم.هر چی هم میگم بابا این طرف که نمیشناسدت،حداکثر بگه نه و تمام.اما باز قانع نشدم.نمیدونم فردا بهش زنگ بزنم یانه،عجب گیری کردما...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 14 مرداد 1392
ستایش
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 07:01 ب.ظ
I absolutely love your site.. Great colors & theme.

Did you develop this web site yourself? Please reply back
as I'm attempting to create my very own blog and would like to find out where you got this from or just
what the theme is named. Kudos!
شنبه 18 شهریور 1396 02:09 ب.ظ
Thanks , I've just been searching for information about this subject for
a long time and yours is the greatest I have came upon till now.
However, what in regards to the bottom line? Are you sure
in regards to the supply?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:11 ب.ظ
Why people still make use of to read news papers when in this technological globe all is accessible on web?
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:15 ق.ظ
Hey there! This is my first comment here so I just wanted
to give a quick shout out and tell you I really enjoy reading your posts.
Can you recommend any other blogs/websites/forums that go over the same subjects?

Thank you so much!
شنبه 7 مرداد 1396 07:43 ب.ظ
Good day! Do you know if they make any plugins to
protect against hackers? I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any tips?
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:16 ب.ظ
Nice respond in return of this matter with genuine arguments and explaining the whole thing regarding that.
پنجشنبه 17 مرداد 1392 12:19 ق.ظ
وای خدا منم همین مشکل رو دارم..خیلی وحشتناکه..باز من تلفنی یکم روم میشه..اما آموزش پرورش می خواستم برم واسه درخواست کار اینقدر خود خوری کردم نتونستم برم..اینقد به همسر گفتم تا باهام اومد ..که اونا هم بدتراعتماد به نفس رو میگیرن با برخورداشون.. به هیچ جا نرسید ُاعتماد به نفس من کمتر شد:(
ستایش حالا من بعد از ارشدم یه کوچولو بهتر شدم،تو کارشناسیم که اصلا اعتماد به سقم صفر بودا
چهارشنبه 16 مرداد 1392 06:16 ب.ظ
.
ستایش :*
سه شنبه 15 مرداد 1392 10:15 ب.ظ
عزیزم..چرا آخه...کاری نداره که..
فک کنم یه کم ناز نازی هستی..اینایی که میبینی تو جامعه به خواسته هاشون رسیدن فحشم خوردن ولی عین خیالشون نبوده..
ستایش ناز نازی نیستم،میترسم.
میدونم آدم باید پرو باشه الان مشکل منم اینه که نمیتونم پروب باشم و کم هم ضربه نخوردم از این بابت :)
سه شنبه 15 مرداد 1392 12:33 ب.ظ
زیادی خجالتی بودن هم خوب نیست آدم خودش با مشکل مواجه میشه
ستایش آره،خیلی بده
اونم خجالت با چاشنی ترس:)
سه شنبه 15 مرداد 1392 10:54 ق.ظ
حرف زدن جلو آینه یکی از روشهای روانشناسیه.وقتی از جمله بندیهات وحالات صورتت موقع صحبت کردن مطمئن شدی استرست کاهش پیدا میکنه.حالا میمونه که همون حرفا رو که تمرین کردی رو در رو یا تلفنی بزنی.یه بار خراب میشه دو بار خراب میشه ولی بار سوم درست میشه تا اخر عمرت.تو که نمیخوای این حالتو تا اخر زندگیت داشته باشی؟علتشم از دوران کودکیت نشئت میگیره.اگر میخوای هزینه ای بابتش بکنی بنظر من گفتاردرمانی بیشتر به دردت میخوره چون مشاوره واموزش صحبت کردن باهمه.ویزیتش از متخصص ها ارزونتره اما فوق العاده کارایی داره.
ستایش من هر سری که بخوام با یکی صحبت کنم هزار بار با خودم مرور میکنم اما بازم از مواجهه شدن با آدمه ترس دارم.
یه جورایی میترسم باهام بد برخورد کنن و منم که خیلی حساس هستم میترسم نتونم تحمل کنم.همیشه از اینکه یکی حتی بهم نه بگه میترسم
سه شنبه 15 مرداد 1392 01:21 ق.ظ
با این تفاوت که تو خیلی پر اراده تر از منی . مدرک ارشد ، اونم الکترونیک داری که خیلی سخت تر از رشته ی ماست . احساس میکنم من زیادی بچه ننه هستم!!
ستایش اراده ام بیشتر بخاطر بابام بود،کلی اصرار کرد تا ارشد بگیرم،
بچه ننه بودن نیست به نظرم حساس بودنمون که باعث میشه اینجوری باشیم
سه شنبه 15 مرداد 1392 12:51 ق.ظ
وای ستایش من یه دوره اینطوری بودم
یعنی میمرم و زنده میشدم میخواستم با یه نفر غریبه حرف بزنم
اما خیلی رو خودم کار کردم
خیلی
سی دی ها روانشناسی خیلی کمکم کرد
الان از اون زبون درازا شدم:)
ستایش چه سی دی گوش دادی؟؟
میشه به منم بگی :)
سه شنبه 15 مرداد 1392 12:39 ق.ظ
ستایش جونم تو که انقد خوب حرف میزنی چرا خجالت میکشی؟
استاد زنگ بزن چشماتو ببند حرف بزن شاید خجالت نکشی
برعکس من که طرفو میخورم انقد حرف میزنم
ستایش من جلو دوستم 1 متر زبون دارم
خوش بحالت،کاش منم مثل تو بودم،باور کن اینقد سخته اینقد من حرص میخورم
دوشنبه 14 مرداد 1392 11:54 ب.ظ
دقیقا دقیقا عین خودمی . تک تک وصف هات انگار وصف حال منه . می خوام برم پیش یه مشاور . چون میدونم از این اخلاقم ، آسیب میبینم .
ستایش من تو این چند سال واقعا از این ناحیه ضربه خوردم،در مورد گذشته و بلاهایی که بخاطرش سرم اومده چیزی ننوشتم.
حتما برو پیش مشاور،تو الان اول راهی.
باورت نمیشه چقدر از این حالتم بدم میاد
میگم رها توجه کردی من و تو چقد لنگه همیم :) خدا باید هوای ما دوتارو ویژه داشته باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر