تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - برگشتن خاله
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آغا ما غلط کردیم گفتیم از استقبال و اینجور چیزا خومون میاد،امروز در این گرمای وحشتناک اونم دقیقا صلات ظهر ما زل زده بودیم به در که این خاله ما کی قدم رنجه می فرمایند،اونم در هوای شرجی و بسیار بد رشت که نصیب گرگ بیابان نشود،هلاک شدیم،دیگه آخراش نزدیک بود همونجا بیوفتم ،1 ساعت تو آفتاب منتظر بودیم،خب عزیزان شما که دارین برنامه ریزی میکنید حداقل میذاشتین زائرین محترم غروب بیان که ماها هم اینقدر عذاب نکشیم والا
رشت که بودیم  آبجی  کوچیکه زنگید که بریم دیدنش.خاله کوچیکه و مهندس (پسر خاله کوچیکه تازه تموم کرده بش میگم مهندس،خعلی حال میده اینجوری صداش میکنم)تو ماشین ما بودن،همین که رسیدم فرودگاه،آغا ما نفهمیدیم این خاله کی رفت به بقیه گفت تا من دخترخاله رو دیدم گفت کارتون زشت بود خاله رو قال گذاشتن اون با شما اومده،ما نیز کمی هنگ فرموده بعد گفتم چی ،کی ، چی شده تازه فهمیدیم که خاله کوچیکه بهشان برخورده که ما میخواهیم در حد چند مین به آبجی کوچیکه سر بزنیم و وقت مبارک ایشون گرفته میشه،هر چی هم گفتیم بابا زود برمیگردیم واسه ما ناز میفرمودمTuzki Bunny Emoticon بابای ما هم حسسسسسسساس،گفتن من ناز نمیکشم ول کن هرجور میخواد بره.موقع بر گشتنم هم خاله کچیکه و مهندس اولین نفر سوار ماشین پسرخاله شدن و ما نیز دیگه چیزی نگفتم و البته همون بهتر که نیومد.
رفتیم پیشه آبجی کوچیکه ,بعد که بابا دید اونم نهار نداره رفت کباب گرفت و نهار رو دور هم خوردیم و ساعت 6 برگشتیم سمت منزل،البته منزل هم نه ها خونه خاله حاجی(خوب شد خاله نیومد و گرنه باید هول هولکی برمیگشتیم)
رشت که بودم رفتم نظام مهندسی کتابهای آزمون رو گرفتم،فقط موندم آیا من باید اینهمه مبحث رو بخونم،واقعا آیا منTuzki Bunny Emoticon
ساعت 7و نیم رسیدیم منزل خاله حاجی،دیدم آتی پیداش نیست.دخترخاله گفت رفتن بالا سوغاتی هارو باز کردن ،خاله کوچیکه هم هست.گفتن همانا و بنده مثل جت بالا رفتن همان(قضیه بیش فعال بودن کودک درونه دیگه) تا رفتم دیدم خاله کوچیکه دست منو گرفته میگه بریم پائین منم داشتم میومد،آی حرصم دراومد،خودش کل سوغاتی ها رو دیده بود نمیخواست بذاره من ببینم منم که پرو گفتم خاله شما برید من همین جا هستم.بعد که خاله از سوغاتی ها دل کند من رفتم دید زدم و دیدم خاله کوچیکه سوغاتی های خودشو جدا هم کرده اونوقت نمیخواست من حتی نگاه کنم.البته چند ساعت بعدش آتی هم منو برد بین چندتا روسری بهم حق انتخاب داد،ما نیز یکی را انتخاب کردیم حالا قراره بعدا کادوپیچ کنن واسمون بیارنTuzki Bunny Emoticon
شب هم بنده طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم برم عروسی فامیل بابا.اونم چه عروسی،داما آخوند بود و مراسم هم مولودی خوانی.تا حالا این مدلی عروسی ندیده بودم که خب سعادتی نصیب شد که این مدلیش رو هم ببینیم.واسه خودش جالبه ها،با این که دخترعمه ام خیلی مسخره کرد اما بنده زیاد بدم نیومد.در واقع یه جر ولیمه عروسی بود دیگه.
فردا شبم خاله حاجی ولیمه میده،این چن روز همش بخور بخوره،خدا به داد برسه،پس فردام عروسی دخترعموی مامانه،حالا نمیدونم اونم برم یا نه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 تیر 1392
ستایش
پنجشنبه 6 تیر 1392 02:29 ب.ظ
اره قبول دارم
مخصوصا وقتی یه مریض یك ساعت تحت نظر داری و درحین دید زدن مریض میفهمی یه جای كار ایراد داره
نوار از مریض میگیری و میفهمی كه لازم نیست شكمش جر بدی
این هم نتیجه دید زدن یواشكی تو اورژانس
ستایش :)
پنجشنبه 6 تیر 1392 05:23 ق.ظ
چقدر پر حادثه و اكشن ؛-)
اما كلا دید زدن كار خوبی نیستا ؛-)
ستایش درسته خوب نیست ولی حال میده :)
چهارشنبه 5 تیر 1392 08:06 ب.ظ
Khosh behalet :) cheghad hayejan dare zendegit. Cheghad kar tu ye rooz mikoni. Baba active
Roosaritun mibarak khanoom :) enshala 1ruz khodet haj khanoom shi
Cheghad delam aroosi mikhad, aroosi ro ham ostad kardi :D
ستایش اونقدرام هیجان نداره :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.