تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - اعصاب مصاب ندارما
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آغا این خاله ما قرار بود 8 ونیم بره اما انگار بابای بنده قرار بود بره، 6 پاشده صبخانه خورده 6 ونیم میگه بریم منم که خواب  یعنی اعصاب مصابم قاتی پاتی شدا هر چی هم داد میزنم الان چه وقته رفتنه کو گوش شنوا بابا هم میگفت نیا، دادم بیشتر هوا میرفت یعنی با یه حالی من پا شدم که نگو.هنوزشم که هنوزم نفهمیدم اینا چرا اینقدر عجله داشتن.7 رفتیم خونه خاله.هنوز صبحونه نخورده بودن دخترخاله هام که تا مارو دیدن پا شدن یعنی یه حالی بودما اونجا هم یه بحث با بابام کردم
خداییش خیلی زور داشتا.اونجا هم شوهرخالم مجبورم کرد صبحونه بخورم اونم منی که عادت ندارم صبحونه بخورم .آغا تا 8 اونجا بودیم و بعد راه افتادیم.بعد کم کم اعصابم اومد سرجاش.یه یک ساعتی هم اونجا معطل شدیم تا زائرها راه بیوفتن.کل خاندانمون بودن.کلا رسمشونه یکی بره زیارت واسه بدرقه و پیشاز هممون میرم.تازه کلی هم حال میده.بلاخره خاله اینا رفتن و ما 10 اومدیم خانه
خواستم بخسبم که آتی پیامک داد که یه ماشین برات پیدا کردم 7 تومن میخوای.کلی ذق کردم اما مطمئن بودم پدر گرام رضایت نمیده و نداداصلا این بابام دوس نداره من پیشرفت کنم بازم باهام بحث کردیم اما فایده نداشت بابام میگه من نمیتونم خرج 2تا ماشین رو بدم تو که درآمد نداری یعنی فوش از این بدترمنم در اتاقمو بستم و رفتم قهر .اصن کسی دوسم نداره.نازکشم که ندارم.هی تنهایی گریه کردم هی به خودم فوش دادم که چرا من کار ندارم هی به این مملکت فوش دادم اما چه فایده زندگی من اینه.7 تومن رو دارم اما پول نگهداری رو ندارم واسه اینکه کار ندارم آخه این زندگیه.من تو 29 سالگی اینقد لنگ پول باشم،من پول میخوام خوچرا هیشکی به فکر ماها نیست دارم پیر میشم و به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم آخه این رسمشه خداااااااااااااا.آخر من آرزوهامو با خودم به گور میبرم من ماشین میخوام خوشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه ولی فک کنم باید برم در قابلمه رو بردارم مثه بچگیهامون با اون ماشین سواری کنم.هی داد من
رفتم خودم تنهایی نهار خوردم و منتظر بابا نشدم.باهاش قهرم تا اطلاع ثانوی
اصلنشم دیگه نمیخوام فردا برم رای بدم.واسه چی رای بدم اینا که هیچ کاری واسم نمیکنن من با این سن هنوز بیکارم خو چه کاریه برم انگشتم و جوهری کنم

کلا امروز روز من نبود خدا تا آخرشم به خیر کنه
بعدا نوشت: گاهی اوقات شدید دلم برای خودم میسوزد

-------------------------------------------
خاله کوچیکه الان واسمون برنج نذری آورد و بنده هم درجا نوش جان فرمودم،خیلی خوشمزه بود.
نمیدونم که چه جوریاس که من با این خاله راحت درددل میکنم یک دیقه که اومد اینجا شکایت بابا رو پیشش بردم و حداقل سبک شدم.همچین آدمیما بابامو راحت میفروشم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 خرداد 1392
ستایش
پنجشنبه 23 خرداد 1392 07:26 ب.ظ
دوس جون قالب جدید مبارک. خیلی خوشگله. این آدمکاتو از کجا میاری!؟
دوس جون امیدوارم زودتر یه کار خوب با حقوق خوب پیدا کنی. البته به همون دانشگاه بچسبی خیلی بهتره چون تو تهرانش با اون همه عظمت بجز ویزیتوری کار نیست چه برسه به شهرستان. تابستون 90 که داشتم دیوونه میشدم و فقط کرایه خونه میدادم همش به این فکر میکردم که ما خیلی اشتباه کردیم فوق خوندیم. ما هم باید مثل خیلی از دوستای من بعد لیسانس میومدیم تهران و دنبال کار می گشتیم. الان یکی از بچه هامون شهرک غرب خودش یه خونه مجردی داره و تنهایی کرایه میده. ماها که درس خوندیم باختیم. ببخش نمیخوام ناامیدت کنم ولی با این اوضاع احوال همونی که پارسالم بهت گفتم: بچسب به دانشگاه
ستایش آره عزیزم.میدونم
دیگه شانس ما هستش دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.