تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - کلاس زبان
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
صفحه ارسال مطلب رو باز گذاشتم که هر وقت هوس کردم بنویسم اما نمیدونم چرا حسش نیست.
دیروز من و زهرا رفتیم کلاس زبان.قرار بر این بود که من عصر برم کلاس و بعد برم رشت و با آتی و آبجی کوچیکه بریم شام بیرون.مهمون آبجی کوچیکه واسه گرفتن اولین حقوقشTuzki Bunny Emoticon
ما که رفتیم کلاس تازه فهمیدیم ترمش خیلی خیلی پایه است.در حد حالت چطوره و اینا،کلی خورد تو ذوقمون. بعد کلاس رفتیم با مدیرش که یه خانوم با شخصیت بود صحبت کردیم که ما ارشد برقیم و دیگه در این حد زبان بلدیم و حداقل بذار بریم ترم های بالاتر.خانومه خیلی خوب بود و گفت حتی ما میتونیم 2 ترم رو با هم برداریم و جلو بریمبرنامه هاشم آورد که خودمون انتخاب کنیم کدوم رو بریم.اما جور نمیشد.فقط یه گروه بود که ترم 4 بودن و 7 جلسه دیگه تموم میکردن.خانومه به ما گفت این 7 جلسه رو با اینا بریم و با همین گروه ادامه بدیم.پیشنهاد خوبی بود و قراره فردا بریم کلاس ببینیم کلاس چه جوریه
بعد کلاس رفتم رشت.آبجی کوچیکه عصب کشی کرده بود و هر چی گفتیم نیومد و من و آتی رفتیم
این فست فود که رفته بودیم خیلی شلوغ بود.بعد از ما کلی آدم اومدن و سر پا بودن.ما که سفارش دادیم،نصف غذا رو که خوردیم گفتیم پاشیم بریم هم این بنده خداها بشینن،هم بریم خونه والیبال ببینیم.بنابراین طبق معمول یه جعبه گرفتیم و یدونه پیتزا که نخوردیم رو برداشتیم وآژانس گرفتیم  رفتیم پیش آبجی کوچیکه
اما چه رفتنی،اینقدر این خواهر ما بدررفتاری کرد که از رفتنم پشیمون شدم،این دختر از وقتی که ازدواج کرده فقط و فقط شوهرشو میخواد ولاغیر.یعنی پدرو مادر و خواهر و فامیل کشک
وقتی میگم کشک واقعا کشکا،بگو ذره ای اهمیت.از در که رفتیم دیدم دراز کشیده و مثلا خوابه حتی سلامم نکرد.بعدشم که میگفت شلوار اضافه نداره به آتی بده.یعنی رفتاراش اعصابمو خرد کرد.
آتی میگه که آبجی کوچیکه خیلی مغرور شده،راستم میگه،اخلاقش بدجور عوض شده و بقیه رو آدم حساب نمیکنه.شده لنگه خانواده شوهرش که همه چی رو با معیار پول میسنجن.
همون ساعت 10 هم خوابید و من آتی مجبور بودیم والیبال رو در سکوت تماشا کنیم.ولی خودمونیم اگرچه باخت ولی بازم می ارزید بازیشون و حال فرمودیم.اگرچه با ناواوری باختن.ایتالیا شانس آورد.
امروز هم ساعت 12 اومدیم به شهر خودمان و به منزل پدری
-----------------------------------
هر روز یه تیکه از مانتو رو درست میکنم،حسش نیست.احساس میکنم رنگش بهم نمیاد واسه همین انگیزه ندارم درستش کنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 10 تیر 1392
ستایش
سه شنبه 11 تیر 1392 09:52 ب.ظ
سلاااام.
دوس جون چند روزه اینترنت خونمون مشکل پیدا کرده، متاسفانه هوا هم بدجوری بارونی بود. منم شمالی تنبل
وبلاگتو با گوشی چک میکردم. کلمات فارسی رو هم برعکس نشون میده. جونم در میومد تا بخونم. دیگه امروز طلسمو شکستم و اومدم کتابخونه
راستی من و پروانه هم کلاس زبان یونی میرفتیم اینقدر سطحش پایین بود که من بجز دو جلسه اول نرفتم. حیف شد پولم حتما کلاستو عوض کن. اینجوری بخاطر اینکه کلاس سطحش پایینه خودتو مجاب میکنی که نری. مثل من که تنبلی کردم
از رفتارای خواهرت هم ناراحت نشو. خیلی زود پشیمون میشه.
ستایش کلاسمو عوض کردم،ایندفعه بهتر بود.
میخوام اگه بزارن 2 ترم رو باهم برم.تا ببینم بعد چی پیش میاد
دوست جون خب معلومه سطح کلاسا واست پائینه،آخه زبانت که خیلی خوب بود،کلاس میخواستی چیکار :*
سه شنبه 11 تیر 1392 12:52 ق.ظ
ای بابا....
چرا آخه؟
ستایش نمیدونم
فقط میدونم حسش نیست
ایشالا تا هفته دیگه تمومش میکنم :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.