تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیشب اولین شب قدر بود،خیلی خوب بود واسم،نیاز داشتم به همچین حسی خیلی سال بود که شبهای قدر فقط با یه حالت طلبکارنه از خدا چیزای مختلف میخواستم و صد البته خدا هم هیچکدومو بهم نداد
حالا من دیشب با چه بدبختی بیدار بودم،دیروز مثل همه شنبه ها شلوغ بود واسم ،صبح کلاس خیاطی و تا 12 بعد 3 کلاس زبان تا 8 و نیم .اونم من که عادت دارم عین جغد شب بیدار و صبح میخوام ،بیدار شدن شنبه یه شکنجه است واسم.کلا شاید 2 ساعت خوابیده بودم و کل روز رو گیچ بود.
عصر که کلاس زبان اینقدر خمیازه میکشیدم،میگفتم الانه که استاده یه چی بهم بگه،بهر مکافاتی بود کلاسا تموم شد.ها امتحان فاینال یکی از ترم ها رو دادم آغا چقدر آبکی بود،کف کرده بودم که چقدر ساده بود در حد دبیرستان.خدایا این speaking ما رو از این حالت لالی دربیار وگرنه بقیه زبان رو میشه یه جور کار کرد،حس خنگی میکنم سر کلاس که نمیتونم حرف بزنم
حالا با این وضع بی خوابی شب قدر رفتیم مسجد اولش خوب بود یعنی عالی بود،حالی کردیم اونجا اما وقتی جوشن کبیر شروع شد دیگه چشمهام داشت بسته میشد ساعت 1 ونیم به بعد که اصلا نا نداشتم زمزمه کنم و تنها تمرکزم رو باز بودن چشمام بود،مکافاتی کشیدم تا تموم شد و اومدیم خونه.ساعت نیم اومدیم حالا از خستگی مگه خوابم میبره.اصلا این خواب معضلیه واسما،هر چقدر خسته باشم بدتر خوابم میبره،صبح هم که همسایه اینقدر سرو صدا کرد که نفهمیدیم چی شد چه جور خوابیدیم.
حالا منتظرم بعدظهر شاید درست حسابی بخوابم،
خدایا خودت که دیدی دیشب شب قدر واسم با اعمال شاقه بود،ایندفعه دیگه مارو حاجت روا کن،شرمنده خدا اینقدر روم زیاده ها







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 مرداد 1392
ستایش
امروز که برنامه ماه عسل رو دیدم فقط با خودم گفتم خاک بر سرم،چقدر من ناشکر و ناتوانم
دختری که فلج اطفال داره ،پله های برج میلاد رو میره بالا،پله هایی که به قول بابام ما که سالمیم نمیتونیم.زنی که سرطان داره چنان از زندگی حرف میزنه که آدم لذت میبره
چقدر دید من نسبت به زندگی بده،اون خانم که فلج اطفال داشت تو گفته هاش گفت در مقابل حرف دیگران جلو آینه وایمیستم و میگم اونی که ناتوانه من نیستم ،بقیه اند..چقدر قشنگ گفت حقیقتم هست منم جز همون ناتوانام.
خدایا چه جوری به یه عده اینقدر اراده و توان میده،یه کوچولو از اون اراده رو به منه به اصطلاح سالم بده
من همه چیز دارم و بعضی اوقات احساس پوچی میکنم،بارها شده که بگم اگه زندگیم اینجوری باشه همون بهتر که نباشم.بارها ناشکری کردم.
واقعا خاک بر سر بی عرضه ام.
 خدایا کمکم کن از این ناتوانی و بی عرضه گی و نا امیدی خارج بشم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 4 مرداد 1392
ستایش
این چند روز باز اکانتم باز نمیشد،نمیفهمم مشکل از چیه انگار از ویندوزم ،چون بقیه که میهن بلاگ دارن آپ میکنن اما من نمیتونم
تنها فعالیتم همون کلاس زبان که فردا فاینال دارم،ما اولین باره که از این مدل انتحانا داریم،نمیدونیم چی قراره امتحان گرفته بشه و کلا زدم به بی خیالی،من دانشگاشم درس نمیخوندم حالا اینو کجای دلم بذارم.

خیلی وضع بدی دارم واسه کار،هر ترم باید انتظار بکشم ببینم بهم واحد میدن یا نه،من امسال دیر فهمیدم و نرفتم دنبال درخواست تدریس.
مثل اینکه الان همه دارن واسه ترم بعد برنامه ریزی میکنن و بنده بی خیال،رفتم تو سایت چند تا دانشکاه دیدم دیگه تعطیل کردن،حالا نمیدونم آموزش هم تعطیله یا نه.
رفتم تو سایت یه دانشگاه غیرانتفاعی ایمیل اساتید رو زده بود البته نگفته بود کدوم مدیرگروهه،بنده هم با اعتماد به سقف بالا به یکیشون الله بختکی ایمیل زدم و درخواست دادم،فک کنم باعث خنده اون آقاهه شدم چون اصلا جوابمو نداد،اصلا معلوم نبود چه رشته ای درس میدهTuzki Bunny Emoticon
بدجور این چند روز فکر کارم،به هیچ نتیجه ای هم نمیرسم.مستاصلم و نمیدونم باید چیکار کنم.یعنی واقعا حق ما از زندگی این بود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 4 مرداد 1392
ستایش
امروز رفتم رو ترازو خودمو وزن کنم،تو این 13 روز که از ماه رمضان گذشته 1 کیلو زیاد شدم
بعد من هی استرس گرفتم نکنه تا آخر ماه 3 کیلو زیاد کنم.این اضافه وزن همش بخاطر افطار . نه اینکه زیاد بخورما،نه بخاطر شیرینیجات و شکر هستش که قبلا کم میخوردم اما الان یا حلوا داریم یا حلیم(که بنده با شکر فراوان میخورمش) یا زولبیا و بامیه یا شله زرد،خلاصه یه چیزی باید همراه غدای اصلی خورده بشه.
تصمیم دارم از امشب دیگه کمتر بخورم

وقتایی که نمیتونم روزه بگیرم مثل امروز جلو بابام خجالت میکشم غذا بخورم،یادمه دوستام اینجوری نبودم اما مامان از همون بچگی بخاطر داداشم میگفت که کسی نفهمه که روزه نیستی،الانشم جلو بابام اینجوریم و فقط 2 تا خرما خوردم و هی به خودم انرژی میفرستم که بهتر،شاید لاغر شدی
الانشم بنده هوس کیک کردم،بعد افطار میخوام درست کنم،فک کنم الان قشنگ اراده ام مشخص شده،کلن اراده ام تو حلقمTuzki Bunny Emoticon




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 31 تیر 1392
ستایش
طی این 1 سالی که خیاطی یاد گرفتم و کلی لباس و مانتو واسه خودم دوختم حتی یکبار هم نشد که قیچی اشتباهی لباسم رو ببره یا همچین کارهایی از روی بی دقتی، اما امروز این اتفاق افتاد اونم نه برای لباس خودم برای لباس دخترخاله کوچیکه،نمیدونم چی شد که یه تیکه زیر یقه رو قیچی کردم،کوچیکه و دیده نمیشه اما خیلی ناراحت شدم. حالا قرار شد بعداز تکمیل شدنش یه کلکی سوار کنیم که دیده نشه.
به این نتیجه رسیدم که واقعا خیاطی یاد دادن به دیگرون سخته،سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
---------------------------------------------------
خدایا امروز بخاطر نگاهی که بهم کردی ازت ممنون،فقط قربونت برم چیزایی بزرگی که میخوام و میدونم واسه تو چیزی نیست ،رو هم بی زحمت بده امروز خیلی بهم حال دادی،شکرت خدا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 تیر 1392
ستایش
هم اکنون ساعت 2 بعد نصفه شبه،با توجه به بی خوابی دیشب دارم از هوش میرم اما بازم بد خواب شدم و نمیتونم بخوابم

یکی بیاد به این مغز من حالی کنه وقتی اونقدر خستم که به زور چشام بازه دست از فعالیت اضافی برداره و یه خورده به خودشو و چشمام استراحت بده
به پیر به پیغمبر دارم از بی خوابی از هوش میرم،مغزم،عشقم دست از فکر کردن بردار بذار بخوابم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 تیر 1392
ستایش
امروز یکی از روزهای شلوغ بود،طبق معمول که وقتی بنده صبح باید زود پاشم و نمیدونم بر اساس کدوم قانون نانوشته باید یعنی بایدا بد بخوابم. از بعد سحر نفهمیدم چی شد و کی خوابیدم فقط میدونم دم به دیقه به ساعت نگاه کردم تا 9 شد و بلاخره از تخت پا شدم و رفتم کلاس خیاطی.ساعت 1 بود که اومدم و اندکی در حد یه ربع خوابدم و دوباره پاشدم.
در این حین هم هی دخترخاله کوچیکه واسه لباسی که داشت میدوخت زنگ میزد،رسما دیوونم کرد،اومده از من خیاطی یاد بگیره انوقت کاری رو که بهش میدم انجام نمیدم ،میگم چرا.میگه مامانم گفته غلطه،یعنی میخواستم سرمو بکوبم به دیوار از دستش.عصبانی شدم گفتم من دارم یاد میدم تو به حرف مامانت چیکار داری.مگه من لباسایی که واسه خودم میدوزم بد شده !!!!خلاصه بعد نیم مین اس داده لباس رو دوختم و پرو کردم اندازه است،حالا قراره فردا بیاد بقیه شو درست کنه،خدا به خیر بگذرونه،به ملت یاد میدی آخرشم از آدم طلبکارن
ساعت 3ونیم هم رفتم کلاس زبان،2 سطح بالاتر از این سطحی که الان میرم،آغا این کلاسش خیلی بالاتر از اون یکی بود،خوشمان امد،فقط باز همون مشکل هست که نمیتونم جمله بندی کنم و درجا جواب بدم.تمامه سئوالا رو کوتاه جواب میدادم،مثلا میگفت وقتی ناراحتی چیکار میکنی بنده فقط میگفتم movie and music در همین حد
استاد این کلاس یه آقای جوونیه،همونی که ما اول رفتیم کلاس مقدماتی اومد بهمون درس بده و ما 1 جلسه بیشتر نرفتیم.تماما هم انگلیسی میحرفه،حالا خوبه listening ام بد نیست و حرفاشو میفهمم وگرنه افسردگی میگرفتم.
زهرا از این کلاسم راضی نیست،بنده که نفهمیدم اینشون چه انتظاری از کلاس زبان داره
به سلامتی کرایه تاکسی هام گرون شد و بنده که بطور معمول آخر ماه کم میارم،دیگه رسما باید برم کاسه گدایی دستم بگیرم.چرا کسی به فکر ما بی پولا نیست ،من از کجا پول بیارم اینهمه کرایه بدم،امروز با زهرا حساب کردیم دیدم که برا هر کلاسی که جلسه ای 3500 هستش 5000 کرایه میدیم،یعنی هفته ای 10000 فقط واسه 2 جلسه کلاس زیان رفتن،آخه این رسمشه....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 تیر 1392
ستایش
تو فیس بوک میچرخیدم و دنبال اسم شخصی میگشتم ، تو بین افرادی یکدفعه اسن برادرم اومد و عکسشو دیدم.رفتم تو پیجش
غصه ام گرفت از این هم دوری ،دلم میخواست قربون صدقه برادرم برم که محرومم از دیدنش،چقدر دلم براش تنگ شده،چقدر دوسش داشتم ودارم اما اونقدر دور شدم که وقتی پیجشو دیدم تازه یادم افتاد چند روز پیش تولدش بود
میترسم از رابطه خواهر و برادری که کم کم داره تموم میشه و من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم.
براش درخواست دوستی فرستادم ،نمیدونم قبول میکنه یا نه. آخه اون از دست منم ناراحته
خدایا خودت میدونی چقدر دلم تنگشه و خودت میدونی چقدر دلم میخواد این دوری تموم شه ،تو رو به حق همین شبها دل پدر و مادرمو نرم کن تا به 6 سال دوری خاتمه بدن







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 تیر 1392
ستایش
نگفتم این دانشجوها الکی منو میبرن دانشگاه
امروز صبح ساعت 8و نیم پاشدم که برسم دانشگاه،اونجا که رفتم از مسئول آموزش درباره کار بچه ها پرسیدم.البته اونجا دو تا خانم مسئولن،یکیشون که من اکثر سئوالامو از اون میپرسم و بیشتر سرش میشه،با اون یکی که تا حالا برخورد نداشتم.امروز که رفتم اون خانومه که هیچی سرش نمیشد بود و بهم گفت نمیتونی نمره بچه ها رو تا امضای از محل کارآموزیشون نیارد،رد کنی.این یعنی اینکه هم من هم دانشجوها تا آخر مرداد علاف میشدن.منم گفتم بمونم دانشجو بیاد بعد برم از مدیر گروه بپرسم چیکار کنم
در حین منتظر بودنم اون خانم خوبه تو آموزش اومد و باهاش حرفیدم و جریان رو گفتم،اون بهم گفت امضا لازم نیست و میتونم نمره ها رو رد کنم،اینقدر که این خانم گل بودTuzki Bunny Emoticon
بعدشم من که خیالم راحت شد رفتم پیش مدیرگروه که سلامی عرض کنم.اینقدم من ازش میترسیدم که نگو،جلو خانواده 1 متر زبون دارما اما جلو بقیه آدما اینقدر خجالتیم بهم گفت برم پیشش بعد بهم درباره ترم بعد گفت و گفت حواسش بهم هست و منو یادش نرفته(گفته بودم که آشنای باباست)
بعدش میگه میخوام کلاسی بهت بدم که حداقل 25 درصدش دختر باشن که یه مشکل نخوری و راحت باشی،هی میخواستم بهش بگم بابا واسم مهم نیست همه کلاس پسر باشن اما کلماتی که خارج شد فقط این بود،ممنون از لطفتونانگار زبونمو موش خورده بود باید دید ترم بعد بهم چه واحدهایی میده فعلا که برنامش معلوم نبود.تازه بعد از این حرفا بهش درباره دانشجوها گفتم که ایشون هم گفتن مشکلی نیست نمره هارو رد کن.
حالا از این به بعدش بنده منتظر دانشجوها تا گزارشکارا رو بیارن
تا 11و نیم منتظر بودم تا بلاخره آوردن،در این حین خانم باحاله آموزش گفت:خانم مهندس اگه بخواین میتونید الان نمره هارو بهم بدین من تو سایت وارد کنم بعد پرینت بگیرم که امضا کنید
اینو که گفت بنده کلس ذوق فرمودن،چون در غیر این صورت باز تو این گرما یه روز دیگه باید میرفتم پرینت نمره هارو میدادم.خلاصه اینکه نمره هارو دادم و اومدم خونهsmiley waving a lol flag emoticon
------------------------------------
مژگان جونم ناراحت نباش ،خدا بزرگه،من مطمئنم بلاخره یه روزی یاد ما هم می افته،اگر چه الانشم یاد ما هست،فقط گذاشته به وقتش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 تیر 1392
ستایش
امروز قرار بود دانشجوها،گزارش های کار آموزی رو بیارن که براساس اون بهشون نمره بدم از اونجایی که خودم به تازگی این دوره دانشجویی رو پشت سر گذاشتم، از 10 روز قبل بهشون خبر دادم که خدای نکرده واسه امروز بهونه ای نیارن اما زهی خیال باطل
از 4 نفرشون،فقط یکیسون گزارش رو آورد که اونم گذاشته بود نگهبانی که قبل کلاس زبان رفتم گرفتم.از همه اینها گذشته 2 نفرشون میگن کارمون به مشکل خورده وآموزش گفته  استادتون باید بیاد با مدیر گروه صحبت کنه،حالا بنده فردا باید برم دنبال کاراشون از اینها گذشته باید زود پاشم و برم که تا ظهر برگردم به شهرم که روزه ام باطل نشه،این دانشجوها فقط واسه آدم دردسر درست میکنن،حالا میدونما برم اونجا هیچ خبری نیست و باید الکی اینهمه راه رو برم.
امروز موقع برگشت از کلاس زبان داخل یه ماشینی نشسته بودبم که بنده برای اولین بار نزدیک بود صحنه تصادف رو به چشم ببینم،یعنی در عرض 1 ثانیه فقط 1 کامیون رو دیدم که کج شد سمت ماشین ،اونم سمتی که من نشسته بود.یه لحظه هنگ کردم و نمیدونستم چیکار کنم،اگه تبحر راننده نبود الان بنده اینجا در حال نوشتن نبودم و احتمالا در جایی بس ناگفتی بودم.خدایا مرسی هوامو داشتی،میدونم اگه تصادف میشد تنها کسی که چیزیش میشد و در واقع نابود میشد من بودم  پس thanx alot my god




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 تیر 1392
ستایش
چند روز یه حرفایی داره آزارم میده و من جز شنیدنشون هیچکاری نمیتونم انجام بدم.نمیخواستم یه روزی برسه که اینجوری بشه.چند روز که بدجور دلم چیزایی رو که دوس دارم میخواد.ماهی 200 تومنی که بابا بهم میده،آخر ماه کم میارم و علاوه براین 200 تومن بعضی اوقات مجبور سود پولی که تو بانک دارم رو هم استفاده کنم که البته تمامش خرج کلاس زبان و هزینه رفت و آمدش میشه و  هیچی نمیمونه که بتونم باهاش چیزایی رو که میخوام بخرم. چند وقته که هر روز دارم این جمله رو با خودم تکرار میکنم که من قرار نیست به تمامه چیزایی که میخوام برسم.حتی لزوما چیزاهای کوچیک .راستش چند سالی هست که دیگه به هیچ چیزی نرسیدم.دقیقا بعداز دفاع پایانامه ارشدم.انگار زندگیم همونجا استاپ شده.خدایا کاش دستتو از دکمه استاپش بر میداشتی که زندگیم جلو بره یا حداقل اگه نمیخوای جلو بره میزدی دلیتش میکردی.
خدایا من دیگه خسته شدم اگه تو این ماه که ماه خودته نخوای بهم رحم کنی پس کی میخوای رحم کنی،هر روز که عمرم میگذره بیشتر میترسم.من از بهمن امسال میترسم.از روزی که وارد 30 سالگی بشم و باز زندگیم همینجور بی بار باشه و من همینجا باشم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1392
ستایش
کلی مطلب نوشته بودم که اشتباهی پاکش کردمدیگه حال ندارم دوباره بنویسمشون

-------------------------------------------------------------------------

بابا همچنان باهام حرف نمیزنه.از این وضع ناراحتم و تحملش واسم سخت
دعا کنید اوضاع روبراه شه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1392
ستایش
من از وقتی که فهمیدم تو گروه سوم بشیم بالا نمیریم،دیگه انگیزه واسه دیدن والیبال ندارم
دیروز کلی با هیجان دیدم و ذق کردم و هی میگفتم سوم میشیم میرم با سوم گروه دیگه بازی میکنیم اما نشد که نشد.بعد بازی متوجه شدم حذف شدیم
خو آخه چررررررررررررررررررررررررررررررا
اینهمه خوب بازی کردن ،کلی بهشون امید بسته بدم و کلی دعا کردم ببریم.الکی دعاهامو دیشب  خرج کردما




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 تیر 1392
ستایش
این چند روز همه چیز تکراری بوده.کلا هم که ماه رمضان شده و آدم بی حال.خوبه من کاری ندارم و این 2 روز رو خونه بودم وگرنه معلوم نبود باید با این گرما و تشنگی چیکار کنم. از الان هم واسه شنبه ماتم گرفتم که چه جوری صبح باید برم کلاس خیاطی و عصر هم کلاس زبان.تازه من و زهرا رفتیم صحبت کردیم که 2ترم کلاس زبان رو همزمان بریم.یعنی شنبه و 3شنبه باید 3 ساعت کلاس بشینم.

تو زبان قسمت صحبت کردنش خیلی مشکل دارم.تو فهمیدن و کتبی خوبم اما اصلا نمیتونم صحبت کنم.جمله بندی هام افتضاحه.یعنی میشود روزی ما هم انگلیسی یاد بگیریم.
آموزش خیاطی به دخترخاله همچنان ادامه داره.امروز اومد الگو دامن واسه مادرش کشید که البته بازم نصفه از بس این دختر تنبله،قراره فردا بیاد بقیه شو درست کنه.
دارم هر شب یه مقدار از کتابهای نظام مهندسی رو نگاه میکنم.فک کنم شهریور آزمونشه.امیدوارم این یکی رو دیگه قبول شم.
این 2 شب بنده تا سحر بیدارم و روزا میخوابم،با این وضع نمیدونم چه جوری 9 باید برم کلاس.کلا سیستمم عوض شده.دیروز ساعت نزدیک 12 ظهر دانشجوم زنگ زد ،این که زنگید من صدام در نمی اومد،اصن تو خواب جواب میدادم.اونم فهمیده و میگه استاد خوابیدین الان چه وقته خوابه سر ظهر
یعنی دانشجو به این پرویی ندیدم به جای اینکه بگه استاد ببخشید بیدارتون کردم ،میخندهمثل اینکه آموزش بهش گفته ما هر چی به ایشون(یعنی بنده)زنگ میزنیم جواب نمیده،واسه کاره پروژه.نگو که نمیخوان به من پروژه بدن و اینو دست به سر کردن.والا ما که ندیدم کسی بهمون زنگ بزنه.دانشجو هم فهمیده بود دروغ گفتن،میخواست مطمئن بشه.بنده که اصولا هیچ جا شانس نداریم،اگه بهم پروژه میدادن جای تعجب بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 تیر 1392
ستایش
از دیروز دارم فکر میکنم برم یه موبایل HTC بخرم.هی فکرم مشغوله.آخه دلم نمیاد ،این گوشیم سالمه تازه گوشی قبل اینم(اولین گوشیم) هم سالمه.ملت چطور دلشون میاد هی برن گوشی بخرن .بعد با این قدیمیا چیکار میکنن
-------------------------------------------------------------------
نمیدونم من و بابام میتونیم حرفایی که بهم زدیم رو فراموش کنیم.دلخورم زیاد.شاید زیادی به پدرم تکیه کرده بودم الان حس میکنم تنها شدم.دلم استقلال مالی میخواد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 18 تیر 1392
ستایش


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...