تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من - مهمانی
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1 ساعت دیروز  ورزش کردم تمام تن و بدنم درد میکنه.حالا خوبه تا هفته دیگه باشگاه تعطیله وگرنه استخونام نابود میشدن.
امشب بلاخره خانواده رو راضی کردم بریم خونه عمو مهمونی،اصلا این بابا و مامانم حال مهمونی رفتن ندارن باید به زور مجبورشون کرد.عمو اینا 3 هفته پیش اومدن اینجا و از اون وخت هی اصرار میکنن ما بریم اما هر سری خانواده یه بهونه میارن.هر دیدی بلاخره یه بازدیدی داره دیگه.نمیشه که ما نریم اونجا...

بدجور دلم میخواد برم خرید اما واقعا این ماه بی پول شدم و روم نمیشه دوباره پول بگیرم.تا آخره ما 90 تومن بیشتر ندارم که اونم فکر کنم هزینه کرایه تاکسی هام میشه تازه اگه بخوان پول کلاس زبان رو این ماه بگیرن باید 70 هم بدم اونجا. بعد میگن شوهر پولدار داشتن بده.خب حداقل اینه که دیگه آدم فکر بی پولی رو نمیکنه.ما هم هنوز پول ترم پیش کلاسا رو بهمون ندادن حالا این ترم پیشکش نمیگن آدم خرج داره.حالا آخر ماه هم باید برم تهران پیشه دوستان.خدایا یه پول گنده به ما عنایت بفرما که ما از این بی پولی ننالیم.
---------------------------------------
بعدا نوشت: مهمونی خوب بود ،بعد مدتها خونه 2 تا از عموها رفتیم.فکر کنم خونه یکیشون 3،4 سالی میشد که نرفته بودیم.بنده خدا زن عمو مریضه و  یکهو بخاطر بیماریش 35 کیلو کم شده یعنی زن عموی تپلی ما شده مانکن واسه خودش.اگه مریض نبود میگفتم اینجوری خوب شده اما حیف که بخاطر بیماریش اینجوری شده
باز ما رانندگی کردیم و کلی حال فرمودیم.بابا کمتر غر میزنه اما حواسش به فرمونه و هر چند وقت یه بار فرمونو میچرخونه..یه جا میگفت داشتی میزدی به ماشین و اگه اینکارو نکرده بودم زده بودی بهش به نظر خودم که نزدیک نبودم بزنم بهش.خدایا یه ماشین به ما عطا بفرما( بلند بگین آمین)
هم اکنون که از مهمانی نزول اجلال فرمودیم به منزل یه عدد ایمیل از دوست گراممون دریافت کردیم بدین مضموم که ما آخر ماه برنامه خودمان را تغییر داده  در تهران به سر نمیبریم پس شما نیز برنامه خود را تغییر داده و به تهران نیائید و ما با این خبر کلی وا رفتیم.کلی برنامه ریزی فرموده بودیم و حتی برنامه مسافرت با خانواده به قزوین را نیز چیده بودیم و میخواستیم وسائلات گور به گور شده خودمان را که یکسالی است نزد دوستان است بلاخره به منزل برگردانیم که تمامه برنامه ها بهم ریخت و کلی حالمان را گرفت. آخه چررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 14 خرداد 1392
ستایش
یکشنبه 19 خرداد 1392 12:15 ق.ظ
کجایی دوس جونی؟
ستایش میهن بلاگ قاط زده بود.باز نمیشد نامرد
شنبه 18 خرداد 1392 07:49 ق.ظ
کلا مردا همش تو رانندگی آدم دخالت میکنن چه شوهر چه بابا

سلام
ستایش دقیقا.
آدمو دق میدن
پنجشنبه 16 خرداد 1392 01:01 ق.ظ
آمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین
ستایش مرسی خانومی
چهارشنبه 15 خرداد 1392 06:09 ب.ظ
قربون دهنت

راستی بلند میگم آآآمیییین
ستایش ;)
دوس جونم.........
سه شنبه 14 خرداد 1392 06:44 ب.ظ
آخ گفتی. گاهی ما هم میریم ورزش. من که اوایل بشدت استخوونام درد میگرفت (منم تنبل ورزش نکرده)
منم دلم خرید میخواد، دلم بازار شلوغ میخواد ولی اینجا خیلی آرومه. شهر کوچولو و آرومی داریم ما.
دلم بازار رضای تهران میخواد، دلم برای اون شلوغی های مترو هم تنگ شده
ستایش آی گفتی،من دلم واسه شلوغی تهران تنگ شده
اصلا چرا راه دور بریم دلم اسه خیابون شهرداری رشتم تنگ شده که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.