تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - ناز و ادا فایده نداره
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بلاخره اوضاع روحیمون برگشت سرجاش،همش تقصیر این هورمونای لعنتیه که هی بالا وپائین میشن82689_girl_in_dreams.gif
سر همین روحیه داغون دیشب واسه خانواده ناز فرموده و شام نخوردیمTuzki Bunny Emoticon،دریغ که نازمان خریدار نداشت و سر گشنه بر بالین گذاشتیم وهیچ فکر نمیکردیم که امروز نیز گشنه خواهیم ماند.مادر گرام که طبق همه عیدا قرارداد دارن روزه باشن،علاوه براین اصرار دارن تو همه جشن ها و عزاداریهای و مراسمهایی از این دست حضور به عمل رسانن درنتیجه امروز صبح از خانه خارج شدن و تا ساعت 1 تشریف نیاوردن.منم که قاطی پاتی سمت آشپزخانه منزل هم نرفتم. مادر گرام تا اومدن رفتن مرغ رو برداشتن که بپزن،که البته با توجه به نزدیکی اذان و مراجعت ایشان به مسجد جهت فریضه نماز این غذا دست مارا میبوسید ،خودشان که روزه بود و میماندیم من و پدر گرام.منم دوباره رفتم تو نازی که بازهم خریدار نداشت.مامان گفت به من چه اصلا نیمرو بخورید.در نتیجه مادر رفت و من و پدر ماندیم بی غذا.
نیم ساعت بعد
بابا:ستایش غذا نمی خری؟؟!!!
من: نه گشنم نیست
بابا:چرا؟
من :تازه شیر خوردم
در این راستا بابا هم بی خیال شد و به تماشای تلویزیون پرداخت،45 دقیقه بعد دیدم بابا در آشپزخانه مشغول نیمرو درست کردن(اونم بابام که دست به سیاه و سفید نمیزنن) رفتم دیدم نیمروش آماده اس،منم رفت 1 دانه تخم مرغ برداشتیم و نیمرو کردیم.بابا میگه تو که گشنه ات نبود،منم گفتم اون 1 ساعت پیش بود،یعنی خدائیشا عقده ای شدیم وقتی میریم قهر یکی نازمون رو بکشه
بعد نهار،دخی خاله زنگید و گفت مادر آنجاست و ما بریم آنجا(مامان ما روزه است دیگه تو خونه نمیشه پیداش کرد) ،خاله عزیز فردا از سفر حج برمیگردن و درنتیجه خواهرا رفته بودن اونجا.ما نیز رفتیم و بلوز و شلواری را که دوخته بودیم بردیم و کلی پز دادمhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif
تا ساعت 8 و نیم انجا بودم و بعد اومدم و الگویی دیگر برای مانتویی دیگر کشیدیمو  پارچه نخی را شستیم که هر چه میخواهد قبل دوخت آب برود،که بعدش آبرویمان را نبرد.اما در این هوای بارانی معلوم نیست کی خشک شود که ما آنرا دوخته و باز پز هنرمان را دهیم.
فردا عصر خاله میاد،یعنی سوغاتی آوردهمیگن جنسا گرونه،اما خو من دلم به همین سوغاتیه خوشه.کودکه درونم رشد نکرده خو،مگه چیه
قرار همه خاندان فردا در فرودگاه به منظور استقبال از خاله و شوهرخاله وما بسی خرسند میشم از این دست استقبالهای باحال که باید چند ساعتی را در فرودگاه چشم به آسمان بدوزیم تا هواپیما فرود بیایند و چشممان به جمال حاجیها روشن شود

Tuzki Bunny Emoticon

چند شبی است که بیخوابی و یا بدخوابی به سراغمان آماده که دیگر از گوسفند شمردن هم کاری بر نمی آید اصلا من نیمدونم چرا هر چند وقت یه بار اینجوری میشم.اینقد میفکرم که مغزم میپوکه.آغا اصلا دیگه به چی فک کنم،دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 تیر 1392
ستایش
سه شنبه 4 تیر 1392 10:50 ب.ظ
وای روزاهیی که مامان روزست من دق میکنم
البته خدایی امکان نداره برا ما غذا درست نکنه
ستایش مامان ما نیز اولین بار بود غذا درست نکرد،دیگه وقت نکرد
سه شنبه 4 تیر 1392 08:31 ق.ظ
خوب از اونجایی كه من پزشكم و تاحدی فهمیدم مشكل كجاست
معمولا در این تاریخها به خودت برس نه این كه قهر كنی و ... البته كه در این چند روز بار اموشن زیادی بهت وارد میشه
ستایش بله دکترجان،میدونم اما مطمئنا درک نمیکنی که نمیشه آدم قاط میزنه دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.