تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - کارآموزی دانشجوها
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز قرار بود دانشجوها،گزارش های کار آموزی رو بیارن که براساس اون بهشون نمره بدم از اونجایی که خودم به تازگی این دوره دانشجویی رو پشت سر گذاشتم، از 10 روز قبل بهشون خبر دادم که خدای نکرده واسه امروز بهونه ای نیارن اما زهی خیال باطل
از 4 نفرشون،فقط یکیسون گزارش رو آورد که اونم گذاشته بود نگهبانی که قبل کلاس زبان رفتم گرفتم.از همه اینها گذشته 2 نفرشون میگن کارمون به مشکل خورده وآموزش گفته  استادتون باید بیاد با مدیر گروه صحبت کنه،حالا بنده فردا باید برم دنبال کاراشون از اینها گذشته باید زود پاشم و برم که تا ظهر برگردم به شهرم که روزه ام باطل نشه،این دانشجوها فقط واسه آدم دردسر درست میکنن،حالا میدونما برم اونجا هیچ خبری نیست و باید الکی اینهمه راه رو برم.
امروز موقع برگشت از کلاس زبان داخل یه ماشینی نشسته بودبم که بنده برای اولین بار نزدیک بود صحنه تصادف رو به چشم ببینم،یعنی در عرض 1 ثانیه فقط 1 کامیون رو دیدم که کج شد سمت ماشین ،اونم سمتی که من نشسته بود.یه لحظه هنگ کردم و نمیدونستم چیکار کنم،اگه تبحر راننده نبود الان بنده اینجا در حال نوشتن نبودم و احتمالا در جایی بس ناگفتی بودم.خدایا مرسی هوامو داشتی،میدونم اگه تصادف میشد تنها کسی که چیزیش میشد و در واقع نابود میشد من بودم  پس thanx alot my god




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 تیر 1392
ستایش
پنجشنبه 27 تیر 1392 07:33 ب.ظ
نی نی بیارم تا آخر عمر سرمو باهاش گرم کنم و خانه دار باشم!
نی نی رو کجای دلم بذارم آخه
اینم راه حله دختر بد!! نا امیدم کردی
ستایش بلاخره چی!!!باید نی نی بیاری
نگو که نمیخوای مادر شی؟؟؟ :)
پنجشنبه 27 تیر 1392 06:51 ق.ظ
می دونم چی میگه. من که اینجا از تنهایی و بی کسی کم کم دارم افسرده میشم. حداقل اونجا یه دانشگاهی بود که برم و سرمو با شیطنت بچه ها گرم کنم.
روزه هم که هستم نمیرم بیرون چون خیلی گرمه تازه باید حجاب هم داشته باشم میمیرم از گرما. تنها دلخوشیم شده دیدن همین سریالا
همسر رفته یه ایالت دیگه کنفرانس، دارم از تنهایی دیوونه میشم
ستایش ای جاننننننننننننننننننننننننننننننننننم،یه نی نی بیار از تنهایی در بیا دیگه :دی
چهارشنبه 26 تیر 1392 10:09 ب.ظ
استانداری قبول نشدم
نمیدونم خدا کی میخواد یادش بیاد منم اینجام
ستایش عزیززززززززززززم
حالتو درک میکنم،با اینکه هممون میدونم اینجاها نیروهاشون رو از قبل گرفتن ولی بازم نتایجش اعصاب آدمو خرد میکنه.
امیدوارم روزی خدا مارو هم ببینهو بهمون رحم کنه به حق این شبها
:(
چهارشنبه 26 تیر 1392 09:05 ب.ظ
خدا رو شکر به خیر گذشت
این همون رحم خداستا که ازش خواستی
خوشحالم که آشتی کردین

در ضمن من یه گلایه دارم؛ چرا قاطی میکنی، سریع نظر وبلاگتو میبندی؟ آدمو میذاری تو آمپاس
ستایش قربونت برم عزیزم
رحمی که من از خدا خواستم چیزای دیگه بود دوست جونم
بیکاری داره میره رو اعصابم
یکبار من نظر وبلاگمو بستم،میگما اونجا هم شما فیلمای ماهارو میبینید:)
چهارشنبه 26 تیر 1392 07:01 ب.ظ
یعنی رانندهه اینقد وارد بوده؟
نهه اصلا اینکه قسمت تو بوده تو این دنیا باشی
بابابا آشتی کردی؟
ستایش حتما قسمت بوده
آره آشتی کرد :)
چهارشنبه 26 تیر 1392 04:24 ب.ظ
وای چه وحشتناک.خداروشکر
ستایش واقعا خدا رو شکر
:*
چهارشنبه 26 تیر 1392 01:46 ب.ظ
خدا رو شکر به خیر گذشته
ستایش :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.