تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - ولیمه
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیروز صبح زود(اصطلاح بابام واسه صبح من)یعنی 9 ونیم با پدر و مادر رفتیم خرید.البته خرید بنده دکمه و از این خرت و پرت های خیاطی بود اما از اونجایی که پدر گرام بدون ماشین از در خونه بیرون نمیرن و از اونجایی که که بنده یک مقدار از لحاظ تنبلی ارث از ایشان برده ام،باهاشون رفتم که خدای نکره پیاده نرم و پاهام خسته شهTuzki Bunny Emoticon
بعد موقع برگشتن بابا گفت برو خونه خالت که شب ولیمه دارن کمک کن،ما نیز گفتیم چشم.اینقدر من بچه خوبیم که نگوhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif
ما ساعت 11 و نیم رفتیم اونجا،من و پدر(مامان کار بانکی داشت نیومد)،خاله کوچیکه کله سحر رفته بود کمک،هی هم میگفت 6 پا شدم نهارمو درست کردم و اومدم.این خاله ما هم همش پز زود بیدار شدنش رو میده،کلا هم ما به خاطر صبح خوابیدن هر چند وقت یه بار مورد نکوهش خاله جان قرار میگیریم.اصن درک نمیکنه صب خوابیدن چه حالی میدهTuzki Bunny Emoticon
خلاصه اینکه اکثر کارها انجام شده بود و بنده به کار سبزی پاک کردن  دعوت شدم.بعدش بابا که داشت میرفت گفت میای اما دخترخاله ها گفتن بمون،ما هی ناز فرمودیم اخرش هم بنده بهشون افتخار دادم و موندم.در همین حین رفتم گوشی رو بردام که به زهرا اس بدم باشگاه نمیام(کلا یه هفته باشگاه نرفتم،خوشحالم واسه خودم)دیدم رو گوشیم 2تا میس کال از همون دانشجومه که هی زنگ میزد.بعد دیدم دوباره زنگید جواب دادم گفتم بفرمائید،میخواستم دیگه ایندفعه حالشو بگیرم.که گفت استاد فکر کردم نمیخواین دیگه جوابمو بدین،گفت واسه پروژه ما 7 ،8 نفر میخوایم با شما برداریم،دانشگاه گفته شما باید قبول کنید ،خواستم بپرسم قبول میکنید که ما با دانشگاه هماهنگ کنیم. ما هم که در این برهه بیکار ،گفتیم بله میتوانید.حالا موندم من باید بهشون چی پروژه بدم که اینا 2 ماهه بهم تحویل بدن،اصن باید در حد کارشناسی خودم بهشون پروژه بدم آیا،یا یه چیز ساده.خودمونیما من خودم avr رو بلد نیستم انوخت ضایع نمیشه بهشون پروژه بدم،خودم بلد نباشمالبت بنده که خوب میدانم اینا دانشجوها چه مرگشونه و چرا میخوان با من پروژه بردارن،من که میدونم بخاطر نمره های خوبیه که بهشون دادم،فک کردن پروژه ر هم مفتی نمره میدن،خیال کردن.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
بگذریم،آغا ما اون روز خونه خاله نهار موندیم و غذامون جیگر و کلیه و قلب همون گوسفند نگون بختی بود که قربانی شده بود.بعد نهار هم کلا همه رفتن لا لا و ما موندیم بیکار و به غلط کردن که چرا مونیدم.تا 5 کلا ول چرخیدم.نا کم کم همه به جنب و جوش افتادن.البته باز هم بنده کاری نداشتم.دیگه 9 یکی یکی مهمونا اومدن ما نیز پذیرایی کردیم و بعد هم شام داده شد و من و آسی ظرفا رو شستیم.(اینقدر کار کردم که دیگه حال نداشتم)
موقع شام خوردن خودمون به مهندس(پسرخاله)میگم به آشپزا بگو آلو قیصی بدن،اونام هی میگفتن کی میخاد آخرش خودم گفتم مهندس فلانی(فامیلی خودمو گفتم)حالا اون وسط همه من جمله مادر گرام من میگن مهندس فلانی کی هست،میبینی والا 6 سال مدرک مهندسیمون رو گرفتیم،تازه ارشدشم گرفتیم کسی مارو مهندس حساب نمیکنهاین مدرک حتی به این درد هم نخورد که حداقل صدامون کنن مهندس
تا 12 اونجا بودیم و بعد خسته و مونده آمدیم منزل
---------------------------------------------------------------------
بلاخره دانشگاه آزاد واسه 2 ترم پیش پولمو داد،درسته بسیار ناچیزه اما دسترنج خودمو و این حال میده،350 تومن واسه 8 روزی که رفتم دانشگاه،دشت اول کارمه
--------------------------------------------------------------------
شب که اومدیم خونه بابا گفت استانداری اعلام کرده که 14 هم آزمون میگیره.والا بنده بیشتر از 1 سال که شرکت کردم و هی لغو میشد.اما ایندفعه مثل اینکه قراره برگزار بشه.من نمیدونم این بابا  و مامان ما چقدر دلشون خوشه،من که کلا واسه اینا شرکت میکنم وگرنه خودم میدونم این از این آزمونا آبی گرم نمیشه.اصلا فقط این آزمونا بهم استرس میده،تمامه اعتماد به نفسم دارن میگیرن،هر چی شرکت  کردم قبول نشدم.خب آدم اعصابش خرد میشه دیگه.حالا من نمیدونم چی باید خوند و چیکار باید کرد همزمان با اینم آزمون فنی و حرفه ای خیاطی داشتم که باید بی خیالش بشم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 تیر 1392
ستایش
جمعه 7 تیر 1392 09:58 ب.ظ
خوابای خوب خوب. انشاالله
ستایش ;)
جمعه 7 تیر 1392 08:03 ب.ظ
khanoom mohandes e mehrabon khaste nabashi in hame komak kardi
cheghad to khoobi akhe!
ishala azmoon ghabool shi, tavakol be khoda
ستایش مرسی عزیزم
شما لطف دارید
ان شاالله،تا ببینیم خدا چه خوابی واسمون دیده ;)
پنجشنبه 6 تیر 1392 02:17 ب.ظ
الهییییییییییییییییییییییی
چقدر من و تو شرایطمون مثل همه
منم آزمون استانداری رو دادم اما هنوز هیچ خبری نیست
اما حتما برو
چون خیلی ها ازش ناامید شدن و نمیان یر جلسه
توکل بر خدا
راستی من همیشه سعی میکنم کلاسها و مباحثی رو بردارم که بلد نیستماینطوری باعت میشه خودمم هم یاد بگیرم
ستایش میرم ازمون میدم اما فقط 1 نفر میخوان،توکل بر خدا تا ببینیم چی میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.