تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - من از دست میهن بلاگ چیکار کنم
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
رسما داره میهن بلاگ دیوونم میکنه.دقیقا یک هفته است که باز نشد و امروز باز شد.نمیدونم مشکل چیه.آخه بقیه که میهن بلاگ دارن میتونن آپ کنن اما من نه
کلی اتفاق افتاد که میخواستم اینجا بنویسم یعنی میخواستم حس اون لحظه ها مو بنویسم  اما نشد دیگه
روحانی رای آورد و ما کلی ذوق از خودمان در کردیم اما در این شهر فنقلمون کسی نیومد بیرون شادی کنه ، فک کنم بخاطر رطوبت زیادش بود مردم حال نداشتم
بعدشم که ما رفتیم جام جهانی.بازم هورررررررررررررررررررررررررررررا بازی ایران خوب نبود اما نتیجه مهم بود که کره رو بردیم و راهی برزیل شدیم.smiley waving a lol flag emoticon
1شنبه هم با زهرا رفتیم واسه کلاس زبان اسم نوشتیم و از اون ور رفتیم من 3 تا پارچه نخی خریدم واسه خودم.2 تا مانتویی و یه دامن شلواری.خیلی ناناسناین چن روز یکیشون رو دوختم.چهارخونه زرده.خوجل شده.دیروز پوشیدمش رفتم خونه خاله حاجی که هنوز نیومده به دخترخاله ها نشون دادم.همشون خوششون اومد.آتی قبل من عین این پارچه رو خریده بود واسه مانتو و من با پرویی رفتم واسه خودمم خریدم بهم میگه حق نداری وقتی من مانتومو میپوشم تو هم بپوشیش،البته کی گوش کنهhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif
کلا خیلی بی حوصلم.هورمونها هم که فعالیتشون زیاد شده،اعصاب ندارم.آقای همساده مون هم فوت کرد.آخی بنده خدا یههویی افتاد مرد ،بدون سابقه بیماری.خیلی دلم سوخت.درست همسایه بغله اتاق منه.البته تهران زندگی میکردن و فقط تعطیلات میومدن .اتفاقا هفته پیش هم اومدن  من کلی فکر کردم دیدم آخرین صحنه ای که ازش یادمه اینه که رو ایوونشون رو صندلی نشسته بود و کتاب میخوند.خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود.وصیت کرده بود اینجا دفنش کنن و آوردنش اینجا.الانم خونشون کلی شلوغه.

در راستای بی حوصلگیم جزوه خیاطی یکی از بچه ها رو گرفتم از روش بنویسم اما حال ندارم،همش میخوام بخوابمبعد هی ناله میکنم این چه زندگیه پاشو کاراتو بکن.پاشو کتاب بخون.اما دریغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ حرفم خریدار نداره.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 خرداد 1392
ستایش
شنبه 1 تیر 1392 12:19 ق.ظ
آفرین کلی حال کردم برای خودت مانتو دوختی
دوستی تو بدون الگو میدوزی!! یعنی بدون الگو برش میزنی؟ من با الگو بلتم

اصلا تازشم این چند روز کجا بودی من هی میومدم تو نبودی! خوب وبلاگتو انتقال بده به بلاگفا. این چه وضعشهههه
ستایش منم با الگو میدوزم
بدن الگو که تمیز در نمیاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.