تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - بلاخره درست شد
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چند روزه میهن بلاگ قاط زده بود هر کاری میکردم باز نمیشد.تمامه حرفام قلمبه میشد رو دلم میخواستم ببنویسم نمیشد.دقیقا مثل همینی که میگن  آدم از هر چی منع بشه بیشتر میخوادش.حال و روز چند روز من بود.
هفته پیش بود که عمه اینا همرا پدربزرگ و مادربزرگ گرام اومدن خونمون.فک کنم بیشتر از یکسال بود که اینجووری نیومده بود.کلا رفت و امدهامون کم شده و اینجوری یکدفعه اومدن جای تعجب داشت. همون روز مامان رفت آشپزی کنه منم گفتم خونه جارو کنم.جاروبرقی رو آوردم هی اینو روشو نگاه میکنم هی اونورشو نگاه میکنم ،هی میگم خدایا پس سیم برقش کو.هی بالا زدم پائین زدن ،نه خیر پیداش نبود(الان فکر کنم دیگه کامل معلومه من چقدر تو خونه کار میکنم)،دست آخر یه نگاه عاقل اندر سفی به بابا کردم و میگم پس سیم این کوووووووووووووووووووووووووووووووووووو.....
چهره بابام اونموقع دیدنی بود و نمیتونست جلو خندشو بگیره،میگه یعنی تو هیچوقت با این کار نکردی .پس فردا بری خونه شوهرت میخوای چیکار کنی و همچنان به خنده اش ادامه داد و من در هی حرفای بابا بازم دنبال سیم میگردم در این حین بلاخره موفق به روئیت سیم برق شدم.یعنی فقط میخواست آبرو بیره نمیتونست خودشو زودتر نشون بده که من دیگه نپرسم.
حال من در حال جارو کردن و چقدر هم سخت بود.قبلنا فک میکردم از ظرف شستن خوشم نمیاد حالا فهمیدم چقدر ظرف شستن خوبه.والا جارو چیه آخه.اصلا انگار این جاروهه باهام مشکل داشت با یه مکافاتی جارو زدما.شانس آوردم مامان تو آشپزخونه بود و بابا بیرون و منو در حال جارو زدن ندیدن وگرنه سوژه مجدد خنده اشون میشدم.
مهمونی خوبی بود.عمه ام پارسال پسرش زن گرفت.یادمه به دخترعمه ام میگفتم این عروستون اصلا با آدم صمیمی نیست و یه جوریه اونم میگفت تو هیچوقت زیاد باهاش نبودی واسه همین اینجوری فک میکنی ، وقتی عروسشون اونشب اومد دیدم حق با دختر عمه ام دختر خیلی خوبیه.کلا ما 3تا کل مهمونی رو تو اتاق من بودیم و رو تخت ولو در حال تماشای عکسا  فیلم های جشن عقد ابجی کوچیکه.فقط تو سفره انداختن و جمع کردن کمک کردم بقیه کارا رو مامان میکرد و میوه و شیرینی و چایی می آورد تازه واسه ما 3تا هم می اورد تو اتاقم.همچین دختر هستما من....
------------------------------------------
هفته پیش مناظره کاندیدا باحال بود نمیخوام از انتخابات بنویسم اما امسال تصمیم دارم رای بدم.بین 2 نفر شک دارم ببینم تا آخرین لحظه چی میشه،فقط امیدوارم اون یه نفری که نمیخوام رئیس جمهور بشه،رای نیاره وگرنه بدجور ضدحال میشه و سرخورده میشم.



--------------------------------------------------
یکهو بنده هوس حلوا کردم و از اونجایی که عادت دارم تو هر کیک و شیرینی روغنشو کم کنم ایندفعه هم اونکارو کردم.بعد میتونید تصور کنید که چه جور شد،یه جورایی خشک شد.ما نیز برداشتیم به شکل مستطیل برشش دادیم.حالا خوجل شده مزه اش هم هی،بدک نشد.




نوع مطلب :
برچسب ها : من و مهمونی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 خرداد 1392
ستایش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.