تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مراسم
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مادربزرگ زهرا فوت کرد،هفته پیش.امروز مراسم سومش بود.من اصولا تو مراسم های عزاداری شرکت نمیکنم مگه اینکه از اقوام باشن اونم از نوع نزدیکش.ولی امروز رفتم دیدم زشته که همش با زهرا هستم اما مراسم شرکت نکنم.قبل از اینکه خونه بگم که مامان باهام بیاد،مامان گفت با آبجی کوچیکه قرار گذاشته برن جهزیه بخرن و این یعنی نمیتونست بیاد من باید تنها میرفتم.
خاله کوچیکه ظهر اومد خونمون.بهش گفتم خاله نمیخوای بری مراسم اول بهم گفت نه.بعد حرف به بیرون رفتن کشید و گفت ما میریم امشب دریا.شما هم بیاین.ما که منتظر بهانه فوری قبول کردیم و از آنجا که مامان نزد خواهر کوچیکه بود ما شام مهمان خاله شدیم.موقع رفتنشون هم خاله گفت که باهام میاد مراسم ،در این حین بابا هم گفت منم میام بخاطر دوستت،میام یه لحظه میشینیم.خوشحال شدم
عصر با خاله رفتم مراسم و بعد کنار ساحل.خوش گذشت.با اینکه این پشه ها روزگارمان را سیاه کردن اما به دورهم بودنمان می ارزید
--------------------------------------
دیشب به مامان میگم ایشالا که 5شنبه آبجی کوچیکه کشیک باشه که من میرم رشت اون خونه نباشه(در راستای رفتار چند شب پیشش)
بابا گفت واسه چی میخوای بری
منم گفتم واسه آزمون جمعه که کله سحر من و زهرا راه نیوفتیم که بریم،بابا گفت من میبرمتون،ما نیز کلی مسرور گشتیم که بابا جمعه مارو میبره و میاره و دراین گرمای ویران کننده هلاک نمیشویم.
بدجور دلم یه رازو نیاز درست حسابی میخواد،مدتهاست از خدا دور شدم و این بعضی اوقات آزار دهنده میشه.دلم به آغوشش نیاز داره و به سنگ صبور بودنش.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 12 تیر 1392
ستایش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.