تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - عروسی دختر عموی مامان
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز بلاخره بعد چند روز مانتومو برش دادم  اما از همون موقع عین آینه دق روبرمه،هی میخوام بدوزمش هی حال ندارم.اصن اتاقم به یه تمیز کاری اساسی نیاز داره اما نمیدونم چرا هر سری میگم خستم حالا نه
عصر از خونه زدم بیرون.اول رفتم آرایشگاه ،نیست ایام عروسی هاست ،1 ساعت منتظر بودم نوبتم شه اما خب می ارزه،وقتی از آرایشگاه بیرون میام خودمو دوس دارم
بعدش رفتم خونه خاله ،دیشب شوهر دخترخاله بهم گفت مدارکمو ببرم براش،آخه مهندش عمرانه،میخواد شرکت بزنه،فک کنم به یه مهندس  برق هم  واسه ثبت شرکت نیاز دارن.والا ما که سر در نمیاریم،اونم که هیچی نمیگه.بنده فقط مدارک بش میدم ببینم میخواد چیکار کنه.منم رفتم مدارک دادم به آسی و تا 8 اونجا بودم.بعد که اومدم خونه 9 ونیم رفتیم عروسیhttp://ownnote.persiangig.com/SMile./97.gif
عروسی دخترعموی مامان بود.عروس خیلی ناز بود و لباسشم خیلی خوشگل شده بود.برعکس عروسی پریشب که مولودی بود اینجا اصن عروسیی بود واسه خودش.همه قاطی اونم با چه لباسایی.من خودم حد وسط رو واسه عروسی بیشتر میپسندم نه اینجوری نه اونجوری
بعد شام این مامان و خاله کوچیکه اعصاب واسمون نذاشتن.بعد شام یکسری مامان گفت بریم و پاشد رفت و پشت سرش منم رفت اما خاله برگردوندم و مامانم  دوباره اومد،نیم ساعت بعد خاله کوچیکه پا شد که بازم یکی گفت بمونیم رقص چاقو رو ببینید بعد برید و ما دوباره نشستیم.دوباره 1ربع بعد خاله کوچیکه پاشد.دخترش فردا کنکور داره میخواست زود بره،درنتیجه ما هم باید میرفتیم (آخه بازم با ما اومده بود عروسی)دوست داشتم میموندم کیک میخوردم تازه زن پسرعموشون میگفت تازه عروسی شروع شده و ما کلی برنامه داریم اما چه کنیم دیگر اونجا هم خاله کوچیکه بم میگه پاشو بریم تو بیشتر از این اینجا بمونه فقط شوهرای دخترا رو میبینه و حسرت میخوریواقعا که هی به ما تیکه میندازن و نمیتونیم جوابشان را بدهیم
در نتیجه ما 12 نشده از عرسی اومدیم.البته خاله میگفت من آزانس میگیرم و خودم میرم اما خب زشت بود اینجوری،اما من رو دلم مونده کیک عروسی نخوردم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 تیر 1392
ستایش
جمعه 7 تیر 1392 09:59 ب.ظ
ستایش عزیزم :*
جمعه 7 تیر 1392 08:07 ب.ظ
baba khosh behaaaaah, manam aroosi mikhaaaam khob, nakon in kararo dele adamo aab mikoni too ghorbat. adam delesh aroosi shomali mikhad.. asan ye vazii :D
ستایش ای جانم،جاتو خالی میکنم دوس جونم :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.