تبلیغات
دفترچه خاطرات این روزهای من
 
دفترچه خاطرات این روزهای من
درباره وبلاگ


اینجا یه وبلاگ ،واسه خاطرات منه. میدونم که نوشته هام فقط به درد خودم میخوره
اینجا وبلاگ یه انسان معمولی با خاطراته معمولیه که خودم دوسش دارم

مدیر وبلاگ : ستایش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من نمیدونم چرا میهن بلاگ با من لجه
مجبور شدم آدرسمو عوض کنم
دوستای عزیزم بیاین حونه جدیدم

seti11.blogfa.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 2 شهریور 1392
ستایش
امروز که آبجی کوچیکه اومد رفتیم جنگل،یه جنگلی بود که بچه گیهامون خیلی اونجا رفته بودیم اما شاید 15 سالی میشد که نرفته بودیم و من کلا فراموشش کرده بودم.هی هم بابام اصرار داشت ما یادمون باشه که می اومدیم ،میگم بابا شاید بیشتر 15 ساله نیومدیم(حالا که فک میکنم زمان بیشتری بود اون موقع ابتدایی بودم یا شایدم مدرسه نمیرفتم).
امروز کلی یاد دوران کودکیم افتادیم،ما تو زمان بچگیمون خیلی بیرون میرفتیم،یعنی هر هفته جمعه ها بیرون بودیم،کلی جاهای دیدنی رو اون زمان میرفتیم ،یادمه هر وقت هم مهمون داشتیم بابام همه رو میبرد بیرون،اون زمان فقط بابای من ماشین داشت و همش  در گردش.کلی هم با بچه ها خوش میگذشت بچه هایی که الان بزرگ شدن همشون(به جز شخص شخیص بنده)چه پسر چه دختر مزدوج شدن و چه بسا بچه هم دارن.آخ که چه دورانی بود،الان که فک میکنم من بهترین بچگی رو داشتما.
اما دیگه بابا و مامان حوصله ندارن،مگه با غر زدنهای من بیرون بریم،امروز داماد میگفت چرا بیرون نمیرید،مثل اینکه مامانم بهش گفته بود از وقتی برادرم اون مدلی خانواده رو گذاشت و رفت دیگه حال و حوصله نداره.
داماد هی میگفت والا ملت پسر معتاد دارن  و کلی مشکل بازم تفریحشون سرجاشه.نباید اینجوری باشید شما.آخه خانواده داماد همیشه آخر هفته ها میرن بیرون تفریح،خواهر و داماد هم اهل گشت و گزارن در حد تیم ملی.این وسط پدر مادر بنده حتی حوصله مهمونی رو هم ندارن
ولی خب این یه حقیقتیه،رفتن بررادرم و تقریبا قطع ارتباط با خانواده پدری که بهترین خاطرات رو ازشون دارم،مزید بر علت شده.انگار که بعد از رفتن برادرم حوصله هم از خونه ما رفت،پدر و مادرم فقط خونه رو دوست دارن.
حالا بگذریم،اونجا که بودیم آبجی کوچیکه گفت بریم دریا،بابا فوری گفت فوتبال داره که اما خب توان مقابله با خانواده رو نداشت و ما بعدظهر رفتیم دریا.البته ایندفعه لباس بردیم.بازم خیلی خوب بود،اصن من موندم ما ها که امکانات داریم و دریا ور دلمونه چرا نمیرفتیم تو دریا.اونم به این خوبی،آدم حالش جا میاد
-------------------------------
واسه کلاس فردا زبان نخوندم،الانم اینقد خستم که حد نداره.هی خدا من کی بهونم اینو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 25 مرداد 1392
ستایش
امروز خوب بود خدایا شکرت.
باز صبح بد خوابی اومد سراغم،کلا معضل خواب دارم یا شب دیرخوابم میبره یا صبح بعد نماز خوابم نمیبره یاکلا شب خوابم نمیبره یا کلا صبح تا شب خوابم،یعنی معضلی شده ها. نشد ما سرمونو رو بالش بذاریم و خوابم ببره و هشت ساعت بعد مثل ادم پا شیم.

امروزم بعد نماز خوابم نبرد،هی این پهلو اون پهلو کردم  دیدم نه خیر امروز از اون روزهاست که قراره نخوابم،خدائیش هیچوقتم نفهمیدم دلیل این مدل بیخابیم چیه...
تا 8 تو نت چرخیدم بعد یادم اومد تلویزیون برنامه ویتامین 3 داره،یکی از آرزوهام این بود یه روز صبح بلاخره این برنامه رو ببنم،اصلا معلوم نیست که از این پسره علی ضیا خوشم میادا ولی خدائیش اجراش باحاله،یادمه دو سال پیش مجری یکی از جشنهای دانشگاهمون بود،خیلی باحال اجرا کرده بود و کلی خنده بر لبان حضار نشونده بود،خلاصه پا شدم اونو ببینم،هی ما این برنامه رو نگاه کردیم هی دیدیم نوشته گلچین ویتامین 3،یعنی این برنامه تموم شده،خو چرا اینقد زود تموم شده،من تازه میخواستم بخاطر برنامه اش سحرخیز شم.
smiley waving a lol flag emoticon
حیف دیگه پس مجبورم به همون صبح خوابیهام ادامه بدم.ما بعد این برنامه اومدیم اندکی سر بر بالین بالش جان بگذاریم و چشمان نازنینمان استراحتی کنه،هنوز از مرحله خواب سبک به مرحله عمیق نرسیده بود که آتی زنگ زد و گفت آماده شو داریم میریم
Tuzki Bunny Emoticon.دیگه با این حال با بی خوابی پاشدم اماده شدم و رفتم ولی خیلییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت.Tuzki Bunny Emoticon
آی من قربون این بچه دخترخاله ام برم که اینقد شیرینه،هنوز دو سالش نشده و تازه داره زبون وا میکنه،اینقد شیرین حرف میزنه هی هم بهم میگفت آله.دختر بچه ها تو این سن خیلی بانمکن.آسیه هم سه نوع غذا واسه ما سه نفر درست کرده بود،(من و خاله و آتی)،همشونم خشمزه بود،کلا دخترای خاندان مادریم همه آشپزیشون خوبه،مدیونید فک کنید دارم از خودم تعریف میکنما.
شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه
عصر هم رفتیم بازار و پارک و کلی پیاده روی کردیم،دیگه از حال داشتم میرفتم.آتی گیر داده داره جهاز میخره،چنان با جدیت داره میخره که این آبجی ما که شهریور عروسیشه اینجور پیگیر جهزیه خریدن نیست.بعد شما فک کن من تو خونه مامان داره وسائل جهزیه آبجی کوچیکه رو مرتب میکنه ،از اونرو با آتی میرم بیرون دنبال جهاز خریدن،خو اصلنم به فکر من نیستن،خو آدم دلش جهاز میخواد،آدم دلش میخواد بره همه وسائلای خوشگل خوشگل رو بخره.مسئولین رسیدگی کنید لطفن.

غروب هم خسته و مانده آمدیم به دیار خودمان،پشت در بودم و هنوز داخل نیومده بودم که آبجی کوچیکه بهم زنگید گفت ما داریم فردا نهار میایم که نهار بریم بیرون.یعنی موندم من اینهمه چیز از خداا میخواما همین کوچمولوهاش رو واسم برآورده میکنه،هی این تفریح تموم نشده یه تفریح دیگه بهم میده،خدایا شکرت ها ولی چیزای دیگه هم هستا،حواست هست دیگه
---------------------------------------
بلاخره این رای گیری مجلسم تموم شد،4 روزه خونمون فقط همین پخشه و هی آدم یاد مدرسه موش ها می افتاد،خالم امروز میگفت امیدوارم نجفی رای بیاره،بیچاره بخاطر دو رای ناک اوت شد.همون کسایی که فک میکردیم رد میشن،رد شدن به جز آقای زنگنه،بعید بود بهش رای بدن اما مثل اینکه دادن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 مرداد 1392
ستایش
صبح که میشه حال ندارم از جام پا شم،اصن انگیزه ندارم پاشم و کاری انجام بدم،انقدر تو تخت میمونم که بلاخره کمردرد مجبورم میکنه پاشم.از یه ساعتی بیشتر بخوابم ها،کمر فوری اعلام خطر میکنه که پاشو،هر چی اینور . اونور میکنم فایده نداره و بلاخره با سلام و صلاوات پا میشم.بعد از بیدار شدنم فک میکنم چیکار کنم.گزینه ها که معلومه یا باید زبان بخونم یا باید کتاب بخونم یا فیلم ببینم.و از این گزینه ها من چند روزه حوصله هیچکدوم رو ندارم.بعدش میخوام سرم بذارم زمین و از این بیحالیم زار بزنم.تنها کاری که از صبح تا شب انجام میدم نت چرخیه.ماشالله ماشالله روزم اینقدر طولانی،اصن تموم نمیشه،هی ساعت نگاه میکنم که شب شه تا بخوابم.
من از این وضع زندگی خسته شدم،آخه آدم اینقدر بی انگیزه و بیکار و علاف.اصن دختر اینهمه بی حوصله

امروز از بی حوصلگی خواستم برم خونه خاله،زنگ زدم به آتی ،حالش خوب نبود و منم گفت حالا که خوب نیستی  امروز نمیام.عصر ساعت هفت خاله کوچیکه زنگید و مامان بهش گفت بیاد خونمون،اینقد من ذوق کردم که میخواد میاد،دل میخواست از این بیحالی در بیام.خاله کوچیکه و اون خاله  با دختراشون اومدن،کلی غیبت کردیم و حرف زدیم و من طبق معمول عذاب وجدان گرفتم که چرا غیبت کردم.اصن انگار نمیشه هیچکاریش کرد وقتی یکی غیبت میکنه،آدم دلش میخواد همینجور ادامه اش بده و خوش بگذرونه.
الان که خاله ها رفتن و من باز بی حال نشستم.
کاش یه کاری رو شروع میکردم این بیکاری داره اعصاب خورد کن میشه،دارم فک میکنم برم کلاس قلاب بافی.
از هیچ دانشگاهی هم تماس نگرفتن،دارم فک میکنم اگه پائیزم اینجور بیکار باشم میزنه به سرم و دیوونه میشم.
الان آتی زنگ زده میگه مامانم میگه ما فردا داریم میریم خونه آسیه تو هم بیا،خیلی خوشحال شدم که خاله هام اینقدر به فکرم هستن،قربونشون برم  که اینقد خوبن،اینقد که گفتم حوصلم سر میره،بنده خداها هر دو تا خالم هرجا میخوان برن منم میبرن،دیدید چه خاله های خوبی دارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 مرداد 1392
ستایش
امروز بنده بعد چند روز درست حسابی زبان خوندم،کلی وقت واسش گذاشتم انوقت عصر از آموزشگاه زنگ زدن گفتن کلاس فردا کنسله.البته بخاطر مسیر دورش اصلن حوصله ندارم،کاش تو شهر خودمون یه کلاس درست درمون بود که مجبور نمیشدم اینهمه راه برم یه شهر دیگه تازه کلی هم پول کرایه بدم.
من پریروز فیلم forest gump رو دیدم و ازش خوشم اومد ولی طبق عادتم که همیشه فیلم دانلود میکنم و میبینمش و از هارد پاکش میکنم،اینو پاک نکردم تا دوباره ببینمش.میخواستم با زیرنویس انگلیسی ببینم یه خورده زبانمان تقویت بشه.امروز 30 دقیقه اشو نگاه کردم و خسته شدم،بقیه رو گذاشتم واسه بعد.خدائیش ملت چه جوری زبان میخونن.اصن من حال ندارم.کاش یهویی این زبانم خوب میشد.دوست دارم یاد بگیرما اما حالشو ندارم .
ما امروز یه کار دیگه هم انجام دادیم و هی سریال ویلای من مهران مدیری رو دانلود میکنیم و هی نگاه میکنیم،تا حالا چهار قسمت رو دیدم.به نظر فیلم بدی نمی اومد ولی هیچ فیلمی شب های برره اش نمیشه.
امروز با مامان ،پارچه اشو رو بردیم همسایه بدوزدش.Tuzki Bunny Emoticonآغا این اینقد ازم تعریف کرد ،کلی حال کردیم.اصولا تو این جمع ها از تعریف شروع میشه و به بیکاری من میکشه که چرا دختر به این خوبی با این رشته با این دانشگاه کار نداره،کلی واسم دل سوزوندن.حالا من این وسط هی از همسایه میپرسیدم این لباس رو چه جوری دوختی اون یکی چه جوریه،اگه بخوام لباس درست کنم اینجاش رو چیکار کنم،اون وسط داشتم تخلیه اطلاعاتش میکردم اونم اینقد خوب راهنماییم میکرد.خب بعد اتمام این صحبت و حسن ختام همه مجلس ها شووو کردن بنده بود هی ایشاااااااااااااااااااااااالله گنده که نثارم میکردم و با هر ایششششششششششششششششاالله ما فقط سر به زیر بود یه ممنون میگفتم.کلا اگه میشمردم 5 دقیقه آخرش تا بیام خونه شابد بیست بار همسایه و خواهرش این دعا رو بدرقه راهم کردن هی ایشالله گفتن اونم ایشالله نه ها ایشششششششششششششششششششششالله.من اگه یه هفته به مامانم برم بیرون حس ترشیدگیم میزنه بالا و افسردگی میگیرم از پس ملت آرزو به دل موندن عروسی منو ببینم از وقتی بنده کارشناسی رو تموم کردم همه در انتظار تا حالا.خدایا نذار دیگه ملت آرزو به دل بمونن خودت که میدونه واسه خودم نمیگمhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 21 مرداد 1392
ستایش
امروزم قسمت شد دوباره برم دریا اینسری با خاله اینا رفتم.صبح که خواب بودم خاله زنگ زد و قرار رو به مامان گفت اما از اونجایی که بابا کار داشت گفته بود نه.من که بیدار شدم ساعت 11  به آبجی کوچیکه میگم این آتی قرار بود بزنگه واسه بیرون رفتن ،من نمیدونم چرا نزنگید.
اونوقت مامان تازه یادش اومد و میگه:خاله زنگ زد من بهش گفتم نمیایم.
بعد من گفتم خو چرا،من که میرم.رفتم و زنگ زدم به آتی ،آتی گفت هنوز معلوم نیست خواستیم بریم بهت زنگ میزنیم.ساعت 12 زنگ زد گفت  آماده باش که داریم میایم دنبالت.
این داریم میایم 45 دقیقه طول کشید؛خونه خاله اینا تا خونه ما 5 مین بیشتر راه نیست.
خیلی خیلی خوش گذشت.خاله اینا بودن با دو تا داماداشون . بعداز نهار به آتی میگم بریم تو دریا.حالا هیچ لباسی واسه شنا نبرده بودیما،آغا تا ما اینو گفتیم توسط دخترخاله ها قبول شد. حالا بعدش که به لباس نداشته فک کردم هر کاری کردم نتونستم آتی رو بی خیال کنم.
حالا بماند که چه جوری رفتیم تو آب.ولی خیلی خوب بود،چند سال بود تو دریا نرفته بودم . کلی حال کردم ،دو ساعت تمام من و آتی تو دریا باهم حرف زدیم،حرفمون درباره خواستگاری  پسر دائی از آتی و مخالفت خاله اینا بود. امیدوارم یه جوری حل بشه آخه همدیگه رو خیلی دوست دارن.درکشون میکنم اما مثل اینکه کس دیگه ای درکشون نمیکنه.
خدایا شکرت واسه روزای خوب




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 19 مرداد 1392
ستایش
صبح واقعا ناراحت بودم،ساعت 11 هم خاله کوچیکه بهم زنگید که بیا با ما بریم خونه خاله،ولی قبول نکردم به نظرم کار زشتی می اومد هم اینکه دلم نمیخواست بدون پدر و مادرم برم اونجا.خلاصه اونها رفتن و دختردائی اومد.وای خدا 2 تا فینقلیهاش خیلی شیرین بودن دخترش 4 ساله و نیم و پسرش 2 ساله.اینقدر باهم بانمک دعوا میکردن،کلن دیدنی بودن بعد کلی هم شیرین زبون بودن.همه خونه رو هم بهم ریختن دو نفری.عصر هم رفتیم لب دریا،هوا سرد شده بود و دریا طوفانی بود ولی با این حال این دوتا رفتن تو آب و کلی بازی کردن.آخرش پسرش داشت یخ میکرد و گریه میکرد و میگفت آب سرده و بعد از اینکه آوردنش بیرون هر وقت کسی به دریا اشاره میکرد بچه گریه اش میگرفت.فک کن چقد سردش شده بود که اینقد از دریا میترسید.کلا خوب بود و خوش گذشت.
اومدیم خونه آتی زنگید و گفت اونجا تولد خیلی خوب بود و غذای خاله هم عالی بود.بعد میگه فردا قرار بذاریم نهار بریم بیرون.ما که قرار گذاشتیم از این طرف بارون شروع به بارش کرد و قضیه ما شد قضیه همون حسنی که به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.به احتمال زیاد منتفی شده.بابا امروز قول داده بعداز این هفته ما رو ببره گردش از بس تو این دو روز غر زدم.باید دید چقد به قولش عمل میکنه.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 18 مرداد 1392
ستایش
دیگه عیدا مثل قدیم نیست،عید قدیم یعنی جمع شدن همه خونه پدربزرگ یعنی شلوغی اما حالا چی حالا حتی خواهر و برادرمم نیستن،هنوز مهمونی خونه پدربزرگ هست اما بدون ما،بابا رفت اونجا بدون اینکه چیزی بگه
همه خاله ها و دایی هم که دور هم جمع هستن اما ما باید از دختردائی که اینقدر اعصابم از دستش خورده،پذیرایی کنیم.از دیشب تا حالا کارد بزنی بهم خونم در نمیاد.عید نوروز خواهر همین دختردائیم اومده بود و ما خونه دائی دعوت بودیم،چه بلایی سر ما آورد بماند،اما چند روز بعد همین خانم زنگ زد به دائیم که حالشو بپرسه،خو آدم اعصابش خورد میشه دیگه،این یکی هم امروز اومده فقط فقط مهمونی رفتن ما رو بهم بزنن و 2 روز دیگه اینم زنگ میزنه به عموش.
اصن کلن اعصابم خورده ،اصن عیدا رو دوس ندارم،بیشتر یادم میاره که چقدر تنهام
پدر و مادر که هیچ جا دوست ندارن برن،هر کی ندونه خیال میکنه 70 سال سن داره اما با 56 سال سن،حوصله مهمونی رفتن و گردش رو ندارن،دیروز به بابام میگم شما منو اسیر خودتو کردید،من دوست دارم تو جمع باشم،دوس دارم برم تفریح نه از صبح تا شب تو خونه نه اینکه حتی عید نوروز هم خونه فک و فامیل نرفتن.واقعا از این وضع خسته شدم،دلم میخواد مستقل بودم،دلم میخواد پول داشتم که راه همو میکشیدم خودم میرفتم مسافرت بدون نیاز به خانواده.
شب هم آبجی کوچیکه و شوهرش میان،حوصله اونها رو هم ندارم.اصلا من حوصله خودمم ندارم همشم تقصیر این دختردائی نادونمه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 18 مرداد 1392
ستایش
من که عقده مهمونی دعوت شدن مونده بود رو دلم،خاله بزرگه زنگید و واسه نهار عید فطر دعوتمون کرد،حالا مامانم پشت تل به خاله میگه آبجی کوچیکه شاید بیاد باید ببینم اونها میان یا نه،آغا ما رو میگی قاطی کردما،اعصاب مصابم خورد شد.بهش میگم این دختر شام بیاد حتما باید نهار بیاد،اصلا من خودم بهش میگم نهار بره خونه پدرشوهرش و شام بیاد اینجا. بابا هم از اونطرف میگه من روز عید باید برم خونه پدرم،بهش میگم پدر من شما تو این چند سال کی شام و نهار رفتی که حالا بخوای بری نهایت میخوای یک ساعت بری که عصر میای میری دیگه،یعنی فعالیت گسترده واسه راضی کردن خانواده.اینها هم میگن اگه آبجی کوچیکه اومد اینجا تو با خالت اینا برو دیگه،اینقدر حرصم میگیره بهم اینجوری میگن
تا اینکه دیشب آبجی کوچیکه زنگید و بعد مدتها باهم درست حسابی حرفیدیم،از خونه اش گفت که داماد داره کابینت اضافه میکنه تا واسه جهزیه جا داشته باشن و داره خونه رو رنگ میکنه و کاغذ دیواری میزنه هی گفت و گفت و بنده هم آخرش گفتم ما جمعه نهار خونه خاله ایم،گفت میدونستم تو دوس داری بری اونجا ،حالا قراره بعدا بگه کی میخواد بیاد،حالا با این صحبت کردیم امروز صبح ساعت 10 با صدای تل بیدار شدم،بله دختردایی گرام به همراه شوهر و دو فنقلشون میخوان جمعه بیان اینجا و از اونجایی که با داییم قهرن نمیخوان خونه خاله بزرگه برن(البته این دختردایی دختر دائی بزرگمه که 10 سال پیش فوت شده)هنوزم که هنوز هیچکس نمیدونه عمو و برادرزاده سر چی باهم قهرن،فقط هر چند وقت یه بار میان اینجا برنامه های مارو بهم میریزن.مامان بهش گفته ما جمعه نهار نمیریم بیاین اینجا.
اینقدر من حرص خوردم،البته بازم بابا اینا میگن تو برو ایندفعه بهشون گفتم مگه من بی کس و کارم که تنها پاشم برم.فک کنم قسمت نیست برم اونجا،همه خاله ها اونجان با دائی ،بعدشم دختر دائیم میخواد واسه پسرش تولد بگیره اونجا،خو من دلم کیک میخواد،اصن من انگیزه ام واسه رفتن همین کیکه هستش،خو آخه چرا......
الان که با دخترخاله آتی حرف میزدم پیشنهاد داد اگه فردا اومدن برید لب دریا و نهار رو اونجا باشید،بسی شاد شدیم از این پیشنهاد حالا امیدوارم این پیشنهاد توسط خانواده پذیرفته بشه که حداقل خونه نمونم
----------------------
من واسه همه دوستام کامنت میزارم اما مثل اینکه واسه بلاگفاها نمیره،واسه مریم وبهارم همش کامنت میزارم،میبینم هیشکی تائید نمیکنه،آخیش خیالم راحت شد فک کردم هیشکی دوسم نداره
ولی چرا کامنتهام نمیرسه،پیغام واسم میاد که پیغامت ثبت شده.
واسه تمام کسایی که تو فیدلی ام هست و آپ میکنن همون لحظه کامنت میذارم،چرا واقعا کامنتهام نمیرسه،اصن واسم سئوال شده اساسی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 مرداد 1392
ستایش
با خودم گفتم امروز که از کلاس زبان دارم میام برم شیرینی فروش مادر زولبیا و بامیه بخرم ،برای آخرین بار.انصافا بامیه هاش از همه جا خوشمزه تر .هی سر کلاس به امید این بامیه ها بودم و کلی هم خودمو توجیه کرده بود اشکال نداره،دیگه آخر ماه،دیگه آخرین باره که میخوری،یه روز هزار روز نمیشه،بخور عزیزم،نهایتش 2 تا جوش بزنی که یه هفته ای خب میشه،کلا با این توجیهات رفتم شیرینی فروشی،نامردا بامیه نداشتن،خو هنوز که ماه رمضون تموم نشه زولبیا و بامیه تون رو جم کردید،نمیگین یکی مثل من چقدر با خودش کلنجار رفته که بیاد بامیه بخره.بعد الان بنده پشیمونم که چرا رفتم اونجا نون خامه ای نخریدم.دانمارکی هم خوب بودا،خدایا من شیرینی میخوام،خو چرا استعداد چاقی بهم دادی که من فقط این شیرینیا رو تو دلم بخوام و هی حرص بخورم
---------------------------------------------

من چند روز واسه وبلاگ چندتا از دوستام کامنت میزارم بعد تو تائیدیا نمیبینمشون.هی بالا هی پائین نه خیر،نیستن،بعد دارم فک میکنم چرا تائید نمیشن،اصلا چرا چندتا وبلاگ باهم تائید نمکنن
این الان شده دغدغه،دوستان پاسخگو باشید،اگه چیز بدی نوشتم تذکر بدید ننویسم.
آخه فرشته تو دیگه چرا...
واسه فاطمه و نیلوفر و شکیبا خانم هم گذاشتم،واسه چند نفر دیگه هم بودا
خواستم اسماتون رو بنویسم شاید 1 درصد کامنتهام نمیرسه که من هی غصه نخورم که چرا دوستان تائید نمیکنن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 مرداد 1392
ستایش
یه خصلت که دارم خجالتی بودنمه اونم نه تو خانواده و فامیل در برخورد با دیگران و تو اجتماع،همش نو برخوردا کم میارم واقعا روم نمیشه با افراد جدید حرف بزنم و استرس میگیرم شدید.استرسی که تو کنکور نداشتم اما تو برخورد با آدمها دارم.اونم نه فقط حضوری،تلفنی هم هست.دقیقا برعکس آبجی کوچیکه،رو داره در حد تیم ملی ،نمیدونم چطور 2 تا آدمی که تو یه شرایط بزرگ شدن یکی مثل اون میشه یکی هم مثل من.عموم همش بهم میگه تو مظلومی،هر وقت هم میگه آبجی کوچیکه داد و بیداد که نه خیرم این 1 متر زبون داره ولی انصافا عموم من و بهتر شناخته میدونه مظلوم بودن یعنی تو اجتماع مظلومم.حتی وقتی همین عمو از مکه بر گشته بود و من تهران بودم روم نمیشد بهش زنگ بزنم(در حالت معمول اینجوری نیستما رودررو مخصوصا با این عمو خیلی راحتم)،بهشم زنگ نزدم.بعد که منو دید گله کرد که چرا زنگ نزدم و منم همینجور بهونه که کار داشتم و نشد اما عموم بهم گفت نه مشکل تو اینه خجالت کشیدی.یعنی اینجور که عموم منو شناخته بابا و مامانم نمیشناسنم.
خلاصه اینارو گفتم که بگم سر قضیه دنبال کار رفتن اساسی مشکل دارم.همش میترسم باهام بد برخورد ،البته اکثرا هم بد برخورد میکنن،خدا نکنه یه عده پشت میز نشین بشن و ادم بهشون نیاز داشته باشه،دیگه اعصاب آدم رو خورد میکنن،حالا منم که خجالتی و فوق العاده حساس.به جای جواب دادن اشکم در میاد،خلاصه مکافاتی دارم با این اخلاقم.
1هفته پیش که از سایت یه دانشگاه غیرانتفاعی ایمیل یکی از اساتید رو که به اسم استاد دوره کارشناسیم بود پیدا کردم و بهش ایمیل کردم و درخواست تدریس دام،فک نمیکردم جواب بده ،امروز جواب داد که اونم مثل من چند ساعت تدریس داره و کاره ای تو اون دانشگاه مدنظر نیست ولی شماره یه آقایی رو داد و گفت بهش زنگ بزنم بعدشم نوشته بود خودشم سفارشمو میکنه.
من از وقتی این ایمیل رو گرفتم دارم با خودم کلنجار میرم که زنگ بزنم یا نه،اصلا زنگ بزنم چی باید بگم.آخرشم منصرف شدم گفتم بعد ماه رمضون میرم حضوری دانشگاه و صحبت میکنم.ولی بدجور اعصابم از دست اینکارام خرده،اینکه عرضه ندارم با یکی حتی تلفنی صحبت کنم.هر چی هم میگم بابا این طرف که نمیشناسدت،حداکثر بگه نه و تمام.اما باز قانع نشدم.نمیدونم فردا بهش زنگ بزنم یانه،عجب گیری کردما...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 14 مرداد 1392
ستایش
بازم قبول نشدم،استانداری نتایج رو زد و به خیر و خوبی و سلامتی از این آزمون هم سرافکنده بیرون آمدم.
نشد ما یه بار قبول شیم ببینیم مزه قبول شدن  واسه کار چه جوریه،خودم به درک ،خانواده رو کجای دلم بذارم که هر چند وقت یه بار میپرسیدن نتایج اومده یانه ،آخه من با چه رویی بگم بازم قبول نشدم.آخه من چیکار کنم الان،از خجالت آب شم برم تو زمین خوبه
هی خدا،دیگه باید دور کار دولتی رو خط بکشم ،خصوصی هم که اینجا کار نیست،خب دیگه حالا دیگه رسما خونه نشین شدم،حالا باید چشوم به در باشه یکی خدا بزنه تو سرش که بیاد من رو بگیرهخدایا ناجور بزن توسرش تازه از طرف منم 2تا بزن پس کله اش که اینقدر داره دیر میادTuzki Bunny Emoticonاه اه به قول سلی لیاقت ندارن ،خدایا اصن بیشتر بزن تو سر بی لیاقتش ،ایششششششششششششش

واقعا خداجون قربونت برم جدا از شوخی،من فردا چه جوری بگم قبول نشدم،ها خودت بگو.
بابا ما که گفتیم راضیم به رضای تو،آیا رضای تو اینه که من هی جلو خانواده خجالت زده بشم،بعدشم اونا ناراحت شن که دختر دسته گلشون اینقدر بی عرضه است که هیچ آزمون استخدامی تا حالا قبول نشده،آیا بنده اینقدر خنگم...
باز در کل اگر رضای تو اینه بازم میگیم چشم،فقط خودت هوای خانواده رو داشته باش،خودت میدونی ناراحتیم بیشتر واسه اوناست.

و آما امروز،خسته و داغون دو تا کلاس رو رفتم و عصر هم رفتم پارچه بخرم،یه پارچه کرم رنگ خریدم،از فردا شروع میکنم ببینم میتوانم از پسش بربیام یا نه.هنوزم که هنوزه رو مدلش شک دارم،هر لحظه یه چیز میگن ،آخرشم میدونم یه چیز ساده درست میکنم.اصن به نظرم هر چه ساده تر باشه شیکتره، تازه راحتترم هستhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 13 مرداد 1392
ستایش
دیروز نتونستم اون پارچه ای رو که میخوام و به مدلی که قصد دارم بدوزم بیاد ،پیدا کنم.ولی در عوضش واسه مامان یه پارچه کت و دامنی زرشکی خریدم،دخترخاله ها که میگفتن قشنگه به مامان که زنگ زدم گفتم بخرم یا نه،گفت بخر هر چی خودتون فکر میکنید قشنگه بخرید.راستش نگرانیم بایت قبول نکردن مامان نبود چون میشناسمش بیشتر نگران اینم آبجی کوچیکه نپسنده از بس دیوونمون کرده،میخواد ما خیلی باکلاس باشیم نه اینکه نباشیما منظورش اینه مثل فامیلای شوهرش مامانم نیز به ظاهرش بیشتر برسه،آخه مادرشوهرش خیلی درگیر ظاهر و این چیزاست برعکس مامان من.البته اونا از هر لحاظی ظاهربینن که من اصلا خوشم نمیاد.حالا بنده پارچه رو خریدم ،خودمان هم دوستش داریم.
واسه خودمم 2 تا مدل تو ذهنمه،یکی که پارچه شو دارم یکی هم شنبه با دخترخاله برم دوباره بچرخم اون چیزی رو که میخوام پیدا کنم.
دیروز دخترخاله ها میگفتن پارچه مامان رو بده خیاط تمیز بدوزه و از این حرفا،خب منم قبول داشتم ولی دلم میخواست میگفتن خودت میتونی بدوزیا اما تا حالا واسه مامانت چیزی ندوختی بده خیاط اینجوری حس بهتری پیدا میکردم.مامان میگه خودت بدوز اما با 1 سال کلاس خیاطی که مهارت آدم زیاد نیست اونم من که کل یک سال فقط واسه خودم لباس دوختم،نهایت دو تا مانتو واسه آبجی کوچیکه.
ولی واسه خودم رو میخوام بدوزم که حداقل اینهمه پول کلاس دادم یه استفاده ای هم ازش ببرم،حالا میدوزم اگه بد شد،شهریور که باید برم تهران یکی آماده میخرم.میخوام شانسمو امتحان کنم.
و اما امروز، بنده کلا در خواب بودم،الانشم خوابم میاد اما دیگه روم نمیشه بخوابم.همش به فکر امشبم که با اینهمه خواب دیگه یک درصدم خوابم نمیبره و باید دوباره شنبه با بی خوابی برم کلاس خیاطی و عصر هم کلاس زبان.
خدایا من کی باید این خوابمو تنظیم کنم،یعنی میشه بعد ماه رمضان مثل آدم شب بخوابم و صبح پاشم.والا از این بدخوابی ها خسته شدم مخصوصا وقتی به فردا صبح فکر میکنم که باید 9 پاشم،یعنی استرس میگیرم وقتی بهش فکر میکنما،دقیقا مثل وقتایی که صبحا ساعت 7 کلاس داشتم،کلا به طور معمولشم آدم سحرخیزی نیستم چه برسه به اینکه تا صبحم بیدار باشم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 مرداد 1392
ستایش
بنده دیگه به این نتیجه رسیدم که خدا  دیشبم یه نیم نگاه بهم نکرد.هر شب تا صبح بیدارما دیشب خوابم میومد.کلا هم دریغ از یک قطره اشک.
واسه نماز که رفته بود.بین دو تا نماز بدو رفتم سمت گلاب به روتون.اونم بنده که تو مسجد ته سالن بودم و باید از زیر دست و پای ملت میرفتم اونم با حالت دو ملت هم با تعجب فقط نگاه میردنezpi_shocked.gif
بعدشم که خواستم وضو بگیرم ،کرم پودر زده بودم اصلا نمیدونستم کرم هام پاک شده یانه اما با همان حال وضو گرفتم و اومدم واسه نماز تا نشستم یادم اومد مسح نکشیدم در این فمر بودم چطور دوباره از این سر مسجد برم اونسر و برم پائین که یه خانومه از پشت گفت برو آبدارخونهآبدارخونه نزدیک همین جایی بود که نشسته بودم،خلاصه موفق شدم وضو رو بگیرم.بعد نماز هم خاله و آتی اومدن واسه مراسم شب قدر.
دیشب آتی گفت 12 روزه بیشتر نتونسته بگیره و من گفتم به زنم به تخته روزه تا حالا منو اذیت نکرده نه تشنم میشه نه گشنم.
آمممممممممممممممما مثل اینکه به زنم به تخته زبونی فایده نداشت.شب که اومدیم خونه ساعت 3 یکهو دلم پیچه گرفتم،نمیدونم چی خرده بودم که اذیتم کرده بود،فک کنم بخاطر این بود این چن وقت همش آش خوردم.البت همون دیشب حالمون سرجاش اومد و فقط خواست بهم بفهمونه زززززززززززززززززر زیادی نزنhttp://freesmile.ir/smiles/61312_Dr_._marya.gif
صبحم ساعت 11 دیدم بابا زنگید به دخترخاله ببینه کنکور چیکار کرده،منم بیدار شدم ببینم چه خبره.رتبه شو نگفت نامرد،خو نمیگه ملت اینهمه منتظر بودن ،1 ساله کلا خونه خاله رفتم ممنوع شده اینقدر اینا حساسیت داشتن.حالا هم گفت پزشکی قبول نمیشم میخوام یکسال بمونم.هر چی هم همه میگن بزن تربیت معلم گوش نمیده.
مثلا بنده الان با ارشد الکترونیک دارم چیکار میکنم،به خدا آرزومه دبیری بگیرنم،واسه خانومها به نظرم بهترین شغله،3 روز در هفته کار دارن و به زندگیشون هم میرسن.خسته هم نمیشن.بنده الان عین خر پشیمونم چرا تربیت معلم نزدم.یادمه اون موقع بابام میگفت بزن،بهترها.منم میگفتم من میخوام مهندددددددددددددددس بشم.بعد از 10 سال چنان به غلط کردن افتادم که بیا و ببین.اونم با فارغ التحصیل شدن از دانشگاهی که خیر سرم جز 5 تا دانشگاه برتر ایرانه.
تازه کی تضمین میکنه با 1 سال موندن آدم رتبه بهتر میاره.البته آبجی کوچیکه موند و سال دوم پزشکی قبول شد اما به نظرم آبجی کوچیکه زرنگتر از دخترخاله است.یادم میاد دوستای خواهرم که واسه پزشکی موندن اکثرا بدتر آوردن.پشت کنکور بودن خیلی سخته،خوندن اینهمه درس تکراری اونم 1 سال.من که آدمش نیستم،خدا صبر بده به خالم.... 
--------------------------
ساعت 4 و نیم با آتی قرار گذاشتیم بریم خرید.هم اون لپ تاپشو بده درست کنن هم من پارچه ها رو نگاه کنم و یه چیز بگیرم واسه عروسی آبجی کوچیکه بدوزم.امیدوارم یه پارچه خوب گیرم بیاد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 10 مرداد 1392
ستایش
ماه رمضان هم تموم شد و کسی افطاری دعوتمون نکرد و البته خودمون هم کسی رو دعوت نکردیم
نمیدونم چند ساله ،اما از وقتی این ماه تو تابستون افتاده دیگه کل خاندان هم اینوری هم اونوری افطاری نمیدن و بهونه گرما و طولانی بودن روز رو میگیرن،خو چرا هیشکی به فکر من نیست که افطاری دعوت شدنو دوست دارم
به مامانم گفتم که چرا افطاری نمیدی اونم گفت گرمه،حالا خوبه اینجا داره بارون میاد و هوا یه 10 درجه کاهش پیدا کرده و در واقع سردهanimated smileys weather 7
همشون غذا درست میکنن و پخش میکنن و واسه بقیه هم میارن،مامان هم مطابق هر سال شب بیست و یکم آش درس کرد و پخش کردیم.این همسایه های ما که روزه نیستن به مامانم گفته بودن آش نمک نداره،ما هم که افطار رفتیم بخریم،با یه آش بی نمک مواجه شدیم یعنی انگار مامان اصلا نمک نریخته بود Tuzki Bunny Emoticonبهش میگم مامان این همسایه که گفته بود بی نمکه چرا به حرفش گوش ندادیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز در نتیجه ما دیشب آش بی نمکه همه جا دادیم و اصلا به فکر فشار خون ملت بودیم که نمک نمیخورن
بعد افطار هم رفتیم مسجد ،آتی و خاله هم اومدن.مثل دفعه قبل حال نکردم و دلم نشکست،خیلی هم ناراحت بودم سر این قضیه،حس کردم خدا دیشب نگام نکرد که من دلم نشکست
امشبم خاله داره آش میپزه و واسمون میاره،دیشبم خاله بزرگه واسمون آش فرستاد که موند واسه امشب
تازه الانشم واسمون نذری شعله زرد آوردن،کلا چند شبه ما در حال آش خوری هستیم.خدا به همشون که اینهمه زحمت میکشن ثواب بده،من رو هم به راه راست هدایت فرماید
آغا این مسجدی که ما میریم،خیلی سیاسی هی جناحی حرف میزنه،بابا این مسجد نمیاد ولی ما میریم همین جا،من خط سیاسیم با اینا نمیخوره و هی حرص میخورم ،اصلا من نمیفهمم مسجد ملت میرن واسه دینشون نه اینکه بگیم فلانی غریبه مثل امام علی و بقیه زار زار گریه کنن.من میرم واسه امامم گریه کنم،آخه چرا همه چیز رو قاطی عقاید و دین مردم میکنن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 8 مرداد 1392
ستایش


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...