تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چند روزه این سئوال تو ذهنمه آیا من زشتم.یعنی خود درگیری دارم باخودم. همین باعث شده اعتماد به نفسم بیاد پائین ،اونم در حد لالیگا.تا این حد که یکی از دلایلی که دوس ندارم دانشگاه برم بعد عید همین حسه.با دوستم که صحبت کردم بهم میگه دیوونه تو جز 10 درصد جامعه ای هم از لحاظ تحصیلات هم ظاهر
خوب من پوستم سبزه است و تو شمال اکثرا سفیدن. از وقتی یادمه از بچگی تا حالا بهم میگن سیاه. 3 سالی که تهران بودم از لحاظ اعتماد به نفس بالا بودم چون اونجا اکثرا رنگ پوست منو داشتن و به قول بچه ها گندمی رو به سفید بودم.اما چه کنم که اینجا بهم میگن سیاه و همچنین اکثرا سفید پسندن و فک کنم یکی از دلایل کم خواستگار داشتنم هم همینه.
همش دارم با خودم میجنگم که چه وضعشه تو اصلا نباید به این چیزا فک کنی امااااااااااااااااا نمیشه دیگه.
این قضیه داره زجرم میده. امروز جایی خوندم که من باید خودمو دوست داشته باشم تا اعتماد به نفسم بره بالا.در حالی که من مخصوصا از رفتار خودم بیزارم چه برسه به ظاهر
هر سری میگم از امروز دیگه اخلاقمو خوب میکنم ،نمیشه که نمیشه. مخصوصا که زیادی تحت فشارم واسه کار و زندگی و کلا همه چیز.انگار زندگیم استاپ شده و جلو نمیره
تصمیم دارم تا 1شنبه که باید برم یر کلاس حداقل یه خورده خودمو درست کنم. دختر به این خوشگلی والا
خدا بگم فک و فامیلامو چیکار کنه که از بچگی اینقد بهم گفتن سیاه که من الان اینجوری شدم.حتی یادمه یه بار  بچگی هامون یکی از فامیلامون جلو من گفت آبجی کوچیکه قشنگتر یا همه میگفتن خب تو سبزه کشمشی هستی هر کی اومد درباره ما یه نظری داد که الان ما شدیم این.
هی معضلات زندگیم یکی دوتا که نیست.
باید روزی 100 بار بنویسم که من زشت نیستم یا نه بگم من خوگشلم !!!! شاید درست شم و آدم شم.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 فروردین 1392
ستایش
دخترخاله درگیر یه رابطه عشقی شده،مونده یر دو راهی که چیکار کنه
از قضا عشقشم پسردائیمه.چند وقت پیشا یه چند بار باهم صحبت کردن که دخترخاله گفته دوسش نداره البته به دروغ.آخه اختلاف فرهنگی 2تا خانواده زیادن و بعید میدونیم که خاله به این وصلت رضایت بده
اما حالا با اومدن عید و اومدن پسردائی عشق دخترخاله مثل خاکستر دوباره شعله ور شده و به اصطلاح به غلط کردن افتاده
هنوز بین عقل و احساسش درگیره و نمیدونه چیکار کنه
از ما نیز راهنمائی خواست ، بهش گفتم بذار چند ماه بگذره و عاقلانه تصمیم بگیر
عشق هم چه بازیا که نداره امان از عشق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 فروردین 1392
ستایش
باور کردنش سخته که زمان با این سرعت داره میگذره . کلاسا که قبل عید تموم شد حساب کردم دیدم 1 ماه تعطیلم.باورم نمیشه 3 هفته ش گذشته و هفته دیگه دوباره کلاسا شروع میشه.
بماند که بنده تو تعطیلات مخمم تعطیله اما خب حس و حال هیچکاری نیست. چند وقته که خیاطی نکردم اصلا حال و حوصله ندارم دوباره خیاطی کنم. کلاسا  رو که دیگه نگو.واقعا بده آدم بره و معلوم نباشه ترم بعد هم بهت کلاس میدن یا شوتت میکنن بیرون. ادم میاد به این بچه هام وابسته میشه بعد میبینی که ای داد ترمم تموم شده. حس خوبی نیست.کاش یه کار دائمی داشتم.کاشششششششششششششش
امروز یه خورده درسی که هفته بعد باید بدم رو نگاه کردم یعنی 4 و5 ساعت کار کردنم نتیجش شد یه پاورپونت 16 صفحه ای که تو 20 دقیقه میشه توضیحش داد.
یعنی من کلاس 2 ساعته رو باید چیکارش کنم خدا میدونه.
خدا کنه بشه نرم افزار رو نصب کرد تا بچه ها خودشون کار کنن اینجوری هم اونا یاد میگیرن هم وقت کلاس میگذره
(از شانسم وقت کم میارم خودمو میشناسم دیگه)

--امروز تولد آبجی کوچیکه بود اصلا دست و دلم نمیرفت بهش تبریک بگم مامان بهم صب گفت که بهش اس بده اما ندادم .مثل اینکه زنگیده بود که چرا من بهش تبریک نگفتم ما نیز فرستادیم. واقعا احساساتم تو حلقم یه زمانی این آبجی کوچیکه رو خیلی دوس داشتم خدا بگم چیکارت کنه داماد که هر چی میکشم از دست توئه.

--دیروز عصری من و بابا رفتیم خونه بابابزرگ .برادر رو دیدم.چقدر دلم براش تنگ شده.چقدر دوسش دارم.کاش وضع اینجوری نبود.ای داد و بیداد از این کینه ها





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 11 فروردین 1392
ستایش
باز دوباره  امروز قاطی بودم.باز دوباره تو خونه با بابا دعواشم
یعنی 2 روز خونه بمونما عین این دیوونه ها میشم همش دنبال بهونم که به یه چیز گیر بدم بعد دعوا راه بندازم. بیچاره مامان و بابا ، دیگه فک کنم کم کم از بچه دار شدنشون پشیمون میشن
بعد دعوا گوشی رو برداشتم به زهرا اس دادم که بریم بیرون اونم گفت بریم. تصمیم گرفتیم بریم لب دریا. آماده شدم که برم در رو که باز کردم دیدم هوا ابری حالا خوبه یه دیقه پیش آفتاب بودا تا خواستیم بریم بیرون هوا سرد شد ما نیز در این هوا رفتیم لب دریا.بسی هوا سرد بود و ما هی به خود لرزیدیم اما تا 8 اونجا بودیم و هی حرف زدیم و خودمان را تخلیه کردیم.یعدشم رفتیم یه چایی کهنه جوش و سرد خریدیم و به زور خوردیمش و راه افتادیم.رسیدم خونه 8 و نیم بود
عیدی هامو شمردم 109 تومن بیشتر نیست من نمیفهمم چرا بعضی ها بهم عیدی نمیدن،آغا ما به کی بگیم که عیدی میخوایم چرا حق عیدی سالانه تونو رو نمیدین خب.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 8 فروردین 1392
ستایش
هر وقت که داماد اینجاست انگار غم دنیا میاد تو دلم تمامه غم و غصه و بدبختی های چند سال اخیر تو ذهنم رژه میرن. یعنی اینقدر من از این بشر بدم میاد که حد نداره یکبار به پدر گفتم من از این پسره متنفرررررررررررررررم. واقعا هم هستما..
خواهره خیلی بهش وابسته است اونم سواستفاده میکنه.یعنی کلا خواهرمونم از خانواده جدا کرده ها.فک کن خواهر تو عقد بنده کل عید فقط دیشب که مهمون داشتیم اومده اینجا. میان که همش تو اتاقن یعنی شعورشون تو حلقم.اه که چقدر ازش بیزارم. پارسال هم اتاقیام بهم میگفتن چون خواهرت کوچیکتره بهش حسودی میکنی اما این پسره ارزش حسادت نداره. یک انسان بی شعور و بی ادب که حالمو بهم میزنه. هنوز حرفایی رو که تو خونش تهران جلو بابا اینا زده یادم نرفته نمیدونم چطور بقیه اینقدر زود فراموش میکن
امروز هم سر همین قضیه و البته اومدن پری خانوم داغون بودم در حد تیم ملی. کلی آهنگ غمناک و گریه و البته دعوا با بابا اینا.دنبال یه بهونه که داد و بیداد راه بندازم . بیچارهها چی از دست من میکشن.
بعد شام هم لطف کردیم و رفتیم خونه عمه. فک کن تا 11 و نیم اونجا بودیم از بابا بعید بود تا این ساعت خونه یکی بشینه.تازه هم تشریف مبارک رو آوردم خونه و حالم خوب شده
خداییش نمیدونستم یه بیرون رفتن اینقدر رو دپرسیشنم تاثیر داره البته داماد هم رفته ها اینم دلیلشه :)
فردا میریم خانه خاله بزرگ و گرامی. کاش همیشه حالم خوب بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 فروردین 1392
ستایش
الان مهمون داریم.
خواهرم لباسی رو که براش دوختم نپوشیده.حیف اونهمه زحمت.حیف من که واسش لباس دوختم
خیلی ناراحت شدم. لعنت به این احساس . کاش اینهمه نسبت به چیزای کوچیک حساس نبودم.دلم میخواد لباس رو آتیش بزنم.
دلم دقیقا همین الان یکی رو میخواد که بهش بزنگم و دلداریم بده و آرومم کنه
اما هیچکس نیست،هیچکس...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 5 فروردین 1392
ستایش
امروز صبح عمو  کوچیکه زنگ زد به بابا که شب بیاین اونجا.طبق معمول بابا گفت نه....


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 3 فروردین 1392
ستایش
بلاخره سال جدید هم اومد.هیییییییییی
چه حسه غمی دارم.دلم گرفته.دلم واسه عیدای بچگیهام تنگ شده.دلم میخواد بشینم و گریه کنم.
امروز ساعت 2و 30 سال تحویل بود. نمیدونم بقیه هم این رسم رو دارن یا نه...واسه ما یکی میره  قبل سال تحویل بیرون خونه و بعد سال تحویل با قران و آب وارد میشه. امسال مثل سال قبل مامان خواست بره که بنده نذاشتم بهش میگم پارسال واسه من اصلا خوب نبود امسال باید یکی دیگه بره و به زور بابا رو فرستادم.قبلا که برادر بود اینکار همیشه به عهده اون بود همیشه هم یادمه عقده داشتم که این کارو انجام بدم.
بعداز سال تحویل هم عیدی 50 تومن گرفتیم از مادر و سپس کمی خوردیم.
بابا که به پدربزرگ زنگید تا تبریک بگه دید اونا ناراحتن. هر چی گفت چی شده هیچی نگفتن تا بعدش که عمو کوچیکه زنگید گفت مامان بزرگ ظرف شیر داغ از دستش ول شده ریخته رو بابابزرگ.
ما هم منتظر موندیم تا خواهر و داماد برن خونه پدرشوهره تا ماهم راهی شیم .اول رفتیم سر خاک پدر و مادر مامان. بعد هم رفتیم خونه بابابزرگ. بیچاره بدجور سوخته بود. مامان بزرگ هم گریه میکرد . ازفامیلا فقط یه عمه و یه عمو بودن بقیه فامیلا قراره فردا نهار برن اونجا و طبق معمول ما نمیتونیم بریم.
دلم واسه اون جمع تنگ شده. کاش میتونستم تو مهمونیهای خانواده پدری شرکت کنم. خیف که بخاطر مامان نمیشه.
به برادر هم زنگیدم و تبریک عید گفتم.
چی میشد اگه امسال تمامه مشکلات بین خانواده هامون از بین میرفت.البته میدونم یه چیزه بعیده.
تازه دیشب یکی از دوستام خبر عقد یکی دیگه از دوستامون رو داد.نامرد بی خبر عقدیده.کلی با دوستم پیامکی حرفیدیم باهم.
انصافا دوستای خوبی هستن البته داریم روز به روز از همدیگه دور میشیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 اسفند 1391
ستایش
چند وقتی هست که همه جا صحبت از آ ک ا د می  است و از آنجا که ما ماهواره نداریم بنده فقط هاج و واج به صحبت دوستان گوش میدادم. یکی درباره حذف امیرحسین میگفت دیگری درباره ارمیا. تا اینکه جمعه که مهمان سلی بودیم باز صحبت شد و بنده احساس کردم باید حتما اینو ببینم.بنابراین دست به کار شدم و قسمت اولش رو دانلود کردم
بسی متفکرانه زیر روش کردم.نمیگم بد بود به قول دخترخاله ملت ما به برنامه های فان نیاز دارن. ما هم همچنین.از قسمت اولش که چیزی دستگیرمان نشد تا ببینیم قسمتهای دیگر چیست
 و اما سال جدید...


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 27 اسفند 1391
ستایش
دیروز بازم یه آزمون دیگه رو دادم
اینقدر سخت بود که تقریبا 80 درصدشو شانسی زدم.منم که خوش شانس...


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 اسفند 1391
ستایش
هوا بدجور بهاری شده.از اون هواها که آدم دلش میخواد بگیره فقط بخوابه و هیچ کاری انجام نده.
گنجشگا دارن میخونن. هوا لطیف شده و همه چیز واسه سال جدید آماده است به جز من
دیگه عید رو دوست ندارم. دیگه دید و بازدیدو دوست ندارم. دوست ندارم هر کی منو ببینه واسم تاسف بخوره که چرا کار ندارم و چرا ازدواج نکردم ومن که باید به همه جواب پس بدم
دیگه حوصله مهمونا رو ندارم.تعطیلات رو هم نمیخوام. این عید دیگه واسم عید نیست. یه عذابه.من این عذاب رو نمیخوام. من فقط یه زندگی آروم میخواستم که اونم ندارم دیگه بقیه مهم نیست.
تو این هوا میخوام بخوابم ، واسه امتحان فردا حوصله خوندن ندارم. وقتی قراره قبول نشم چرا باید بخونم و خودمو زجر بدم.آخه این چه کاریه.
ساعت 2 با دخی خاله بلیط دارم به مقصد تهران.جایی که 3 سال ازش هم بهترین خاطراتم و هم بدترین خاطراتمو دارم.
وای چقد دلم میخواد چشمامو ببندم و به رویاهای شیرین فکر کنم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 اسفند 1391
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 اسفند 1391
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 اسفند 1391
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 8 اسفند 1391
ستایش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 اسفند 1391
ستایش


( کل صفحات : 11 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...